onsdag 22 juni 2016

  

سهیلا دشتی:‌ سی خرداد و جاودانگی مبارزه برای آزادی

روبرویم نشسته است. چشمانش برق خاصی می‌زند هنگامی‌که می‌گویم ما هواداران مجاهدین هستیم. می‌پرسم، مجاهدین را می‌شناسی؟ در ابتدا می‌گوید نه زیاد، ولی اسمشان را شنیده‌ام. ادامه می‌دهم میدانی برای چه اینجا هستیم، سری تکان می‌دهد و جواب می‌دهد نه! نمی‌دانم. راجع به جنگ سیاسی که با تمامیت رژیم داریم و اهمیت کار خارج از کشور برایش توضیح می‌دهم. سعی می‌کنم که کوتاه باشد و از اینکه همه‌ساله مقاومت ایران در بزرگ‌ترین همایش سیاسی که در جهان بی‌نظیر است فریاد دادخواهی مردم ایران را پژواک می‌دهد؛ و امسال این مراسم در روز نهم ماه ژوئیه برگزار می‌شود.
به او می‌گویم از خودت بگو! روی صندلی جابه‌جا می‌شود و به‌صورت من زل می‌زند و آهی می‌کشد و شروع می‌کند انگار که بعد از سالیان می‌تواند حرف بزند. «من در بوکان به دنیا آمده‌ام و خیلی سیاسی نیستم ولی فقط هفت سال داشتم که رژیم پدر و عمویم که می‌گفتند سیاسی هستند اعدام کرد. من حتی نمی‌دانستم که دلیل اعدام آن‌ها چیست. مادرم که حامله بود فرار کرد و من را به خانه خاله‌ام فرستاد. من حتی گریه کردن را هم بلد نبودم. نمی‌دانستم دل‌تنگی چیست، چون از همان آغاز مجبور به کار شدم. بعدها خاله‌ام به من گفت که گفته بودند که مادرت هم مثل پدرت فعالیت سیاسی دارد و او به همین خاطر مجبور به فرار شد. من مادرم را اصلاً در دوران کودکی‌ام ندیدم». نگاهی به من می‌کند، می‌بیند که من مشتاقانه به حرف‌هایش گوش می‌دهم. نمی‌دانم چرا با دیدن این جوان به یاد روز سی خرداد شصت می‌افتم و تصاویر در ذهنم جان می‌گیرد.
عصر روز سی خرداد سال شصت است. هوا خفه و گرفته است. بوی باروت همه‌جا را گرفته است و صدای آژیر آمبولانس است که شنیده می‌شود. گفتند که خمینی به تظاهرات پانصدهزارنفره مسالمت‌آمیزی که به دعوت سازمان مجاهدین در اعتراض به انحصارطلبی‌ها و سرکوب آزادی‌های به‌دست‌آمده پس از انقلاب، دستور شلیک مستقیم و کشتار همگانی داده است. یکی فریاد زند خیلی‌ها زخمی شده‌اند، بچه‌ها به خون نیاز دارند. ما در چهارراه انقلاب بودیم. گروهی شدیم و به سمت بیمارستان فیروزگر راه افتادیم. در اواسط خیابانی که بیمارستان فیروزگر در آن قرار داشت به سمت ما تیراندازی شد، من از ترس خشک و بی‌حرکت ایستادم. دوستم فریاد زند گلوله و من گلویم خشک‌شده بود پسری در جلو من در حال دویدن بود که تیری به رانش خورد و خون فوران زد. صحرای محشری بود. یکی از اهالی در خانه‌اش را باز کرد و پسری را که گلوله خورده بود را کشان‌کشان به حیاط خانه‌اش کشید. آنچه را که می‌دیدم باور نداشتم. به جلو بیمارستان رسیدیم و فریاد زدیم که می‌خواهیم خون بدهیم. پاسداران به هیچ‌کس اجازه ندادند که برای خون دادن وارد بیمارستان شود. در همان لحظه دکتری که روپوش سفید پزشکی‌اش غرق خون بود جلو در بیمارستان ظاهر شد و فریاد زد همه جوانان را به‌قصد کشت زده اند تمام گلوله‌ها از کمر به بالا به‌سوی این جوانان شلیک‌شده و ما فریاد می‌زدیم مرگ بر ارتجاع و مرگ ... که ناگهان گلوله‌ای سینه دکتر را شکافت و دکتر در همان‌جا افتاد. جمعیت متفرق شد و مردی که در خانه‌اش را بازکرده بود فریاد زد: بیانید تو!!
پسر جوانی که مقابل من نشسته ادامه می‌دهد. «طولی نکشید که خاله‌ام ازدواج کرد. همسرش راضی نشده بود که من به خانه آن‌ها بروم و من خانه دوستان پدرم و یا کسانی که من را می‌شناختند، زندگی می‌کردم». باز آهی می‌کشد و می‌گوید نگذاشتند که من به مدرسه بروم. می‌پرسم چرا؟ چون‌که می‌گفتند پدر و مادرت ضد ما بودند. در اولین سال‌های نوجوانی با من تماس گرفتند و از من خواستند که با آن‌ها همکاری کنم. می‌گفتند چون پدر و مادر تو شناخته‌شده‌اند، آنان به تو اعتماد می‌کنند و تو می‌توانی به مدرسه بروی و کار بگیری. یادم رفت که بگویم در سر هر کاری بیش از دو یا سه هفته نمی‌ماندم. می‌آمدند و صاحب را مجبور می‌کردند که من را اخراج کند. دیگر در کردستان نمی‌توانستم بمانم و مجبور شدم به تهران بروم. به شهر دردها و شهر فقر و اعتیاد. نمی‌دانی که در تهران چه خبر است. در یک پارک حوالی میدان شوش، معتادها در کنار هم لول می‌خورند. نه پول‌دارند و نه غذا! همه دنیا آنان را فراموش کرده. برای رسیدن به پول حاضر به هر کاری هستند».
دوباره سی خرداد و من به یاد خانواده‌ای می‌افتم که اگر آن روز در خانه‌شان را باز نکرده بودند من اینجا نبودم.
و ما داخل خانه او شدیم. عکسی از خمینی به دیوار آویزان بود. مرد عکس را باخشم پائین شد و فریاد زد: جانی نمی‌دانستم که بچه‌های بی‌گناه مردم را این‌چنین به خاک و خون می‌کشد. اگر جانم را هم بگیرند نمی‌گذارم یک کدام از شما آسیبی ببینید. پسری را که گلوله خورده بود را همان‌جا دیدم. گفت اگر کسی آشنائی دارد که دکتر است زنگ بزنیم که بیایند و او را ببرند. دختری گفت من آشنا دارم و تلفن را برایش آورند، تماس کوتاهی بود و چند  نفر کمک کردند که پسر جوان را از پشت‌بام خانه فرار دادند و ما همه که شاید بیست نفر می‌شدیم در سکوت مطلق و دردی عمیق آنجا نشسته بودیم. به هم نگاه نمی‌کردیم. خانم خانه آب‌قند درست کرده بود و به هرکدام از ما تعارف می‌کرد و سعی می‌کرد که ما را آرام کند. آن شب تا ساعت دوازده‌ تا یک صبح خانم خانه به همراه همسرش بچه ها را یکی‌یکی بیرون بردند و همان‌طور که گفته بودند هیچ‌کس در آنجا دستگیر نشد. آرزوی داشتن آزادی و ابراز آن در آن روزبه خون نشست، اما خاکستر نشد.
به‌صورت این جوان که نه پدری داشته و نه مادری خیره می‌شوم.
می‌پرسم چطور شد که تصمیم گرفتی از ایران خارج شوی؟ می‌گوید در کشور خودت باید قاچاقی زندگی کنی. نه اجازه کار و نه اجازه مدرسه رفتن. شش سال تمام‌کار کردم و پول‌هایم را جمع کردم و به ترکیه رفتم و از راه دریا به یونان و بعد شاید خودت شنیده باشی. شش ماه است که اینجا هستم. هنوز اقامت نگرفته‌ام ولی امیدوارم که اقامتم را بگیرم و مدرسه را شروع کنم. آرزویم این بود که با شما باشم ولی نمی‌توانم چون هنوز نه پاسپورت دارم و نه برگه اقامت.
از او خداحافظی می‌کنم و برایش آرزوی موفقیت و با خودم می‌گویم اگر صد سی خرداد دیگر هم بیاید تا رسیدن به خواسته‌های مردم این مبارزه ادامه دارد چه من باشم و یا نباشم.

حسین علیزاده یا مداح هفت تیر کش!
آه كه فراموشى چه شلاقى بر گرده مان مى كشد و چه زخمها كه چرك مى كند و رويش كبره زشت و سياهى را مى گيرد! از این زخم فردی به نام حسين عليزاده بیرون می زند . او که تار و سه تار هم می تواند بنوازد و لقب هنرمند را یدک می کشد دچار آلزايمر تاريخي مى شود و ساز ناكوك خود را اين بار براى سلطان اعدام مى زند!
چه دردى در تنم مى پيچد ، براى نوای تنبور كيانوش! براى هنر قلع و قمع شده در ايران، براى ندا، براى صانع!
سقوط برخی از انسان و ارزشهای انسانی را شنیده بودیم، به آنان پاسدار، بسیجی ، آخوند ویا مزدور می گویند. اما آن که قبای هنرمند را می پوشد و ادعای برتر بودن از بقیه را دارد ، فکر می کند بیشتر می فهمد و وجود نا وجودش برای مردم ایران موهبتی است ، در بهترین و خوش بینانه ترین تعریف خود شیفته است. خود شیفتگی علیزاده را در مصاحبه او با تلویزیون بی بی سی می توان دید. با "تواضعی" که مخصوص خود اوست خود را هنرمندی جلوتر از زمان می داند (بی بی سی فارسی آوریل 2014 ). همین شخص از گرفتن مدال شوالیه فرانسه سرباز می زند و ادعا می کند که دولت فرانسه این مدال را به کسانی که ارزش گرفتن این مدال را ندارند و به کمک این مدال به نان وآب بیشتری می رسند. شجریان این کار علیزاده را اعتراض به دولت فرانسه نمی داند (چون خودش قبلا این مدال را گرفته) و در نامه ای ضمن تبریک به علیزاده این چنین می نویسد.
«با خوشحالی به حسین علیزاده تبریک می‌گویم که ضمن سپاس و احترام به دولت فرانسه از دریافت نشان شوالیه رسماً پوزش خواست. پوزش‌خواهی او از جنبه اعتراض به دولت فرانسه نبود بلکه اعتراض به رفتار و گفتار کسانی از خودمان بود که از این نشان‌ها استفاده نابجا کردند و می‌کنند. منظورم خود شخصیت‌های دریافت‌کننده نشان و مدال نیست بلکه بادمجان دور قابچینهایی‌ست که نام این نشان‌ها را پیشوند نام هنرمند مورد علاقه‌شان می‌کنند. نمونه دیگری هم اغلب سازمان‌های تبلیغاتی برای موفقیت در کسب درآمد بیشتر یک شرکت تولیدکننده و یا برگزار کننده کنسرت‌ها برای پر کردن سالن‌های کنسرت پیشوندهایی به نام هنرمند و یا گروه هنری اضافه می‌کنند که مفهوم آن هیچ مناسبتی با کاری که آن هنرمند یا گروه انجام می‌دهند ندارد و گاه خنده‌آور است. این نابجاگویی‌هاست که نشان‌ها و مدال‌ها را بی‌اعتبار می‌کند.
حسین علیزاده خواست این موقعیت را از آنان بگیرد که دستاوردی برای اضافه کردن واژه‌های بی‌ربط با هنرش، به نامش نباشد.
حسین علیزاده پیشوند و پسوند نیاز ندارد، با سپاس از دولتمردان فرانسه که به نویسندگان، دانشمندان، هنرمندان و شخصیت‌های فرهنگی ادبی و هنری ایران توجه خاص دارند.
محمدرضا شجریان آذر 1393»
علیزاده که بارها جایزه بلورین فجر (بخوانید زجر) را از آن خود کرده و تقریبا همیشه در همان چهار چوبی که سانسورچیان اطلاعاتی برایش گذاشتند کار کرده این بار در دانشگاه فردوسی مشهد 29 خرداد 1395رکورد خودفروختگی خود را می زند. خبرگزاری سپاه پاسداران "فارس" که در بین مردم کاملا شناخته شده است در گزارش خود از بزرگداشت علیزاده در دانشگاه فردوسی او را استاد، خالق، موسیقی دان، رکوردار جایزه سیمرغ بلورین موسیقی خطاب می کند. چقدر این مرد محبوب دستگاه ولایت است درست عین "شهاب حسینی" که جایزه نخل طلائی خریده شده را تحت عنوان بهترین هنرپیشه مرد خود را به خامنه ای نایب امام زمانش تحویل داد، چند انتقاد به فرموده دستگاه اطلاعاتی می کند که مثلا بگوید مستقل است ولی چه دم خروسی بخوانید :
حسین علیزاده روز آخر سفرش همراه با «علی بوستان»، موسیقی‌دان و نوازنده سه‌تار، به بازدید از یکی از آموزشگاه‌های موسیقی و کانون موسیقی دانشگاه فردوسی اختصاص داد و ضمن افتتاح خانه گفتگو در این دانشگاه که برای گفتمان‌های فرهنگی و هنری پیش‌بینی شده است، در جمع تعدادی از اساتید علوم انسانی دانشگاه فردوسی و دانشجویان کانون موسیقی سخن گفت: « این تضاد عجیبی است، ما در دانشگاه، در سطح عالی مملکت برای موسیقی جایگاه داریم؛ ولی وقتی کسی موسیقی تحصیل می‌کند در جامعه به او توهین می‌شود. توهین فقط در لغو کنسرت نیست؛ توهین ادبیاتی است که در برخی روزنامه‌ها از زبان برخی افراد بازتاب داده می‌شود. بنده اگر قدرتش را داشتم باید از این وضع شکایت می‌کردم، چون این افراد موسیقی را در سطح فحشا مطرح می‌کنند، من معتقدم باید در سطوح عالی درباره این مسأله صحبت شود. رهبر انقلاب راهنمای این جامعه و راهنمای دنیای اسلام هستند، ایران در منطقه الگو است و درست نیست که چنین نگاهی به موسیقی در ایران وجود داشته باشد. من مطمئنم که نگاه رهبر انقلاب به موسیقی نگاه والایی است، چون ایشان اطلاعات موسیقیایی خوبی دارند.» خبرگزاری فارس 29 خرداد
اگر شاعر شاعران احمد شاملو زنده بود و می دید و یا می شنوید که کسی که بر شعر "دخترای ننه دریا" موسیقی گذاشته مجیز گوی خامنه ای شده چه می کرد.
قد وقواره علیزاده اگر نه کوتاه تر به اندازه مداحان بارگاه ولایت مثل سعید حدادیان، محمود کریمی (مداح هفت تیر کش) و محمدرضا طاهری، محمدصادق آهنگران خواننده «ای لشگرصاحب زمان آماده باش» و «با نوای کاروان» است.
نوای تنبور کیانوش آسا به علیزاده می گوید هنرت ارزانی ولی فقیه باد که تو از مردم نیستی!

fredag 10 juni 2016


آشتی ملی با جنایتکاران طنز تلخی بیش نیست

نامه ای از محمد نوری زاد در مورد  آشتی ملی منتشر شده. قبل از اینکه به محتویات این نامه اشاره کنم. یاد آوری یک نکته مهم است که نوری زاد اگر بعد از فیلم سازی اش برای خامنه ای و مهره ای  در بارگاه ولی فقیه مأموری برای توجیه جنایات او بود،به شهرت و محبوبیتی رسید به علت اینکه در مقابل همین علم مخالفت بلند کرد. نوری زاد فعالیت های خود را با نوشتن نامه به خامنه ای شروع کرد که تعداد این نامه ها تا آنجا که من به یاد دارم نزدیک به 20 نامه است. نوری زاد در تمامی این نامه ها خامنه ای را رهبر خطاب می کند و از او می خواهد مهربانی از سر گیرد.

ظهور نوری زاد در صحنه سیاسی ایران، برای آنان که فکر می کردند که "رژیم ایران هوای بد است که با باد برود" (گابی گلایشمن ریئس اسبق انجمن قلم سوئد)  فرصتی بود که نوری زاد را باد کنند و او را بیش از آنچه که هست نشان دهد. البته از همان آغاز و نیز در بین راه نیز رفتار و گفتار نوری زاد یک سویه نبود و به قولی یکی  به نعل و یکی به میخ می زد. نوری زاد مبلغ رفرم و اصلاحاتی بود که هرگز صورت نگرفت.  او می خواست جنبش را به شکلی لاکپشت وار به سوی وادادگی و انفعال هدایت کند. در بین تمامی مردم حتی خوش بین ترین آنان نسبت به نوری زاد شک وتردید وجود داشت و اظهار نظرهای زیادی نسبت به عملکرد های او وجود داشت. نوری زاد همیشه از جوابگوئی مستقیم  طفره می رفت. نوری زاد یکبار با پیشنهاد برکناری روحانی از ریاست جمهوری و خاتمی را به جای او گماشتن نشان داد که در کجای طیف ایستاده است. وواسفا عده ای فکر می کردند که انشاءالله گربه است. به هر روی نوری زاد در آخرین نامه خود  که با تیتر  " ای خدا، ای فلک ، ای طبیعت" (این عنوان را از سروده ملی مردم ایران " مرغ سحر" وام گرفته )  می نویسد : من از شما از خودم از مسئولین از روحانیان از رهبر از سرداران از آسیب دیدگان از مخالفان از موافقان از تهرانی ها از شهرستانی ها خلاصه از همه ی ایرانیان دعوت می کنم همگی بخاطر فردای فرزندانمان، از اسب سرکشِ غرور از برج بلند نفرت از قلعه ی فلک الافلاکیِ منفعت های همینجوری فرود آییم و به نیکبختیِ ایران و ایرانی تمرکز کنیم.  البته خانم شعله پاکروان جوابی در خور تقاضای غیر قابل توجیه نوری زاد را انتشار داده اند و هیچکس بهتر نمی تواند درد و خواسته مردم را بیان کند. ولی یک نکته همچنان باقی است ، نوری زاد خودش می تواند به رهبرش نامه بنویسد و از او طلب بخشش کند و از رهبرش بخواهد که با او آشتی کند و به این خواسته قبای نیکی و خیر بپوشاند ، اما هیهات که کسی فریب این بازیها را بخورد. یکی در لباس اپوزیسیون نظام عکسهای سفرهای نوروزی خود را به اسم شیوه ای از مخالفت به مردم حقنه می کند و دیگری عریضه می نویسد.

اما آقای نوری زاد مفاهیم و کلماتی مثل " آشتی ملی"  که شما به راحتی از آن استفاده کرده اید و قدر وقیمت آن را نمی دانید با رنج و شکنج دهها و گاه صد ها هزارتن به دست آمده اند. گاه در پشت این مفاهیم خون میلیونها نفر بر زمین ریخته شده.  آیا نوری زاد چیزی در مورد دادگاههای مردمی، حقیقت یاب و بخشش شنیده اند. به سه مورد بسیار شناخته شده که در همین 20 سال گذشته اتفاق افتاده اشاره می کنم.

1 – رواندا در سال 1994 در یک قتل عام گسترده  یک میلیون نفر از قوم توتسی ها به دست قوم دیگری که حکومت را در دست داشتند به اسم هوتی ها کشته و بیش از دو میلیون نفر آواره شدند. دادگاه بین المللی برای رسیدگی به جنایات هوتی ها در سال 1997 تحت نظر سازمان ملل در شهر " آروشا" در کشور تانزانیا شروع به کار کرد.  گاساکا ( دادگاههای مردمی در دهات )

در رواندا 120000 هزار نفر مظنون به شرکت و یا دست داشتن در قتل عام بودند ، دستگیر و زندانی شده بودند. از آنجا که سیستم قضائی کشور به علت قتل قضات صالح فلج شده بود، تصمیم گرفته شد که دادگاههای محلی تشکیل شود. اولین بار در سال 2002 این دادگاهها در نقاط مختلف کشور رواندا  شروع به کار کردند. که تا سال 2012 ادامه داشتند. در طول مدت ده سال 12000 دادگاه  تشکلیل وبه 1.2 تا 1.5 میلیون جرم رسیدگی کرده است.   نکته بسیار قابل توجه این که در رواندا حکم  مجازات اعدام در همین دوران لغو شد.

 

2- آفریقای جنوبی

سیستم حکومت نژادی در آفریقای جنوبی از قرن 16 میلادی برقرار بوده و جنایات بی شماری را مرتکب شده بود .   بلافاصله پس از پیروزی آ، ان، سی و بر حکومت نژاد پرست آفریقای جنوبی دادگاهها حقیقت یاب و بخشش در آفریقا شروع به کار کرد. به علت طولانی بودن سالهای سرکوب سیاه پوستان تصمیم گرفته شد که  دادگاههای حقیقت یاب و بخشش به جرائمی بین سالهای 1960 تا 1990 میلادی رسیدگی کند. اولین دادگاهی از این دست در سال 1996 شروع به کار کرد. بر اساس آمار بیش از 20000 نفر در این دادگاهها شهادت دادند و حداقل بیش از 7000 نفر از کسانی که مرتکب جرم شده بودن به عنوان متهم در این دادگاهها حاضر شدند. شعار محوری این دادگاهها این بود که  کشف حقیقت  پایه اساسی بخشش است.

 آنتیجه کروگ  شاعر و نویسنده مشهور آفریقای جنوبی در کتاب کشور استخوانهای من  که در سال 1998 منتشر شده می نویسد: با عدم برخورد با گذشته و کسانی که مضامین و پایه های حقوق بشر را زیر پا گذاشته اند، ما به جانیان و مرتکبین این جنایات ضد انسانی کمک نمی کنیم بلکه بدین وسیله  پایه گذاری یک سیستم قضائی سالم و مستقل برای نسلهای آینده  را ویران می کنیم. 

 

3- سربنیتسا در یوگسلاوی سابق

در طول چند روز در ماه جولای 1995 جهان شاهد بزرگترین قتل عام در اروپا پس از کشتارهای هیتلر در قرارگاههای مرگ بود. در این روزها بین 7 تا 8 هزار مرد و جوان در شهر سربنیتسا قتل عام شدند. آخرین دادگاه متهمان به این جنایت هولناک دادگاه ردوان گرازیچ بود که در ماه گذشته به 40 سال زندان محکوم شد.

 

بار دوم!  این بار مقایسه

1- رواندا

 یک میلیون نفر در جنگهای قومی در رواندا کشته شدند. بیش از میلیون  کشته شده و معلول حاصل کسانی که  جنگ ضد میهنی بین عراق و ایران  است می توانید بگوئید چه کسی پاسخگو و مسئول است، یادمان باشد که رهبر شما خامنه ای در آن زمان مقام ریاست جمهوری این نظام را داشت.

2- افریقای جنوبی

زمان رسیدگی به جرائم نژاد پرستان در افریقای جنوبی سی سال بود. در ایران آخوند زده این حکومت نزدیک به چهار دهه زنان ایران را سیستماتیک  و بر اساس قانون اساسی همین نظامی که شما از آن طلب بخشش می کنند مورد تبعیض قرارداده است.

3- سربنیتسا

فقط در سال 1367 شمسی برابر با 1988 میلادی بیش 30 هزار نفر از بهترین فرزندان مردم ایران از مجاهدین و مبارزین فقط به علت ماندن بر سر پیمانش اعدام شدند.

خلاصه کنم  کارنامه این رژیم سیاه تر از رواندا و حکومت نژادپرست افریقای جنوبی و سربنیتسا است. نیازی به یاد آوری قتل عام روزانه مردم سوریه و عراق نیست.

شاید این نامه شما را بشود در بهترین حالت این طور فهمید یا شما از جنگ ببخشید جنگ برای شما کلمه سنگینی است،یا  از رویاروئی با نظام و در رأس آن خامنه ای را کنار گذاشته و خسته شدید و خواهان آشتی با او هستید ، و یا اینکه اوضاع رهبرتان خامنه ای و ریئس جمهور اعتدال آنچنان خراب است که برای حفظ آبرو دست به هر حیله ای می زنند، در هر دو حالت  مبارکتان باشد. ولی یادتان باشد که هنوز زخمی بر دل شما ننشسته  و سرعزیزی از نزدیکان شما با تیغ جلادان آشنا نشده و شما خواست هیچکس را نمایندگی نمی کنید. چه آنان که به دنبال سراب اصلاحات بودند با شعار انتخاب بین بدو بد تر در انتخابات شرکت کردند. و آنان که شرکت نکردند و اعلام کردند که باید انتخابات را تحریم کرد به کلیت این نظام نه بزرگ خود را گفتند.  آقای نوری زاد نوشتن  این نامه شما خسر الدنيا والاخرة کرد. تا تاریخ چگونه شما را قضاوت کند.

 

 

 

fredag 13 maj 2016

خطر صدور بنیادگرایی اسلامی صدبار بیشتر از خطر اتمی آخوندهاست
 
روز سه‌شنبه ۲۲ مارس انفجارهای تروریستی در دونقطه از شهر بروکسل قلب اروپا (مرکز فرماندهی ناتو و پایتخت اتحادیه اروپا) دنیا را تکان داد و این خبر در کمتر از چند ثانیه خبر اول جهان شد. این انفجارها با عملیات انتحاری صورت گرفت. ساعاتی بعدازاین حمله داعش مسئولیت این حمله را به عهده گرفت. این عملیات ضد انسانی تابه‌حال بیش از سی کشته و نزدیک به 200 مجروح داشته است. سران کشورهای اروپائی یکی بعد از دیگری با کشور بلژیک ابراز همدردی کردند. همه باهم این اتفاق‌نظر را داشتند که حمله به بلژیک حمله به اروپا است. اتحادیه اروپا همچنان که درخور نامش است باید در برابر این تروریست‌ها موضع قاطع و برنامه‌های مشخص داشته باشد. فرانسوا اولاند گفت ما در جنگ هستیم. بعد از گذشت چند روز از این حادثه پلیس بلژیک شش نفر را به‌عنوان مظنون دستگیر کرده و نتوانسته است فرد و یا افرادی را که سازمان‌دهی و پشتیبانی این عملیات را به عهده داشته‌اند را شناسایی کند.
این حمله و حملات تروریستی مشابه بیانگر این است که اروپا و آمریکا شناخت واقعی از رفتار و عملکرد تروریست‌ها ندارند و اگر هم شناختی داشته باشند، بر واقعیت وجودی تروریست‌های بنیادگرای اسلامی و در این مورد مشخص منطبق نیست. شاید بتوان از دو منظر واکنش نسبت به عملیات تروریستی موردنظر قرارداد. اول ازنظر نظامی و دوم ازنظر شناخت ایدئولوژی و بنیادهای فکری و ارتجاعی بنیادگرایان اسلامی
به‌جرئت می‌توان گفت که غرب در هر دو زمینه ناتوانی‌های زیادی برای مقابله با تروریزم اسلامی از خود نشان داده است.
 کشورهای غربی در مورد شناخت و مبارزه با زمینه‌های فکری بنیادگرایان اسلامی وضعیت بهتری از مبارزه نظامی ندارند. مطبوعات و سیاستمداران غربی برای نام بردن از گروه تروریستی داعش توافق ندارند. در برخی از کشورها آنان را حکومت اسلامی (آی- اس)، در برخی از کشورها " اسلام‌گرایان تندرو"، "جهادیان"، و برخی هم شاید به‌عمد از آنان به‌عنوان "اسلامیست ها " نام می‌برند و به‌ندرت آنان را "داعش" می‌خوانند. به همین اندازه هم در تعریف بنیادگرائی اسلامی دچار سردرگمی هستند و گاه بنیادگرائی اسلامی را جنگ بین شیعه و سنی و دیگر نحله‌های اسلامی تعریف می‌کنند. مهم‌تر از همه این‌ها رویکرد متناقض و مماشات گرایانه غرب با کشورهایی که پشتیبان تروریزم هستند؛ به جریان‌های تروریستی زمینه عملی بیشتری را می‌دهد.
 سران جمهوری اسلامی ایران در طول سالیان با سند و مدرک به‌عنوان سازمان دهنده عملیات تروریستی برون‌مرزی شناخته‌شده‌اند، خبر در عربستان، پایگاه آمریکائی‌ها دربیروت، مرکز یهودیان در بوئنوس آیرس در آرژانتین و ده‌ها قتل مخالفان ایرانی از این جمله است. تمامی سران کشورهای غربی به این واقعیت اشراف دارند که بدون سرمایه و کمک‌های مالی و انسانی رژیم ایران نه حزب‌الله و نه اسد حتی یک روز دوام نخواهند آورد.
سال‌ها قبل از حمله تروریستی ۱۱ سپتامبر به آمریکا مقاومت ایران خطر بنیادگرائی اسلامی به‌مثابه بزرگ‌ترین چالش دوران معاصر را تذکر داده بود. محمد محدثین نویسنده کتاب «بنیادگرائی اسلامی، تهدید جدید جهانی» و مسئول کمسیون خارجی شورای ملی مقاومت این مسئله را ریشه‌یابی می‌کند. محدثین بنیادگرائی اسلامی را محدود به محیط جغرافیائی نمی‌بیند ولی ازآنجاکه گسترش این طرز تفکر پایه‌های عینی، اجتماعی و مادی می‌خواهد هیچ جریانی چه ازنظر فکری و چه ازنظر سیاسی، نظامی به‌اندازه حکومت آخوندی حاکم بر ایران و به‌خصوص با ایده ئولوژی خمینی ساخته ولایت‌فقیه توان سازمان‌دهی این جریان‌های تروریستی ندارد.
پس از اشغال عراق توسط نیروهای متحدین به فرماندهی آمریکا در سال ۲۰۰۳ و سیاست‌های غلط آمریکا در دوران اشغال عراق زمینه گسترش تروریزم صادراتی از سوی رژیم ایران را آماده‌تر ساخت. مریم رجوی در سخنرانی خودرو به نمایندگان مجلسین انگلستان هشدار دارد که خطر بنیادگرائی اسلامی به سرکردگی ولایت‌فقیه هزاران بار از خطر بمب اتمی بیشتر است. ازآنجاکه فرض محال، محال نیست فرض می‌کنیم که داعش سازمانی تروریستی و مستقل از ولایت‌فقیه و سپاه پاسداران باشد. باکمال تأسف سران کشورهای غربی به‌جای توجه کردن به این تهدید و راه‌کار اندیشیدن برای محدود کردن آن برای خامنه‌ای نامه‌های عاشقانه می‌فرستند و یا اینکه روحانی سردار ترور را به‌عنوان رئیس‌جمهور اصلاح‌طلب به کشورهای خود دعوت می‌کنند. باید به سران کشورهای اروپائی گفت چطور می‌شود که اروپا با تروریزم در جنگ باشد و میزبان رهبر یک کشور تروریست بود. آیا این مغازله با تروریست‌های واقعی نیست.
درزمینهٔ ى مقابله‌ی سیاسى و عقیدتى با بنیادگرائى، هم با ضعف جدى از طرف غرب روبرو هستیم. محدثین در کتاب «بنیادگرائی اسلامی، تهدید جدید جهانی» به عدم توانائى ایدئولوژیکى نظام‌های فکرى مثل لیبرالیسم و سوسیالیسم در مقابله با پدیده‌ی بنیادگرائى مذهبى اشاره می‌کند و مبانى این ضعف بنیادى را توضیح می‌دهد. این نقض جدى سیاست مقابله با تروریسم بنیادگراى مذهبى، خود را در سردرگمى مقابله با عضوگیری و رشد این پدیده در کشورهاى اروپاى غربى نشان می‌دهد. در اکثر اوقات فریاد کنترل پلیسى بیشتر، فضاى تنفسى براى دیگر راهبردها را بسته است. اگر به این "فقر ایدئولوژیکى " مضرات سیاست ضد اخلاقى مماشات با رژیم که بارزترین مظهر آن، در لیست گذاشتن مجاهدین خلق و بمباران سنگین مواضع تنها بوده است را اضافه کنیم، اول دلیل طول عمر این پدیده‌ی ضد تکاملى در حاکمیت بر ایران و دوم تأثیر بلا مستقیم دخالت‌های رژیم آخوندى در سرکوب انقلاب مردم سوریه و جنبش برابرى طلبى در عراق را که زمینه‌ساز ایجاد و گسترش داعش بوده را به‌خوبی می‌فهمیم.
راه مقابله با این پدیده‌ی شوم در مهم‌ترین قدم از پشتیبانى سیاسى و اخلاقى از نیروهاى دموکراتیک مسلمانى است که اکنون در بعد از سی‌وچند سال درگیرى تمام‌عیار با بنیادگرائى مذهبى به دستاوردهاى بسیار مهمى رسیده‌اند و تجربه‌ی موفق ایجاد یک ائتلاف دیرپا و دموکراتیک و گسترش نقش زنان در تمامى سطوح جنبش انقلابى ایران را با خود حمل می‌کنند. مریم رجوى سمبل یک اسلام بردبار و کثرت‌گراست. راه‌حل‌های متعدد و متفرقی وجود ندارد. نمایندگان مختلف از کشورهاى عربى و آفریقایی و اروپائى و آمریکایی بر این واقعیت انگشت گذاشته‌اند. این وظیفه‌ی میرم سیاسى نیروى است که خواهان مقابله جدى با تروریسم می‌باشد
معجزه مماشات ولی فقیه را نجات نمی دهد
در آستانه سفر حسن روحانی به نیویورک ۵۱۱ نفر از روشنفکران، فعالان مدنی و سیاسی، اساتید دانشگاه و هنرمندان ایرانی (از جمله ۸۸ نفر از زندانیان سیاسی سابق و کنونیِ پس از انتخابات ۸۸) با امضای نامه‌ای سرگشاده به باراک اوباما خواستار آن شدند که به گامهای مثبت ایران از طریق مذاکره‌ی خوش‌فرجام با نتایجِ ملموسِ «برد-برد» و رفع تحریم های ناعادلانه‌ی اقتصادی پاسخ مثبت بدهد و موجب تداوم این گام‌ها از هر دو سو شود.
منتشر شده در دوشنبه، 23 سپتامبر 2013 در سایت کلمه
درست خواندید تعجب نکنید!
نامه این چنین آغاز می شود.
جناب آقای باراک اوباما، رئیس جمهور محترم ایالات متحده آمریکا
اکنون نوبت شما است.
حکومت ایران با برگزاری "انتخابات قابل اعتماد" سال جاری و تحولات اخیر گام‌های مقدماتی قابل توجهی به سوی اصلاح و گشایش در ایران برداشته‌ است. ایرانیان با بهره گیری از این فرصت حسن روحانی را که حقوقدانی اصلاح‌جو و طرفدار عادی سازی روابط ایران با جهان است به ریاست جمهوری انتخاب کردند. در اثر این تحولات، در روزها و هفته‌های اخیر نیز شاهد آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی و گشایش نسبی در عرصه ی عمومی و فضای سیاسی در ایران بوده‌ایم. یکی از سخنانی که در این سالها مکررا شنیده می شد این بود که ریاست جمهوری در ایران قدرت چندانی ندارد و تصمیمات مهم بر عهده‌ی رهبر ایران است. این روزها حتی ایشان نیز سخن از “نرمش قهرمانانه” به میان آورده و ایران یک‌صدا خواستار تعامل بهتر با جهان است.
در ادامه این نامه که به روند های امید بخش تغییرات در دوران روحانی اشاره شده این چنین می خوانیم. “روابط اقتصادی و سیاسی گسترده تر ایران با جهان از لوازم بسط آزادی های سیاسی در ایران است. اگر آمریکا و جامعه ی جهانی از این فرصت طلایی و شاید تکرارناپذیر بهره نگیرند، بدبینان و دشمنان عادی‌سازی روابط ایران و آمریکا در هر دو کشور را یاری داده‌ و تردید در حسن نیت آمریکا را آسان‌تر ساخته‌اند. توفیق روحانی در دیپلماسی خارجی همچنین به موفقیت بیشتر او در دیپلماسی داخلی و گشایشهای افزون‌تر در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خواهد انجامید.»
 امضاء کنندگان نامه عمدتا از جریان خط امامی ها و گروگانگیرهای سابق هستند و در بین اسامی از هاله افشار تا تریتا پارسی و ابراهیم نبوی دیده می شوند.
 نزدیک به سه سال از نوشتن این نامه می گذرد و رژیم و در رأس آن خامنه ای مجبور به نوشیدن جام زهر اتمی شدند و برجام اول امضاء شد، فضای سیاسی، اجتماعی ایران برای هر ناظر بی طرفی این واقعیت را نشان می دهد که تمامی تصوراتی که در نامه به عنوان واقعیت نام برده شده است، فریبی بیش نبوده و نیست. روحانی و اصلاح طلبان حکومتی حتی با دروغ هم نمی توانند ادعا کنند که تصویت برجام منفعتی برای مردم داشته است. گفته می شود که در ایران مردم می گویند که کاش هنوز در دوران تحریم به سر می بردیم.
 واقیعت امروز جامعه ایران نشان از ماهیت ضد بشری فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران را دارد. هر دو طرف جنگ قدرت در ایران به خوبی می دانند که جامعه در معرض یک انفجار بزرگ قرار دارد و برای این مهار این انفجار سرکوب بهترین وسیله است. گسیل دادن هفت هزار بسیجی وحشی را به خیابانها تحت عنوان پلیس نامحسوس اخلاقی نشان از ناتوانی رژیم برای پاسخ به خواسته های مردم دارد. اسید پاشی و شلاق زدن در ملاء عام جدا از اینکه شدت سرکوب را نشان می دهد همزمان حاکی از تشتت و اختلاف نظرهای بسیار عمیق در بین به جناح رفسنجانی- روحانی است. این جناح قادر نخواهد بود که پاسخ خواسته های برحق مردم را با اینکه در کار دولت کارشکنی می شود بدهند و یا باید کل میدان را به خامنه ای واگذار کنند و یا اینکه راه کار جدیدی پیدا کنند. واکنش های بسیار ضیعف و کمرنگی نسبت به این هجوم نظامی به جامعه نشان داده شده. روحانی طبق رویه دوگانه ای که از اول پیش گرفته چنین اظهار نظر می کند و می‌گوید "چنین نیست که هر کس یا نهاد و ارگانی بخواهد با اقداماتی به دنبال کنترل مردم باشد".
http://www.dw.com/fa-ir/دومین-واکنش-روحانی-به-راهاندازی-گشت-اخلاقی-نامحسوس/a-19200786
 یعنی که هیج اهرمی و یا وسیله ای وجود ندارد که آن چنان باشد و بتوانند جلو این چنین کارهائی گرفته شود. این خیل سرکوبگر پلیس نا محسوس خوانده می شوند در حالیکه استانداری تهران از تشکیل این چنین دستگاهی که عمدتا باید تحت نظر وزارت کشور و استاندار باشد اظهار بی اطلاعی می کند.
 رفسنجانی – روحانی و دستگاه تبلیغاتی مماشات و لابی خارج از کشوری رژیم هنوز تصور می کنند که با استفاده از اهرم بارزگانی خارجی و سرمایه داری حریص جهانی بتوانند شرایط را به نفع خود بچرخانند ولی آقایان کاملا اشتباه فهمیده اند هنوز هم اوباما نامه های دلداگیش برای حفظ نظام را به خامنه ای می نویسد و بدین وسیله بزرگ نمائی دستگاه مماشات را آشکار می کند که در صحنه سیاسی ایران بدون خامنه ای کاری را نمیتوان از پیش برد. هیچ معجزه ای نمی تواند کل نظام را از گردابهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نجات دهد و تا این رژیم در قدرت است به جز سرکوب و تحقیر مردم هیچ چیز در برنامه شان نیست. سراب اصلاحات به روزانه حداقل سه اعدام و اسید پاشی و شلاق زدن و در نهایت به پلیس نامحسوس ختم شد. تنها پس از سرنگونی نظام ولایت فقیه است که می توان از خواسته های به حق مردم و از آزادیها سخن کفت.
 لغو سفر روحانی به اتریش تو دهنی محکمی به رژیم بود که تصور این را داشتند که با برگ مماشات می توانند حتی جلو تظاهرات هواداران مجاهدین را هم بگیرند. لغو این سفر از چند نکته را بارز می کند.
اول اینکه فعالیت و مبارزه بر علیه رژیم آخوندی زمان و مکان نمی شناسد و در هر کجای این کره خاکی باید از با تمام قوا افکار عمومی جهان را متوجه نقض مستمر حقوق بشر در ایران، اعدامهای فزاینده وصدور ترویزیسم نظام ولی فقیه را در منطقه و در کشورهای اسلامی کرد. هم چنانکه در تظاهرات پاریس در 28 ژانویه با شعار 2000 اعدامی! ای مرگ بر روحانی صدای سرکوب شدگان ایران را به جهان رساندیم.
دوم اینکه فعالیتهای مقاومت و هواداران مجاهدین و نیروهای سرنگونی طلب در خارج از کشور به همان اندازه فعالیت های هواداران مجاهدین و مبارزین چه در زندانهای ایران و چه در خارج از زندانها اهمیت دارد. باید از هر فرصتی استفاده کرد و فریاد آزادیخواهی مردم ایران شد. تظاهرات سالانه شورای ملی مقاومت امسال در نهم ماه ژوئیه برگزار می شود. در این روز است با تجمع دهها هزار ایرانی بار دیگر به جهانیان نشان خواهیم داد که در معادله قدرت بین نیروهای مماشات طلب غربی و رژیم قرون وسطائی ولایت فقیه هیچ کس نمی تواند پارامتر مردم و مقاومت برحقشان را نادیده بگیرد. مقاومت ایران و مجاهدین خلق ایران با مبارزه پیگیر و مستمر خود این مهم را نیز به انجام می رسانند، برای کل دستگاه ولایت هیچ راهی به جز سرنگونی متصور نیست.
 
بهار شیراز در بند، مردم پر خروش
یکی از همکاران سوئدی ام به من سلام کرد و گفت برای تعطیلات به ایران رفته است و به تازگی از ایران برگشته است. جا خوردم! نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم، نگاهی به او کردم و او ادامه داد که به شیراز رفته است و در همه جا به فکر من بوده و بسته ای از کیفش در آورد و به من داد و گفت: "این را برای تو از شیراز آورده ام" و من با احساسات و افکاری منتاقض ایستاده بودم. بسته را به من داد و من از او تشکری به حسب معمول کردم. در درونم چیزی در حال غلیان بود. وقتی برای گفتگوی بیشتر نبود. پشت میز کارم نشستم. همکار من یک زن سوئدی در بهار به شیراز رفته بود و بهار طبیعت بی نظیر شیراز را دیده بود. نمی دانستم به دیدار آرامگاه حافظ و سعدی هم رفته است یا نه! حوض ماهی سعدی را دیده؟ حوضی که پر از سکه های آرزو بود. شاید آرزوهائی که هیچوقت جامه عمل نپوشید. به او گفته اند که در همین شهر که گل سرسبد شهرهای ایران بود، به دستفروشان حمله کرده اند و بساط ناچیزشان را که ممر زندگی آنان است بر هم زده اند. به او گفته اند که در این شهر زندانی وجود دارد، که زندان بانانش از شقاوت و بیرحمی دست داعشیان و نیروهای شبیهه بشار اسد را از پشت بسته اند. زندانی که در آن کودکان شاهد رفتن مادر شان برای اعدام بوده اند. حتما این خانم سوئدی سفری هم به تهران داشته است. از فضای ترسی که رژیم می خواهد آن را در تمامی سطح شهر نهادینه کند، چیزی را احساس کرده است. از نگاههای مردم توانسته است که بفهمد که در چه زندان بزرگی زندگی می کنند.(دوستی که درایران زندگی می کند برایم تعریف می کرد که وقتی که توریستهای اروپائی را در تهران می بیند به سمت آنان می رود و می گوید، شما می دانید که به کشوری آمده اید که بدترین دیکتاتوری ها بر آن حاکم است. از دیدن شما خوشحال نمی شوم چون شما در مقابل جنایت ملاها سکوت کرده اید).
آیا به این خانم گفته اند که در همین شهری که تو در آن قدم می زنی هزاران پلیس بخوانید پاسدار و بسیجی برای حفظ نظام منحوس ولایت فقیه بر تن جان زنان و دختران اسید می پاشند. آیا میزبان محترم ایرانی از نوشته های دیوار برایش چیزی گفت که مردم آگهی فروش کلیه هایشان را بر روی همین دیوارها می نویسند. موقعی که در خیابانهای شمال شهر تهران می خواست به برج میلاد برود به او گفتند که در نزدیکی همین برج بالا بلند زندانی وجود دارد که همکاران معلمت برای دست یافتن به پایه ای ترین حقوق خود هفته ها ست که در اعتصاب غذا هستند. و زندانیان زیادی در همبستگی با این معلمان مقاوم دست به اعتصاب غذا زده اند. کسی از آزادی یکروزه رسول بداقی برایش گفت و یا محمود بهشتی لنگرودی که با اعتصاب خشک خودش همراهی جناح مغلوب و ولایت فقیه را در مقابل اعتراضات نشان می دهد.
در همین ارتباط اضافه کنم که در آخرین خبری که در روز ۲۰ اردیبهشت از تظاهرات و تجمعات معلمان بازنشسته داشتم، این چنین آمده است که رژیم برای از بین بردن اتحاد معلمان بازنشسته دست به حرکت بسیار زشتی زده است، بدین صورت که برای دیدار با محمد باقر نوبخت معاون روحانی و رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی، دو یا سه معلم بازنشسته را که از قبل تعیین شده بودند بدون هماهنگی با برگزار کنندگان تحصن به عنوان نماینده معلمان را به داخل ساختمان می فرستند و این چند نفر بعد از زمان کوتاهی بر می گردند و معلوم می شود که نوبخت حاتم بخشی کرده است و به هرکدام از آنان مبلغ بسیار ناچیزی را به عنوان هدیه داده است (البته در نظام مقدس اسلامی معلوم نیست که بودجه این هدایا از کجا تأمین می شود و نهاد برنامه ریزی کشوری چه ربطی با آموزش و پرورش دارد.). این حرکت حقیرانه موجب می شود که دیگر معلمان اعتراضشان بیشتر می شود. معلمان می گفتند که هزینه بیمارستان محمود بهشتی که در اعتصاب غذاست را ما می دهیم. حقوق ماهانه تمامی معلمانی که در زندانهای سراسر ایران هستند قطع شده و نوبخت فکر کرده است که می تواند با این حرکت در صفوف ما رخنه کند. آنان اضافه کردند که کسانی که با نوبخت ملاقات کرده اند نه تنها نماینده معلمان نیستند بلکه به خواسته های همکارانشان به خاطر منافع بسیار حقیر فردی پشت کرده اند. و آنان ادامه دادند که تا رسیدن به خواسته های برحقشان نه با تطمیع و نه با تهدید وزندان ایستاده اند.
نمی دانم که اگر همین خبر دیروز به خانم سوئدی و یا میزبان ایرانیش راجع به همکارانش و پایداریشان می رسید، چه واکنشی نشان می دادند. واقعیت را بگویم اصلا برایم اهمیت ندارد، زیرا آنچه که اصالت دارد همین پایداری است که رژیم را مستاصل کرده و برای رسیدن به آزادی باید بهای آن را پرداخت. در بخشی از آخرین نامه به بهشتی لنگرودی به تاریخ ۱۸  ماه اردیبهشت به لاریجانی رئیس قضائیه ولایت فقیه چنین آمده است:
با این وصف اگرچه ممکن است سخنان اینجانب موجب رنجش شما شود و ضابطان شما در صدد ایجاد پرونده‌ای جدید برای نگارنده‌ی این نامه برآیند؛ اما برای این بنده که از اول اردیبهشت‌ماه و در اعتراض به احکام رنگارنگ و ناعادلانه‌ای که برایم صادر گردیده، در اعتصاب غذا به سر می برم و برای رساندن پیام تظلم‌خواهی خویش از جانم مایه گذاشته‌ام، چیزی برای از دست دادن باقی نمانده‌است تا از آن وحشت داشته باشم. اینجانب با اینکه بعد از پانزده سال فعالیت آرام صنفی به این باور رسیده‌ام که گویی هیچ گوشی برای شنیدن و هیچ چشمی برای دیدن در اوضاع نگران‌کننده فعلی وجود ندارد؛ اما علیرغم همه‌ی نا‌امیدی‌ها، این نامه را نگاشته‌ام تا چنانچه به طور غیر‌منتظره مورد رویت شما قرار‌گرفت، کمی تامل کنید و اقدامی شایسته و عاجل انجام دهید. در غیر این صورت به فضل خدا امیدوارم، چرا که او بینا و شنوا است.
و من به انتظار روزی نشسته ام
که عدالت و آزادی یکدیگر را در آغوش کشند
حتی روزی که دگر نباشم
والسلام
محمود بهشتی لنگرودی
معلم زندانی

با خواندن همین چند خط هر دلیلی به جز ایستادگی و مقاومت در برابر بیعدالتی های ونابرابری ها رنگ می بازد. در هر کجای جهان که باشی.

دلتنگی
 
دلم می گیرد وقتی برفها آب می شوند

آن سفیدی ها به کجا می رود

دلم می گیرد وقتی که شکوفه ها می ریزند

گلبرگها را باد کجا می برد؟

شاید تقصیر از من است که به همه چیز زود عادت می کنم