måndag 21 mars 2016

                    
        

از اوائل اسفند غوغائی بود توی خانه. هر روز که از مدرسه می آمدیم خونه یک چیزی توی حیاط بود. پنبه زنی که پنبه های تشک ها را خالی می کرد و با تار پنبه زنی، پنبه ها را می زد و حیاط را در هاله ای از ریز گرد پنبه می نشاند. فرشها را که تکان می دادنند و شیشه پنجره ها که شسته می شدند. پدرم لاله های شمعدانی تازه می خرید و آنها را در باغچه خانه می کاشت. بوی بهار نارنج و درخت پرگل یاس خانه مان، آمدن بهار را بیشتر تجلی می داد. بعد از خانه تکانی نوبت به شیرینی پزی می رسید. نان یوخه که ما به آن نان شیرینی می گفتیم در خانه پخته می شد. پیرزن بسیار تمیز نان پز با چارقد نازک سفیدش خمیر را چانه می گرفت و با مشتی از آرد خمیر را روی تخته ای گرد می گذاشت وبا مهارت تمام با تیری چوبی، آن مقدار خمیر را به نان نازک بزرگی تبدیل می کرد. نان را دور تیر می پیچید و آن را روی تنور پهن می کرد و ما منتظر که شاید بتوانیم، کمی از آن نان بخوریم . مادر با نگاهی ما را عقب می زد و می گفت این ها برای عید است. و من که مگر عید شیرینی می خورد. نانها در ظرفها چیده می شدند و تا مدتی که به عید مانده بود، در جائی مخفی که دست ما بچه ها به آن نرسد. با همه این پیش بینی های مادرم می توانستیم جای شیرینی ها پیدا کنیم و یواشکی چند تائی بخوریم و در آن دنیای کودکانه ظرف را چنان بگذاریم که مادر متوجه نشود که ما به شیرینی دست زده ایم. شادی روزهای انتظار برای رسیدن عید با خرید کفش ولباس عید تکمیل می شد. کارتن کفشی که در کمد گذاشته می شد و هر شب قبل از خواب چند دقیقه ای کفش را به پا می کردیم و روزهای آمدن نوروز را می شمردیم و منتظر تحویل سال و چیدن سفره هفت سین.
ساعت تحویل سال را همه می دانستند و در روزنامه ها لحظه دقیق را که توسط استاد عباس ریاضی کرمانی تعیین شده بود را از قبل اعلام کرده بودند. پای سفره هفت سین روی زمین می نشستیم و تیک تیک ساعت ما را به سال نو نزدیک می کرد. ماهی قرمز در تنگ بلور برای خودش می چرخید و وول می خورد. همیشه یادم می رفت که سر ساعت تحویل سال به ماهی قرمز نگاه کنم و ببینم سرجایش بی حرکت ایستاده. آخر می گفتند که درست در لحظه تحویل سال ماهیها تکان نمی خورند. شوق گرفتن عیدی همه چیز را از سر آدم می پراند. فریاد مامان، مامان بلند بود. آخر همیشه او دیرتر از همه می آمد. باید ظرف شیربرنج را که نشانه برکت بود روی گاز بگذارد. دستی به موهایش می کشید و با گونه هائی که از خستگی گل انداخته بودند سر سفره می نشست. باید دعای تحویل سال زودتر تمام می شد. “یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر الیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.» بعد صدای توپ و اعلام سال نو خورشیدی ! همه از سر سفره که بر زمین گسترده شده بود، بلند می شدند و فریاد شادی سر می دادیم. روبوسی و تبریک . بوسه های گرم مادرم که قطره اشکی در چشم داشت. ظرف شیرینی دور می زد ( پس این شیرینی ها برای خوردن بودند و نه برای عید). پدرم کت و شلوار بر تن دست در جیب شلوارش می کرد. و قلبهای ما پر از هیجان . امسال چقدر عیدی می گیریم. دسته کوچکی از اسکناسهای نو و تا نخورده را از جیبش بیرون می آورد. اولین عیدیمان را می گرفتیم. و این چنین سال نو با تازگی و شادی شروع می شد و دید و بازدیدها با لباس و کفش نو. شوق عیدی بیشتر گرفتن و شیرینی خوردن بدون اینکه مادرم چیزی بگوید. بگذریم که مشق عید چه نوشتنش و چه ننوشتنش بعضی از روزها را تلخ می کرد. بخصوص برای من که تا عصر سیزده بدر هنوز مشقهایم نیمه کاره بود.
دنیای آن روزهای من در همین زیبائی های کوچک خلاصه می شد. دنیای بی خبری کودکانه. به اندازه خودم و عیدیهائی که می گرفتم، بود. بزرگتر شدم و از آن روزها فاصله گرفتم. دیدگاه دیگری باز شد. که از من بزرگتر بود و بیرون از من و خواسته های کودکی بود. دنیائی بود که به قدر انسان بودن خود آگاه می شدی . و این زمانی بود که به عنوان معلم شروع به کار کردم. چه دنیای زیبائی . هم بهارش زیباتر و هم عید ش پربارتر. پیام نوروز را در این جهان بیشتر می شد دید. در یک کلمه رو به آینده. غبار را از آینه دل پاک کردن . رویش طبیعت را خوش آمد گفتن و همپای بهار به تغییر نا گزیر باور داشتن که از دل سنگ هم می توان رویش جوانه های بهاری را دید. در این روزها و در مقدم بهار این واقعیت خود را به شکل بسیار زیباتر و متکامل تری نشان می دهد. انسان هائی از پوست و گوشت و استخوان پیام بهار را برایمان می فرستند. می شناسیمشان. نمونه هائی که به سیاهی اهریمنی دژخیم نه می گویند و در تاریکی سیاهچالهای زندانهای ولی فقیه از روشنائی بهار سخن می گویند.
یکی از این پیام ها پیام علیرضا گلیپور است . علی رضا که به جرم هواداری از مجاهدین در زندان است این چنین می نویسد:

پیامی از روی خلوص به همه دوستداران اندیشه و آزادی
درود بیکران به مردم کشورم
من علیرضا گلیپور دانشجوی دکترای مخابرات و عضو انجمن نخبگان و کارمند اسبق وزارت ارتباطات با افتخار اعلام می کنم که چهارمین بهار زندگی را در زندان و در کنار زندانیان سیاسی و اعتقادی سپری میکنم. و با همه شکنجه هایی که شامل یکسال و هفده روز انفرادی، اعلام وفات مادرم به دروغ توسط وزارت اطلاعات و ضرب و شتم و شکنجه جسمی با کابل برق به کف پا و کمر و همه بدنم که زدند با گذشت بیش از سه سال از تاریخ بازداشتم به اتهام اجتماع و تبانی و هواداری سازمان مجاهدین و خروج اطلاعات محرمانه از کشور با افتخار میگویم که بر سر عقاید و ایدئولوژی خود ایستاده و افتخار میکنم که زمانی که رهبر دیکتاتور جمهوری اسلامی داشت فتوای حرام دانستن سلاح اتمی را به مردم جهان اعلام میکرد بنده با مستندسازی از محموله های راهداری و هسته ای سایت نطنز و عکسبرداری قرارگاههای مختلف سپاه پاسداران به جامعه جهانی ثابت کردیم که ایران دارای سلاح اتمی و بدنبال ساختن آن می باشد و مجبور کردیم این دیکتاتوران را که با نوشیدن جام زهر برجام مجبور بشوند که به مردم حقایق را بگویند.
اکنون که سر عده زیادی از مردان سرزمینم بابت فشار اقتصادی جلوی خانواده و فرزندانشان خموده است برایم عید نوروز معنایی ندارد و با صدای بلند فریاد می زنم از طرف خودم و همه هم سازمانیهایم که برای ما عید روزیست که پای این ظالمان از روی گلوی مردم عزیزمان برداشته شود و مردان و زنان سرزمینم بجای وضعیت بد اقتصادی و بیکاری و اعتیاد و کودکان کار و خیابانی در رفاه باشند و به جای این چپاولگران، دلسوزان و نخبگان بر این مردم خدمت کنند نه حکومت.
خدا را شاکریم که روی پا ایستاده ایم و زندگی یک روز روی پا را به یک عمر خفقان و خفت روی زانو زندگی کردن عوض نکرده ایم و تا پای جان بر سر ایدئولوژی خود ایستاده ایم.
با آرزوی بهترینها برای شما به خانواده هایتان و به امید روزی آزاد و ایرانی آزاد
علیرضا گلیپور، ابولقاسم فولادوند، سعید ماسوری، سعید شیرزاد، و همه کسانی که در مقابل استبداد سیاه آخوندی ایستاده اند، کسانی هستند که به تقدیر کور تن در نمی دهند و بودنشان بهار است برای تمامی مردم ایران. در هر کجای جهان که باشند چه در زندانهای ایران، چه در لیبرتی و چه در خیابانهای سراسر ایران. بهار بر سرفرازان مردم ایران مبارک باد.
 
 
 
 

      همبستگی مردمی برای تحریم انتخابات    

 
 
نمایش انتخاباتی مهندسی‌شده رژیم پایان یافت. به گفته تمام ناظران این انتخابات برای هیچ‌کدام از دو جناح دست آورد قابل‌توجهی نخواهد داشت. به گفته مریم رجوی نتیجه این انتخابات هر چه که باشد، هر دو جناح ضعیف‌تر از قبل از این انتخابات بیرون خواهند آمد. رژیم هم برای بازار بین‌المللی به عدد و رقم سازی مشغول است و می‌خواهد این‌چنین نشان دهد که این نمایش با اقبال عمومی مواجه شده است. نمایشی بودن این انتخابات آنچنان روشن بود که به نظر می‌رسید تمام بلیط های این نمایش از قبل پیش‌فروش شده باشد. رژیم چهره‌های شناخته‌شده با عنوان‌های بی‌مسمای هنرمند و هنرپیشه را وارد میدان کرد. عکاس‌ها هم یواشکی درست در زمانی که اینان رأی‌های خود را داده بودند، منتظر نشسته بودند که بدون اینکه توجه کسی را جلب کنند، عکس‌های یادگاری بگیرند. خانم‌هایی با روسری‌های نیمه و آرایش‌های غلیظ، با لبخندهای نمایشی‌تر رو به دوربین انگشت‌های خودشان را به علامت پیروزی نشان می‌دانند. انگشت هائی که مهر بی‌تفاوتی و بی‌دردی را نشان می‌داد. از سوی دیگر اعلام شرکت موسوی و خانواده‌اش و همچنین کروبی میخ‌های محکم‌تری به تابوت جریان اصلاحات زد و افسانه موسوی، کروبی همچنان که پیش‌بینی می‌شد در اوج بی هزینگی به مرداب ولایت سرازیر شد. مثل‌اینکه تمام داستان به‌خوبی و خوشی پایان‌یافته باشد؛ اما این تمام داستان نبود و نیست. حتما در روزهای آینده خبرهای بیشتری از ابعاد تهدید و تطمیع مردم برای وادار کردن آنان به رأی دادن منتشر خواهد شد.
اما آنچه که در این نمایش انتخاباتی خود را به شکل بسیار بالنده نشان می‌داد، مبارزه جدیدی برعلیه رژیم را به منصه ظهور رساند و این اعلام تحریم گسترده‌ای بود که از طرف چهره‌های شناخته‌شده سیاسی، حقوق بشری ایران صورت گرفت.
خانم شعله پاکروان مادر ریحانه جباری کسی که برای یک ایران بدون اعدام مبارزه می‌کند. شعله پاکروان در برابر توجیه بی‌پایه «انتخاب بین بد وبد تر» که از طرف واداده های به‌اصطلاح جنبش سبز برای شرکت در انتخابات مطرح‌شده در بخشی از نوشته‌اش در مورد تحریم انتخابات می‌نویسد:
«انتخاب بد از بدتر چیزی به ما ملت بی‌پناه ایران نمی‌افزاید. دردی از دردهای بی‌درمانی که صاحبان همین تصاویر یه جانمان انداختند درمان نمی‌کند.
به همین دلیل رأی نمیدهم. هرگز به کسانی که دستشان به خون جوانان این مردم آلوده است رأی نمیدهم من بین زهر مار و زهر هلاهل، هیچ‌کدام را سر نمیکشم. بگذار هر چه میشود بشود. در نابودی نسل آینده این سرزمین شریک نمیشوم. به اندازه ی یک رأی خود»
"هژیر ژاله" بردار شهید قیام "صانع ژاله" در صفحه فیس بوک خودش با گذاشتن عکسی گلباران شده از مزار صانع می‌نویسد:
من به دنبال راه سومی هستم برای این سرزمین!
اما پشتِ سرِ من خون ریخته. من و هم‌دردانِ من خوب می‌دانند که از مصلح‌ترینِ کاندید‌ها هم نشنیدم و نخواهم شنید که جرات کنند و بپرسند: که چه کسانی بودند که به خاک و خون کشیدند صانع و صانع‌ها را؟
رأی من در گورستانِ خاموش پاوه خفته است.
شهین مهین فر مادر امیر ارشد تاجمیر با جمله کوتاه «من رأی نمی دهم» نظر خود را در مورد این انتخابات اعلام می‌کند. همچنین مادران شهدای قیام به جز یک نفر همگی گفتند که با رأی خود در سرکوب مردم شریک نمی شوند. نمایندگان معلمان و کارگران نیز با وجود فشار و تهدید دستگیری نیز از اعلام نظر خود مبنی بر عدم شرکت در انتخابات ترسی نشان ندادند و به گفتند که آنان نیز در این نمایش انتخاباتی که نتیجه آن به سود معلمان و کارگران و زحمتکشان نخواهد شرکت نمی کنند.
زندانیان سیاسی مبارز و مجاهد نیز در شرایط سخت و در اسارت نیز در اطلاعیه های مختلف نظر خود را در مورد انتخابات اعلام کردند. یکی از انگیزانده ترین این بیانیه ها، بیانیه مشترک "علی معزی" زندانی سیاسی به جرم هواداری از سازمان مجاهدین و "علی امیر قلی" زندانی چپ است. در قسمتی از این بیانیه چنین آمده است:
«اکنون هم این جناحها و جماعتی که بر سرکار هستند همه سر و ته یک کرباس اند و هر کدام یک نوبت یا بیشتر در حاکمیت بوده و یا در بخشهای مختلف ساختار حکومتی جا عوض می‌کردند.
این سیستم هیچ حق انتخابی برای مردم نمی‌شناسد. آخر برای مردم چه فرقی می‌کند که چه کسی آنها را غارت و سرکوب نماید. امروزه صحنه‌سازی انتخابات فقط ابزاری شده برای حفظ منابع و منافع اقتصادی در دست همین طبقه خاص و برخوردار و بقیه مردم باید با فقر و گرانی دست و پنجه نرم کنند.
عده‌ای اعوان و انصار و چوبهای زیر بغل این نظام هم موذیانه تلاش می‌کنند که مردم را با توجیهات واهی پای صندوقها کشانده و اعتبار به جیب حکومت بریزند در حالی‌که مردم ما گول نخورده و می‌دانند که بد و بدتری وجود ندارد و این توجیهات توهین به شعور و به شرف آنهاست. پس به دست خود به جیب غارتگران و سرکوبگران اعتبار نریزیم و بساط این خیمه‌شب بازی را تحریم کنیم».
این انتخابات به شکل بسیار قابل‌توجهی جدائی صفوف مردم از یک طرف و رژیم و وابستگانش را از طرف دیگر نشان داد. اتحاد و همبستگی نیروهای پیشرو و مترقی و خواهان تغییرات بنیادی در ایران مبارک است.
 
 
 
 
 هنوز هم بهمنه بهمن
 همه روزها مثل هم نیستند و همه ماه ها هم. در تاریخ هر کشوری بعضی از ماهها و روزها ماندگاری بیشتری دارند. ماههای بهمن و خرداد هم در تاریخ معاصر ایران از این دست هستند. این یک مقاله تحلیلی نیست. فقط باز نگری به روزهای انقلاب ضد سلطنتی در ماه بهمن است. باز گوئی لحظه هائی هستند که گاه خشم برانگیز می شوند و گاه لبخند بر لبانت می نشانند و گاه رطوبت اشک را بر روی گونه هایت احساس می کنی.
منهم مثل هزاران جوان دیگر در آن روزها با سری پرشور و عشقی عمیق به آزادی در تظاهرات شرکت می کردم. از شاه و حکومت سلطنتی زخم دیده بودم. به دستور خود شاه یکی از بهترین نزدیکان من تیرباران شده بود. محمد هادی فاضلی از سازمان چریکهای فدائی خلق، مهندس برق از دانشگاه پلیتکنیک تهران. با وجود موقعیت شغلی که داشت، می توانست همه آنچه که در دنیای مادی وجود دارد را داشته باشد. ولی در نهایت سادگی زندگی می کرد.  یک دست کت وشلوار داکرون سرمه ای داشت و دو پیراهن تترون سفید. یکی را می پوشید و یکی را می شست. در فامیل او را ناصر صدا می کردیم، کسی که معنی انسان والا بودن را به ما آموخت. حضورش هنگامی که در خانه مان بود آنچنان پر رنگ بود که از زنگ خنده صدای مادرم می توانستی بفهمی که ناصر از تهران آمده. ناصر فراسوی دنیای مردانه ، در کنار مادرم می ایستاد و به او در کارهای خانه کمک می کرد. او بود که کتابهای صمد را برای ما آورد. خودش داستانهای صمد را با صدای بلند برای ما می خواند. سعی می کرد که با بحثهای ساده ما را نسبت به آنچه در اطرافمان آگاه کند. می خواست که ما زیر پوسته جامعه را ببنیم. تفاوتها را لمس کنیم. ناصر از بچه های کوره پزخانه می گفت. از بچه های روستائی که مدرسه رفتن برایشان آرزوئی بود. می گفت باید جهانی بسازیم که در آن هیچ کودکی محتاج نباشد. و من با خودم می گفتم که این خواسته خیلی  زیادی نیست. آرزوی اینکه همه بچه ها به مدرسه بروند و خانه داشته باشند و بازی کنند و اگر مریض بشوند دسترسی به دکتر داشته باشند نباید آرزوئی محال باشد.
 ناصر با همه متفاوت بود. هیچکس نمی دانست که او در یک سازمان مخفی برای رسیدن به آرزهای خلقش فعالیت دارد. بدون اینکه از دستگیری او مطلع باشیم خبر اعدام او و یارانش درروزهای آغازین فروردین 50، آن زمان که همه به برگزاری جشن سال نو مشغول بودند همه ما را در بهت و حیرت فرو برد. ساواک با پدرم تماس گرفته بود و گفته بود که حق برگزاری هیچ مراسمی را ندارید و مادرم بی اعتنا به این دستور مراسم یادبود ناصر را در خانه خودمان گرفت. بعد از تعطیلات عید که به مدرسه رفتیم ، مدیر مدرسه به من و خواهرم گفت که اجازه ندارید که همکلاسیهایتان بگوئید که ناصر اعدام شده. اصلا حق حرف زدن در باره او را ندارید. 
 سئوال بزرگی در ذهن من ایجاد شده بود، یعنی شاهی که هر روز عکس او را بر روی دیوار کلاسمان می دیدیم دشمن  همه آرزوی های ناصر بود؟
به بهمن 57 رسیدیم. چهره ایران عوض شده بود. با آرزوی به ثمر نشستن خواسته های ناصر بود که در روزهای انقلاب ضد سلطنتی فعالیت می کردیم در طول سالهائی که از شهادت ناصر گذشته بود، فکر می کردم که هیچکس نمی داند که چه انسانهائی به دستور شاه کشته شده اند. اما وقتی در تظاهراتهای خیابانی شرکت می کردیم می دیدم که عکسهای شهدا بر روی دستها حمل می شود به اشتباه خودم پی بردم. فهمیدم که مردم می دانستند ولی اختناق و ترس از ساواک آنان را به خاموشی مجبور کرده بود.  آرمهای سازمان چریکهای فدائی خلق و سازمان مجاهدین با  دست بر روی مقوا ها دیده می شد. در آنروزها حتی یک آخوند هم در تظاهرات شرکت نداشت.  چه روزهای پرشوری بودند. با گذشت سالهای زیاد سئوالهای مختلفی در ذهن می چرخد. چه شد که این چنین شد. بگذارید دو خاطره را نقل کنم شاید برای روشن شدن موضوع کمک کند.
در یکی از روزهای تظاهرات ارتش در شیراز در میدان شاهچراغ  به تظاهرکنندگان حمله شد و عده ای زخمی شدند. می گفتندکه ساواک بیمارستانها را تحت نظر دارد و بعضی از مجروهان به مسجدی که در آن نزدیکی بود بردند. به ما گفتند که برای گرفتن کمک به خانه های مردم برویم. من  در خانه ای را زدم. خانمی که چادری سیاه پوشیده بود در را باز کرد. من سلام کردم و جریان را برایش تعریف کردم و خانم پرسید:
چی لازم دارید؟
ـ هر چیزی ، باند ، پنبه، برای بستن زخمها می خواهیم.
در خانه را روی هم گذاشت ولی در را نبست و رفت. من  همانطور پشت در منتظر بودم که مردی عینکی در را کاملا باز کرد و با لحنی شبیه آخوندها در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود  گفت:
ـ همشیره چیزی لازم دارید.
ـ برای خانم گفتم!
در همین حال خانم سراسیمه رسید و دستهایش پر بود. 
ـ زیاد باند تو خونه نداشتیم.  یک بسته پنبه و این ملافه ها را آوردم. حتما به درد می خوره.
تا دست دراز کردم که ملافه ها بگیرم، آن مرد دستش را جلو دست من گرفت و با لحنی دستوری به خانمش گفت:
ـ فکر نمی کنی که در خانه اینها را لازم داشته باشیم. برو شیشه مرکورکرم را بیاور.
خانم تو چشمش اشک جمع شده بود و به با خجالت به من نگاهی انداخت ورفت و با شیشه مرکورکرم برگشت. شیشه مرکورکرم و بسته پنبه را به طرف من دراز کرد. دوباره مرد جلو او را گرفت
ـ  زن نمی گی که بچه ممکنه زمین بخوره و ما پنبه توی خونه نداشته باشیم.
خانم رنگش پریده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. مرد بسته پنبه را از دست او در آورد. پلاستیک پنبه را باز کرد و مقداری پنبه را در آورد و با شیشه مرکورکرم به من داد. همین اندازه در توان ماست. خدا حافظ
این مرد بعد از انقلاب رئیس ستاد برگزاری نماز جمعه شد.
در روز 22 بهمن در بیمارستان سعدی با گروهی از دانشجویان در ستاد جمع آوری کمک به زخمی ها کار می کردم. خانم . آقای جوانی بسیار وارد اطاق شدند. زن با صدای لرزانی گفت
ـ ما تازه ازدواج کرده ایم از رادیو شنیدیم که به همه چیز نیاز هست. ما به جز تخت عروسیمان هیچ چیز نداریم. شوهر من راننده تاکسی بار است. تخت الان در پشت تاکسی بار است. آن را کجا ببریم. به یاد ناصر افتادم. سرود هوا دلپذیر شد ، گل از خاک بردمید در تمامی کوچه ها شنیده می شد.
 انگار که  آرزوهای او را در این لحظه می دیدم. مردم معمولی نسبت به سازمانهای انقلابی عشق و علاقه فراوانی نشان می دادند.  باید برای دست یافتن به آرزهای ناصر بیشتر فعالیت می کردیم. در فضای آزاد روزهای و ماههای اول انقلاب دو سازمان مجاهدین و فدائیان در بین تودهای مردم گسترش فوق العاده ای پیدا کرده بودند. ولی  این روزها چندان دوام نیافتند و خمینی در زمان کوتاهی با کشتار و ارعاب تمامی قدرت را در اختیار قرار گرفت. تمام حرفهائی را که در پاریس زده بود، زیر پا گذاشت و چهره واقعی ضد بشری خود را به همه مردم ایران نشان داد.  این هم تصادفی نبود. هزار هزار از مجاهدان و مبارزان جانهای خود برای رسیدن به آزادی یعنی همان جوهره انسانی تقدیم خلق کردند.  حماسه نوزده بهمن از همین دست بود. روزی در ماه بهمن  آسمان ایران ستاره باران شد. روزی که ارزش ماه بهمن را به مدار بالاتری ارتقا داد. خون اشرف و موسی و یاران سرفرازشان بود که خون تازه ای در رگهای جنبشی که  خمینی در آرزوی نابودیش بود، به جریان انداخت..  مردم ما همان مردم هستند که برای رسیدن به  خواسته هایشان به دنبال معامله و داد و ستد نیستند.  و این راه تا رسیدن به آرزوهای ناصر و اشرف و موسی و یارانشان ادامه دارد. درود بر حماسه سازان سیاهکل و عاشورای مجاهدین
هنوز هم بهمنه بهمن.
 
 
 


söndag 21 februari 2016

مقالات

سهیلادشتی:‌ ترفند رو شده

 

اسم مبارزه برای آزادی و استقلال میهن مان ایران را گذاشتند هزینه! بعد گفتند که برای رسیدن به آزادی، از بین بردن دردها و زخمهای اجتماعی، برای از بین بردن شکنجه، برای رسیدن مردم به خواسته های بر حق و مشروعشان باید هزینه کمتری را پرداخت. خامنه ای که اهل این حرفها و ناز کرشمه ها نبود با لطف فراوان حکم سران فتنه (کروبی و موسوی) را از اعدام به حصر تغییر داد؛ و در خیابانها هم جوانان را با شلیک مستقیم کشت (صانع ژاله، محمد مختاری). باقی ماندگان این جریان سیاسی بعد که دیدند سمبه آغا پر زور است با یک چرخش اساسی جریان کم هزینگی به «بی هزینگی» تبدیل کردند. تمام جریانهای بی هزینه با هم متحد شدند و حاصل این اتحاد روحانی وارد میدان کردند. وارد روند جریانهای بعد از سال 88 و به خصوص بعد از اعدام خیابانی ژاله و مختاری نمی شوم، حزب بی هزینه ها اختگی کامل سیاسی خود را نشان داد و با لیست قاتلان مردم وارد میدان انتخابات شد. آنقدر افراد این لیست شناخته شده بودند که اگر خلخالی و لاجوردی هم زنده بودند، بعید نبود که درمیان آنها باشند. حال بلند گوهای این قاتلان را ببنید که با چه توجیهاتی وارد میدان شده اند. قراراست بین بد وبدتر انتخاب کنند وبرای این شعار تبلیغ می کنند. در بین لابی خارج از کشوری رژیم و محافل استحاله طلب با شعار بی هزینگی افرادی دیده می شوند که می نویسند.
طاهره دانش یکی از این افراد است. او که قبلا با عنوان «پژوهشگر و فعال حقوق بشر» شناخته شده با عنوان «تحلیل گر ارشد سیاسی» رونمائی می شود (اینکه طاهره دانش چگونه از 15 نوامبر 2015 که به عنوان پژوهشگر و فعال حقوق بشر با روزنامه کیهان لندن مصاحبه کرده در 20 فوریه 2016 به «تحلیل گرارشد سیاسی» تبدیل شده معلوم نیست).
طاهره دانش در لباس فعال حقوق بشر در مصاحبه با کیهان لندن می گوید: «امکان شکل‌گیری دموکراسی بر پایه باورهای دینی وجود ندارد اما باید توجه داشت که دموکراسی و حقوق بشر دو مفهوم کاملا جدا از هم هستند. آنچه ما امروز در ایران مشاهده می‌کنیم یک ساختار مختص برآمده از نگاه شیعه دوازده امامی است که حتی با حکومت‌های تئوکراتیک (دینی) دیگر قابل مقایسه نیست». وقتی که خبرنگار در مورد انتخابات آتی اسفند ماه از او سئوال می کند، طاهره دانش می گوید: «دموکراسی در مورد خواسته مردم صحبت می‌کند. در جمهوری اسلامی هر چیزی که اتفاق می‌افتد باید به خواسته ولایت فقیه باشد. دموکراسی فقط در چهارچوب انتخابات تعریف نمی‌شود حتی اگر هم فرض را بر همین موضوع بگذاریم انتخابات در جمهوری اسلامی یک انتخابات آزاد و منصفانه نیست. انتخاباتی که در آن ولی فقیه به صورت مستقیم و یا به واسطه شورای نگهبان مشخص می‌کنند که چه کسانی حق انتخاب شدن را دارند تنها یک معنی دارد. در جمهوری اسلامی مردم حق انتخاب‌شان محدود به آن افرادی است که سیستم اجازه داده است و با این تعریف به هیچ شکل نمی‌توان انتخابات در جمهوری اسلامی را آزاد و یا حتی منصفانه دانست. حالا شما نگاه کنید که چند ماه دیگر ما انتخابات مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری را پیش رو داریم، آیا مردم هنوز می‌دانند که چه حقوقی دارند و آیا با آگاهی بر این موضوعات رای خواهند داد، باز هم می‌گویم به احتمال قوی خیر».
در یک چرخش ناگهانی و یا بهتر بگویم پوسته اندازی همانند رهبران جریان بی هزنیگی طاهره دانش به عنوان «تحلیل گر ارشد سیاسی» در کمتر از دو ماه در مقاله ای با عنوان «انتخابات، روند یا رویداد» پس از صغری و کبری های زیاد و قلب تاریخ معاصر ایران در مورد انتخابات مجاس و خبرگان رژیم می نویسد:
«اگر به انتخابات به عنوان یک رویداد نگاه کنیم که به علامت زدن روی کاغذ خلاصه می شود، به احتمال زیاد پاسخ به این پرسش، “نه” خواهد بود؛ اما اگر انتخابات را به عنوان یک روند در نظر بگیریم، سپس پاسخ قطعا حضور در تمام انتخابات ها خواهد بود».
 این تحلیل جدا از لبیک گفتن به خامنه ای، نشان از خط بی هزینگی بورژوا لمپن، حریص و بی ریشه ایرانی را دارد که تصور می کند که می تواند با کشاندن مردم در پای صندوقهای رأی، تصویر یک امینت اجتماعی را به سرمایه گذاری جهانی الغا کند. نه این انتخابات و نه هر انتخاباتی دیگری هیچ سرمایه داری برای سرمایه گذاری در ایران فریب نخواهد داد. سرمایه داری کنونی آنقدر منفعت طلب است که می خواهد سود فراوان بی زحمت ببرد.
فارغ از هر نمایش انتخاباتی رأی مردم ایران سرنگونی تمامیت رژیم ضد بشری است.

måndag 15 februari 2016

در این روزهای انقلاب به چیزهای بر می خوریم که این جمله در ذهن تداعی می کن.
پیوند شاه و شیخ در مقابل مردم ایران ! بورژوازی بی ریشه ایران در خدمت ارتجاع دینی
در روزهای اخیر فیلم کوتاهی بر روی یوتیوب گذاشته شده . این فیلم آگهی تبلیغاتی برای کتابی به نام «جواهرات خدا، داستانهای ناگفته از زنان ایران» است که نویسنده آن نینا انصاری است . کتاب « جواهرات خدا» در مورد جنبش های فمینستی در ایران و زندگی زنان و موضوع آزادی در قبل و بعد از انقلاب 57 دارد. این فیلم کوتاه با مردی آغاز ...می شود که در لباس مأمور آتش نشانی است که مستقیم به دوربین نگاه می کند و می گوید: " چه فکر می کردید اگر به شما می گفتم تنها مأمور آتش نشانی شهرمان بودم. شبیه این پرسش را یک اسکی‌باز، ستاره موسیقی راک، قهرمان موتورسواری، و یک عکاس خبرنگار هم می‌پرسند. پرسش‌هایی که در آنها تلاش می‌شود تصورات قبلی بینندگان را به چالش بکشد. در میانه این ویدیو به ناگاه همه چیز به هم گره می‌خورد و همگی خود را زنی از ایران معرفی می‌کنند . لازم به یاد آوری است که این فیلم به زبان انگلیسی است. تا این جای کار هیچ موردی وجود ندارد. بر آن می شوم که ببینم این فیلم را که ساخته است و هدف آن چیست. این فیلم کوتاه تصویر تبلیغاتی و غیر واقعی را به من الغا کرد و نا گفته نماند که بوی تبلیغات لابی های خارج از کشوری رژیم از این فیلم شنیده می شود. این فیلم توسط ناشر کتاب نینا انصاری «جواهرات خدا، داستانهای ناگفته از زنان ایران» تهیه شده است.
ویگی پدیای انگلیسی در مورد نینا انصاری می نویسد.
نینا انصاری دختر هوشنگ انصاری سفیر شاه ایران در آمریکا است، که در نیویورک بزرگ شده و به تحصیلات خود را تا مدر ک دکترا در رشته تاریخ ادامه داده است. پایان نامه نینا انصاری در مورد جنبش زنان ایران است. او می گوید با وجود دیدگاه (آیت الله) خمینی در مورد زنان، آنان بیشترین حامیان خمینی بودند که باعث سرنگونی شاه شد....
از سال 2014 انصاری وتحقیقاتش به صورت گسترده ای مورد توجه رسانه های بین المللی قرار می گیرد و نینا انصاری به عنوان یک مهمان دائمی در برنامه های تلویزیونی دیده میشود." دیلی بیست " مقاله انصاری را چاپ می کند که در آن انصاری می نویسد. باید ترجمه وتحلیل میانه روی از قرآن ارائه داد که آزادیهای اجتماعی زنان را تضمین کند و این همان نظریه «حسن روحانی رئیس جمهور ایران» است.
 دم خروس را می بینید.

fredag 5 februari 2016

بر گرفته از سایت همبستگی ملی
 مجاهد خلق مرضیه باباخانی شاخص تظاهرات نه به روحانی
                    
حدود ساعت 12 ظهر چهارشنبه 27 ژانویه اتوبوس راه افتاد. هر کس جائی را انتخاب می کند و وسائلش را روی آن می گذارد و صمیمانه به همه سلام می گوید. در مسیر راه چند نفر دیگر نیز به تعداد ما افزوده می شود. همه در حال بحث هستند و هر کس از ضرورت شرکت در این تظاهرات می گوید و اینکه سرمایه داری چون گرگ گرسنه ای برای دریدن و بردن اموال مردم ایران دندان تیز کرده است. روحانی می خواهد به نحو بسیار ناشیانه ای نقش خاتمی را در دوران سیاه "گفتگوی تمدنها" بازی کند . در دوران خاتمی غرب بیشترین امتیاز را به رژیم داد و اسم مجاهدین را در لیست تروریستی گذاشت. در روزی که خاتمی در پاریس بود، پلیس فرانسه به منازل مجاهدین حمله کرد. یادم می آید در روز تظاهرات از صبح زود تا حدود ساعت پنج بعد از ظهر در میدان تروکادرو نشسته بودیم و شعار می دادیم که تا دستگیر شدگان را آزاد نکنند ما میدان را ترک نمی کنیم. اما الان دوران دیگری است. آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت. خصوصیت تروریستی رژیم است که حتی نمی تواند از فرصتهای بدست آمده برایش استفاده کند. تفاوتی بین خاتمی، احمدی نژاد و روحانی نیست. همه آنها به همراه خامنه ای ولی فقیه خوب می دانند که لازم و ملزوم همدیگر هستند.
روی صندلی های خود جا می گیریم و بحث ادامه پیدا می کند. من در کنار سیما و پروین نشسته ام. صحبت گرم می شود و سیما است که می گوید به تازگی مادرش را از دست داده و ادامه می دهد.
ـ به من از طرف وزارت اطلاعات زنگ زدند و گفتند که می دانی مادرت در حال فوت است که اگر نیائی دیدارتان به قیامت میماند. سیما به آنان می گوید. این رابطه من و مادرم است و به شما ارتباطی ندارد. از سوی دیگر مأموران وزارت اطلاعات با کیفی پر از پول به خانه برادر سیما می روند و می گویند اگر خواهرت را برای آخرین دیدار با مادر به ایران بیاوری تمام محتویات این کیف مال خودت می شود. سیما می گوید که برادرش در جواب به آنان گفته است که من روی سیما نمی توانم اثری بگذارم. در تلفن بعدی سیما را تهدید می کنند که اگر نیائی برای خانواده ات دردسر درست می کنی که سیما به آنان می گوید من خانواده ای در ایران ندارم.
در دل با خودم می گویم، اگر مجاهدین عددی نیستند و در ایران جایگاه و پایگاهی ندارند چرا برای برگرداندن حتی یک نفر از هواداران آنان این همه آبروی خود را می برید و خانواده را تحت فشار قرار می دهید.
صحبت عوض می شود و سیما به پروین می گوید یکی از دوستانش با خواهر پروین هم سلول بوده و خاطراتی از دوران هم بند بودن با افسانه دارد. پروین از رشادتهای خواهرش می گوید که چگونه به لاجوردی رو دست زده بود و در یک لحظه از غفلت او استفاده می کند و فرار می کند. لاجوردی جلاد اوین در سالهای شصت است. پروین از سیما می پرسد که آیا او افسانه را در زندان دیده و سیما جواب می دهد فقط یکبار و آن هم وقتی بود که بدن سیما در زیر شکنجه خرد شده بود و سیما درد داشته و افسانه پنهانی قرص مسکنی به او می دهد. سیما آدرس آن دوست مشترکی که هم سلول افسانه بوده را به پروین می دهد.
در نیمه راه هستیم که همه می گویند که باید استراحت کرد و با نیروی صد چندان وارد میدان شد. اتوبوس ما را به محل تطاهرات برد. به سیما و پروین نگاهی می کنم . هر دو به دنبال گرفتن پلاکاردی و یا عکسی هستند. انگار که پروین تنها نیست، افسانه هم با اوست.
درست بعد از ۲۴ ساعت به میدان " دانفر روشرو" محل برگزاری تظاهرات رسیدیم. اتوبوس ما را به محل تطاهرات برد. به سیما و پروین نگاهی می کنم . هر دو به دنبال گرفتن پلاکاردی و یا عکسی هستند. انگار که پروین تنها نیست، افسانه هم با اوست. بالون ها و پلاکاردهای بزرگ سراسر میدان را پر کرده بود و به میدان شکوه خاصی می داد. دوستان و آشنایان همدیگر را می دیدند و سلام و احوالپرسی های گرم. باز هم صحنه متفاوتی برای اینکه به ایرانی بودن خود افتخار کنی. چرا که سازمانی است که درد مردم را شناخته و برای درمان آن نه زمان می شناسد و نه مکان. هیچ مانعی را به رسمیت نمی شناسد. سیما هم با چهره ای شاد و سرشار از انرژی به همراه چند نفر دیگر باندرول بزرگی را در دست دارد. به هر طرف نگاه می کنی گرما و هیجان می دیدی. انگار همه به اهمیت کاری که می کنند آگاه هستند. انرژی خارق العاده ای در هوا موج می زند. گروه طبل و سنج دارند تمرین می کنند و یک نفر در روی سن داشت صدا را چک می کرد. ناگهان جمعیت فریاد می زند. «هزار هزار اعدامی، ای مرگ بر روحانی»، "معامله، قرارداد ! مر گ بر این مماشات"
میدان پر از جمعیت می شود و صفها منظم می شوند. سخنرانان فرانسوی یکی بعد از دیگری به روی سن می آیند و پیام همبستگی خود را با مقاومت مردم ایران و مریم رجوی رئیس جمهور برگزیده مقاومت و محکوم کردن دولت فرانسه به علت پذیرفتن روحانی را می خوانند. حضور نماینده گان سندیکای های کارگری و اتحادیه های دانشجوئی و معلمی بسیار چشمگیر است.
صدای رسائی تمام حاضران در میدان دانفر روشرو را میخکوب می کند. صدائی که تا اعماق جان می نشیند. خودم را از لابه لای جممعیت بیرون می کشم تا ببینم صاحب این صدا کیست که این چنبن با قاطعیت سخن می گوید. مرضیه باباخانی، مجاهد خلق! برای آنان که شاید مرضیه را نشناسند بهتر است که کمی ازاو بنویسم. مرضیه باباخانی درژوئن 2003 در اعتراض به حمله وحشیانه پلیس فرانسه به پایگاههای مجاهدین در پاریس و دستگیری مریم رجوی، رئیس جمهور برگزیده مقاومت شعله در جان خود انداخت و جهانی را از معاملات و زد و بندهای پنهانی بین ژاک شیراک رئیس جمهور وقت فرانسه و خاتمی آگاه ساخت. دولت وقت فرانسه بر آن بود که مریم رجوی را به رژیم ایران تحویل دهد. مرضیه باباخانی زنده می ماند. در حالیکه جراحت های عمیقی بر پیکرش دارد. صورت مرضیه و آثار سوختگی بر آن تاریخ مقاومت مردم ایران را به تصویر می کشد. حالا مرضیه در مقابل هزاران نفر چون سروی سرفراز ایستاده است و می گوید:
سخنرانی مرضیه باباخانی در تظاهرات نه به روحانی در پاریس در تظاهرات نه به روحانی
ـ ما مجاهدین خلق و به همراه عموم ملت ایران ۳۷ سال است که بهای سرنگونی این رژیم و استقرار دمکراسی و حاکمیت مردم را با گوشت وپوست خود پرداخته و تا پیروزی نهائی به آن ادامه خواهیم داد. و در مقابل زد وبند با این رژیم قرون و سطائی سکوت نمی کنیم.
انگار که این پیام از درون زندانهای ایران می آید، آنان که از ما خواستند که برای علیه روحانی و برای پایمال نشدن حقوق مردم ایران در این تظاهرات شرکت کنیم. مرضیه و زندانیان سیاسی در سیاهچالهای رژیم معنی حرفهایشان را خوب می دانند. آنان که از پرداخت بها برای رسیدن به آزادی دریغ ندارند. همین ایستادگی است که لرزه بر اندام ولی فقیه و فرستاده اش روحانی انداخته است. این تظاهرات آب در لانه مورچگان انداخت.
صف تظاهرات راه می افتد. صدای مرضیه در گوشم زنگ می زند. "امروز ما بار دیگر نسبت به گسترش روابط با این رژیم و حمایت از آن هشدار می دهیم. هشدار می دهیم که از درون این فاشیسم دینی مدره ای در نمی آید. کمک به مدعیان دروغین میانه روی و بنیادگرائی سوخت می رساند". از این رساتر نمی شد که پیام تظاهرات را به گوش جهانیان رساند. غرق غرور و افتخار می شوم. شعارها را با صدای بلندتری فریاد می کنم. صدای "نه به اعدام و آری به آزادی" باید که پرطنین تر ادا شود.
به نقطه پایانی تظاهرات نزدیک می شویم. در میان پارک مرضیه را می بینم که با عجله دنبال کاری است. نمی توانم این لحظه را از دست بدهم. به سوی می روم و سلام می کنم. با محبتی بی نظیر سلام مرا پاسخ می گوید. به او می گویم. شاخص تظاهرات امروز تو و سخنان جانانه ات بود. به صورتش نگاه می کنم. با تواضعی که خاص مجاهدین است به من می گوید.
ـ شاخص شما بودید که شرکت کردید.
هم من و همه آنهائی که در تظاهرات شرکت کردند به خوبی می دانند که بدون مرضیه و فداکاری او اصلا این تظاهرات ممکن نبود.

onsdag 3 februari 2016



بعد از تظاهرات بزرگ ایرانیان آزاده در پاریس باز آب در لانه مورچگان افتاد و رژیم و مزدوران سایبری اش به دست وپا افتادند. علت آن هم مشخص است. رژیم تصور آن را نداشت که این تظاهرات با حضور هزاران نفر انجام شود. در مخیله رژیم و هم پالکی هایش نمی گنجید که چهره های محبوب و مردمی، نمایندگان اتحادیه های کارگری و معلمی و دانشجوئی  فرانسه ، جزو سخنرانان باشند. در نتیجه رژیم باید به رونمائی چهرهای تازه  دست می زد که اعتبار مجاهدین و این تظاهرات را مخدوش کند. شاید چند صباحی را هم در زندانهای مخوف رژیم به سر برده باشند. شاید هم خود را خیلی هوادار حقوق بشر می دانند. آنقدر که دوست ندارند کسی مرگ بر خامنه ای بگوید. و نگران که به سر این مردم چه آمده که خواهان مرگ کسی می شوند. و آنقدر در این توهم بسر می برند و از ایرانی بودن خود پشمیان و بی عملی مردم را علت سرکوب وزندان می دانند. بی محابا به مردم اعتراض می کنند و آنان را گروهی خود پرست و سود جو و منفعت طلب می نامند. شاید این افراد نمی دانند که مردم ایران توابان  زندانها و مزدوران را خوب می شناسند و خیلی زود سره را از ناسره تشخیص می دهند. دهها نمونه وجود دارد که زندانیان پس از آزادی در  کشورهای اروپائی و آمریکا اقامت دارند ولی به نحوی به بلند گوهای رژیم تبدیل شدند.

یاد آوری تعریف بهروز جاوید تهرانی از دوران اسارتش  در زندان را یاد آوری می کنم.

بازجو به بهروز جاوید تهرانی می گوید: می توانی از زندان آزاد شوی و به خارج از کشور بروی.

بهروز در جواب می گوید: پاسپورت ندارم

بازجو: برایت پاسپورت می گیرم

بهروز: در خارج از کشور چه کار کنم.

بازجو: همین کارهائی را که این جا می کنی  

بهروز: فقط همین

بازجو: در کنارش هم دو تا فحش به مجاهدین بده. (نقل به مفهوم)


 این چهرهای تازه به دوران رسیده همچون رژیم اشتباه محاسبه دارند. اینها مصداق ضرب المثل «هنوز غوره نشده ، می خواد مویز بشه» هستند. جملات کلیشه ای  که این تازه به دوران رسیده ها استفاده می کنند، هیچکس را نمی فریبد. مگر آنکه ریگی در کفش داشته باشد.

ـ مجاهدین در ایران پایگاه  ندارند. من دهها نمونه و فاکت دارم که این نظر را زیر سئوال می برد، ولی از هیچکدام نام نمی برم. فقط یک سئوال از این مدعیان " آیا به علت نداشتن هوادار در ایران مجاهدین حق فعالیت هم ندارند. لطف بفرمائید و تعریف خود را از آزادی احزاب و جریانها را برای ما بگوئید؟

گل کلام این مدعیان تازه رونمائی شده را در این جا بنید: ناگفته نماند که بیشک در دو قطبى جمهورى اسلامى و سازمان كثيف رجوى ها، جمهورى اسلامى را انتخاب خواهم كرد.

عجبا که در این روزها فریاد آزادی و خونخواهی از ظالمین، از دهان چه کسانی بیرون می آید!
اينهايى كه عكسهاى شهداى راه آزادى را در راه غرض ورزى سياسى خود بالا ميبرند و مظلوم نمايى بيخود ميكنند را بشناسيد و ببينيد و بدانید كه براى اثبات دروغین خود به عالميان، دست به چه كارهايى كه نزده و نميزنند.
اينها يادشان رفته! يادشان رفته كه خودشان روزگارى بخشى از همان توده ى فاشيست غربتى و بي سوادى بوده اند كه با قلاده ى دين سوار بر جامعه و مردم شدند و حالا به قدرى به پى سى خورده اند كه با اندک امیدی پا به پای جمهوری اسلامی به مصادره شهدا و خونهای هموطنانشان می پردازند و خودشان و فلاکتشان را این طور به رخ جهانیان می کشند و فریادش می زنند.

اگر انقلاب اسلامی مسیر خود را درست می پیمود، آلان این جمع بالا دستان و سازمان کثیفشان در خط مقدم این کثافت کاریها و جنایات و البته بخش قابل ملاحظه ای از همان زامبی های چلغوز مسلمان می بودند.

 همین آقا که مسلمانان را چلغوز می خواند چند سطر بعد می نویسد" نا گفته نماند که بی شک در دو قطبی جمهوری اسلامی و سازمان کثیف رجوی ها ، جمهوری اسلامی را انتخاب می کند. « مردم محترم تو انتخابت را کرده ای»

سازمان مجاهدین بارها امتحانش را در تاریخ پس داده،و متأسفانه و یا خوشبختانه هیچکاه از نظر هیچ جبهه و یا توده ای از احاد مردم نمره قبولی نگرفته است. نمی دانم عامه مردم ایران به چه زبانی به شما بگویند که شما و دلسوزی های دروغین تان را نمی خواهند.  این فرد دو پی نوشت دارد که حسابی خنده داراست.

رفاقت ما جدا از عقاید ماست، رفقای مجاهدم را دوست دارم. دوستان عزیزم به خودشان نگیرند. برخی از دوستان مجاهد اگر نبودند شاید من الان در زندان بودم.  ممنونم اما این دلیلی نمیشود برای خود سانسوری!
پ.ن2: منظور بنده از سازمان مجاهدین صرفا سازمان رجوی هاست و نه فراتر از آن!
اما این دلیل خود سانسوری نمی شود.

پ.ن 2 . منظور بنده از سازمان مجاهدین صرفا  سازمان رجوی هاست و نه چیزی فراتر از آن.

( تو که همین دو خط بالا سر در گم بودی که با چه زبانی باید به مجاهدین گفت دست از سر مردم بر دارند. پس چراخودت این را در زندان به آنها نگفتی . به نظر تو مجاهد زندانی خوب است ولی مجاهد آزاد بد. همان زندانیان مجاهد از زندانهای رژیم پیام می دهند که باید به سیمای آزادی تلویزیون مقاومت و مجاهدین کمک کرد. همان زندانیان از داخل سیاه چالهای اوین و گوهردشت برای شرکت در تظاهرات  مجاهدین بر علیه روحانی پیام می دهند. بیش از این خود را رسوای عام و خاص نکن. )

بگذار چند جمله از آخرین نامه زندانی سیاسی سعید شیرزاد  به داریوش در مورد مجاهدین زندانی را برایت بنویسم.

با من از بلندای نام سعید ماسوری بگو که از بلندی نامش دیواره های بیستون و علم کوه در خود تنیده و خم میشوند. و او که در جان بدر بردن از …گردباد حادثه و در دنیای زندان سده اش طلایه داریست که بیزاریش از دیوارهای زندان را کسی ندیده است.

اینجا قدمگاه سردار خلق و گل شقایق همیشه عاشق غلامرضا خسروی بن بست شکن کبیر در سالی که به نظر سال به بن بست رسیدن و پنجه به دیوار کشیدن بود، سرداری که شقایقت را با تمام بغضهای زمین باید برایش فریاد کشید که ‘ حالا از تو فقط این مونده باقی که سالار تموم عاشقایی’ و یادآور نام همیشه سرخ شاهرخ زمانی طلایه داری که جنگل و شهر و ده و کوه و کمر و دیوارهای زندان را به ستوه آورده بود،او که معنای نام سرخش را تنها در نوشته ها و سروده های علیرضا نابدل و تا همیشه فرمانده مرضیه احمدی اسکویی میتوان جستجو کرد و یادگار شور بی پایان کاپیتان فروزان عبدی و حبیب خبیری و در به خون نشستن از گردباد حادثه ونغمه ی شعرهای سرخ سعید سلطانپور در هیاهوی پچ پچ شاپرکها٫ برای من که در بندم اینجاست.

کافی است یا باز هم شاهد بیاورم. بگذار یک تجربه را برایت بنویسم شاید بد نباشد.

ما هواداران مجاهدین بیش از 20 سال است که با سیاست 80و 20 رژیم آشنا هستیم. البته به خاطر جنایتهای رژیم این تناسب در مواردی به 98 و 2 هم رسیده است. یعنی هشتاد درصد به رژیم فحش بده و بیست در صد به مجاهدین و به خصوص به مسعود و مریم رجوی، این نسبت رژیم را راضی می کند.

حتما تو آخرین نفر نخواهی بود که مردم و مبارزات آنان را مصادره می کنی و آن را هیچ می انگاری . ولی همین هیچ خواب را بر ولی فقیه ات که اورا بر مجاهدین ترچیخ می دهی حرام کرده است.

با من از بلندای نام سعید ماسوری بگو که از بلندی نامش دیواره های بیستون و علم کوه در خود تنیده و خم میشوند. و او که در جان بدر بردن از ...گردباد حادثه و در دنیای زندان سده اش طلایه داریست که بیزاریش از دیوارهای زندان را کسی ندیده است. سازمان مجاهدين خلق بارها امتحانش را در تاريخ پس داده و متاسفانه يا خوشبختانه هيچگاه از نظر هيچ جبهه و توده اى از آحاد مردم نمره ى قبولى نگرفته!
نميدانم عامه ى مردم ايران به چه زبانى بگويند كه شما و دلسوزیهای دروغینتان را نميخواهند! ك اميدى پابه پاى جمهورى اسلامى به مصادره ى شهدا و خونهای هموطنانشان ميپردازند و خودشان و فلاكتشان را اینطور به رخ جهانيان ميكشند و فريادش ميزننك اميدى پابه پاى جمهورى اسلامى به مصادره ى شهدا و خونهای هموطنانشان ميپردازند و خودشان و فلاكتشان را اینطور به رخ جهانيان ميكشند و فريادش ميزنند.
اگر انقلاب اسلامى مسير درستش را ميپيمود، الان اين جمع و بالادستان و سازمان كثيفشان در خط مقدم اين كثافت كاريها و جنايات و البته بخش قابل ملاحظه اى از همان زامبى هاى چلغوز مسلمان ميبودند!
سازمان مجاهدين خلق بارها امتحانش را در تاريخ پس داده و متاسفانه يا خوشبختانه هيچگاه از نظر هيچ جبهه و توده اى از آحاد مردم نمره ى قبولى نگرفته!
نميدانم عامه ى مردم ايران به چه زبانى بگويند كه شما و دلسوزیهای دروغینتان را نميخواهند!
ناگفته نماند که بیشک در دو قطبى جمهورى اسلامى و سازمان كثيف رجوى ها، جمهورى اسلامى را انتخاب خواهم كرد.
پ.ن: رفاقت ما جدای از عقاید ماست. رفقای مجاهدم را دوست دارم. دوستان عزیزم به خودشان نگیرند. برخی از دوستان مجاهد اگر نبودند شاید من الان در زندان بودم. ممنونم اما این دلیلی نمیشود برای خود سانسوری!
پ.ن2: منظور بنده از سازمان مجاهدین صرفا سازمان رجوی هاست و نه فراتر از آن!

چند جمله ای هم از دلنوشته بهروز جاوید تهرانی به مناسبت شهادت مجاهدخلق علی صارمی 8 دیماه 89

  

با نامه‌ای که طی آن به‌طور دست جمعی اقدام به محکومیت اعدام مجاهد و مبارز آزادی‌خواه شهید علی صارمی‌نمودیم دلم راضی نشد و دل نوشته‌ای دیگر لازم دیدم تا به سهم خود دینم را به این آزاده بزرگوار ادا کرده باشم.
علی صارمی به گفته دوست و دشمن فردی پرهیزکار، مهربان، مردم دوست، عاشق و استوار بود وی با… . این رژیم منحوس بازداشت و بیش از ۲۳سال حبس کشید تا این‌که این بار در قبرستان خاوران در مراسم یادبود اعدامهای سال ۶۷ دستگیر و به اعدام محکوم شد. در مراسم یادبود دلاور مردان و شیر زنانی که آخر خود نیز به آنها پیوست. علی صارمی آرزو داشت روزی کمیته تحقیق به همراه دادگاهی مستقل در مورد اعدامهای دهه ۶۰ تشکیل گردد.
اعدام علی صارمی ثابت کرد که رژیم طاقت کوچکترین انتقاد و اعتراض مسالمت‌آمیز را هم ندارد و هر صدای مخالف را با چوبه‌دار خفه می‌کند