کلید را در در چرخاندم. عصر روز دوشنبه یازدهم ماه جولای حدود ساعت هفت، بعد از ۲۳ ساعت در اتوبوس از گرد همائی بزرگ ایرانیان و هوادران مقاومت برای آزادی به خانه رسیدم. کوله پشتی ام را روی زمین انداختم. هنوز همه اتوبوس هائی که با هم به را ه افتادیم نرسیده بودند. در یکی از اتوبوس ها جوانی به بیماری صرع مبتلا بوده که در بلژیک او را به بیمارستان می رسانند. هنوز آنها نرسیده بودند.
به کوله پشتی ام نگاهی می اندازم. این کوله سال ها با من بوده است. اصلا برای همین کوله را خریده بودم و حالا بعد گذشت سال ها بندهایش پوسیده شده و من با چسب های کلفت نقره ای رنگ روی بندها را پوشانده ام. کوله من را به خیابان گرد در محله اورسورواز در شمال پاریس می برد. جلو در بزرگ آهنی سبز رنگی که دو روز قبل از آن در یک توطئه بزرگ مریم رجوی را که سال ها در فرانسه اقامت داشت از جمله به جرم بر هم زدن "نظم جهانی" به همراه تعداد زیادی از مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت، دستگیر کرده بودند. در ابتدای آن خیابان که به زحمت دو ماشین در کنار هم می توانستند بگذرند، پلیس های ضد شورش، مسلح ایستاده بودند. وقتی که وارد خیابان می شدی به تو می گفتند که دیگر نمی توانی بیرون بیائی! انگار کسانی که آنجا بودند، خیال باز گشت داشتند. به در سبز رنگ که بسته بود نگاه می کردم و با خودم می گفتم این قدر هم بی حساب و کتاب نمی تواند باشد. که دولت وقت فرانسه به ریاست جمهوری ژاک شیراک و نیکلا سرکوزی به عنوان وزیر کشور به خود ببالند که بزرگترین عملیات نظامی فرانسه را در خاک فرانسه داشته اند (البته من اطلاعات دقیقی ندارم که بعد از عملیات تروریستی داعش در پاریس عملیات ضد تروریستی به ابعاد حمله به مقر شورای ملی مقاومت، بر علیه آنان صورت گرفته باشد). توطئه و معامله بر علیه سازمان مچاهدین خلق چند سال بعد به وسیله خبرنگار متعهد فرانسوی به نام ژان کلود موریس سردبیر وقت مجله ژورنال دو دیمانش آشکار شد. او در بخشی از کتاب خود با عنوان «اگر بگوئی انکار می کنم» می نویسد که در ملاقات بین وزیر خارجه وقت فرانسه دومینیک ویلپن و وزیر خارجه وقت رژیم به عنوان خبرنگار حضور داشته است. ۳۱ صفحه از این بخش از کتاب معروفش را اختصاص میدهد به ماجرای ۱۷ ژوئن و دست های پشت پرده آن او مینویسد: از ما خواسته میشود که سالن را ترک کنیم. جلسه میخواهد شروع شود. من کیفم را روی صندلی فراموش کردم. وارد میشوم، آنرا بر میدارم میخواهم به همکاران خبرنگارم بپیوندم. دیگر دیر شده است. درب ها بسته شده. دو ریشو راه مرا میبندند. آنها یک صندلی آزاد در پشت سر هیئت فرانسوی را نشانم میدهند. شکی نیست آنها مرا با یک دیپلمات عوضی گرفته اند. قطعاً یک دیپلمات درجه دوم میدانند! ولی تصور میکنند که بهر حال دیپلمات هستم. در نتیجه آرام مینشینم و دفتر یادداشتم را در می آورم. سپس او بعد از شرح و تفصیل های مذاکرات حول و حوش مسائل دیپلوماتیک و اقتصادی که شامل تجهیزات لجستیکی برای ارتش به بهانه مبارزه با قاچاق مواد مخدر و غیره و ذالک و تعارفات معمولی سیاسی، خرازی وزیر امور خارجه آخوندها فضای مذاکرات را به اصل مطلبی که در واقع خوسته اصلی رژیم است میکشاند. او مینوسد: سپس وزیر ایرانی به فرانسه درس میدهد: «فرانسه که خودش را به عنوان کشور حقوق بشر معرفی میکند, در خاک خودش حضور و فعالیت یک سازمان تروریستی را قبول میکند. این غیر قابل قبول و غیر قابل فهم و بسیار در رابطه با روابط دو کشورمان نگران کننده است. بخصوص که این تروریست ها که در ایران ضربه زده اند بنظر میرسد که در اور سور اوآز یک استاتو مصونیت سرزمینی برخورد دارند. مبارزه علیه تروریسم باید بدون تبعیض باشد. ریشه کن کردن این پدیده ضد بشری نمی تواند بدون همکاری جامعه بین المللی تضمین پیدا کند». در این جا پاسخ غافلگیر کننده دویلپن این است: «میتوانم به شما اعلام کنم که نیکولا سارکوزی یک عملیات در این رابطه را دارد تدارک میبیند». خرازی: «ما مایلیم که سفیرمان در پاریس با آقای سارکوزی برای پیشبرد این پرونده دیدار کند». لینک مصاحبه ژان کلود موریس با خبرنگار سیمای آزادیhttp://pasargadcity.com/index.php/moghavemat-iran/resistance/139-2015-10-06-10-06-40
خیابان به اعتصاب غذا نشسته است و صدای آمبولانس ها است که سکوت بهت زده خیابان را می شکند. اما در این توطئه بزرگ رژیم دست افشان و پاکوبان است و از دولت فرانسه تقاضای استراد مریم رجوی را به ایران دارد. و اما این مجاهدین به همراه هوادارانشان هستند که این توطئه را خنثی می کنند و با فدای مشعل های جاودان آزادی ندا و صدیقه مسیر تاریخی همکاری ارتجاع و استعمار را تغییر می دهند و مریم رجوی پس از بیش از دو هفته از زندان آزاد می شود. از آن روز سالها می گذرد. شورای ملی مقاومت ایران به ریاست مریم رجوی به دنیا نشان داد که آن زمان که مردمی تصمیم بگیرند می توانند بزرگترین توطئه ها خنثی کنند و امسال در روز ۹ جولای مقاومت ایران در بزرگترین همایش بین المللی خود بار دیگر به جهانیان اثبات کرد، که هیچ قدرت و توطئه ای در جهان نمیتواند سد راه آزادی مردم ایران شود. به جملات آغازی مریم رجوی در این روز فکر می کنم که در میان ابراز احساسات جمعیت عاشق آزادی ایران می گوید: دوستان گرامی! به همه شما سلام میکنم. در مقابل اعتمادی که به من ابراز میکنید، کلامی که شایسته باشد، پیدا نمیکنم، جز این که خاضعانه سرفرود بیاورم، و بگویم که احساسات شما یادآور تعهد بزرگی است که بر شانههای من گذاشتهاید. این، نگرانی شب و روز من است که در برابر شما، در برابر مردم ایران و در پیشگاه تاریخ و خدای بزرگ در ایفای این مسئولیت روسفید باشم. من آمدهام سخن آنهایی را بگویم که شنیده نشدهاند، اما نیروی تعیینکننده ایراناند. سخن آنهایی که سرکوب شدهاند، اما عزمشان برای آزادی، ایران را دگرگون خواهد کرد. در این کار پشتگرمی من بهعزم و ایمان شماست، میخواهم بدانید که به تک تک شما تکیه دارم و به همه شما نیازمندم. مریم رجوی با کمال شهامت و تواضع اعلام می کند که به ما، به تک تک ما، برای پشتیانی نیاز دارد. و این حقیقی انکار ناپذیر است. استقلال این مقاومت است که توان آن را چند ده برابر می کند و می تواند رنگین کمانی از کسانیکه به آزادی ایران باور دارند را به دید مردم بکشاند. هم پریا، زهرا و فرزاد را دارد. هم کشیش سعید عابدینی را دارد و هم زهره شفائی را و صدها هزار دیگر. اما از نظر سیاسی این بار سقف دیگری می زند. حضور گسترده هئیت های شرکت کننده از کشورهای عربی مصر، اردن، سوریه، و عربستان چشم ها را خیره می کند. پایداری و راه حلی اصولی مقاومت ایران حتی عربستان را بر آن می دارد که به درست بودن این راه اقرار کند. حضور ترکی الفیصل و سخنان او در این مراسم بازتاب های گسترده جهانی داشته و رژیم را از یکسو به هذیان گوئی و از سوی دیگر به تهدید و تمهید وا داشته است . از یکسو سفیر فرانسه را احضار می کند و همان از بزرگترین همایش به عنوان گردهمائی " گروهک تروریستی" یاد می کند. از رئیس قوه قضائیه، رئیس مجلس و وزیر خارجه اش موضع گیری می کنند. و اما خواست واقعی مردم ایران در قسمت پایانی سخنان مریم رجوی تبلور خود را نشان می دهد. و تا رسیدن به آن روز کوله ام را بر دوش خواهم داشت. آری، عصر تازهیی در ایران طلوع میکند و جامعهیی بر اساس دموکراسی، جدایی دین و دولت و برابری زن و مرد شکوفا خواهد شد. برای این مقصد پرشکوه، ما مقاومت را انتخاب کردهایم؛ ما مقاومت را انتخاب کردهایم؛ در هر کجا و بههر شکلی که آرمان آزادی میطلبد. ما مقاومت را انتخاب کردهایم؛ تا هر زمان که ظلم و استبداد باقی است. و به این انتخاب افتخار میکنیم. ما از پا نخواهیم نشست تا روزی که آزادی، دمکراسی و برابری همچون رودی خروشان از آذربایجان تا بلوچستان و از خراسان تا خوزستان جاری شود. ما از پا نخواهیم نشست تا روزی که همه ایرانیان با همه عقایدشان و با همه تفاوتهایشان دست در دست هم، پرچم پیروزی را بهاهتزاز درآورند: پرچم ایران آزاد و دمکراتیک. سلام بر آزادی
ای خواب از من مگریز
با رویاهایم چه کنم
دیوار نقطه تلاقی است یا محل جدائی؟؟
به عبث می کوشند که جدایت سازند.
torsdag 30 juni 2016
این را برای شهادت فروغ حسنی مادر ندا مشعل آزادی مردم و مقاومت ایران
نوشتم. از صبح یاد و صورت زیبایش در ذهن و ضمیرم جان گرفته.
خواهرم فروغ
دیروز خبر پروازت را به سوی جاودانه فروغ ها شنیدیم. در صحنه تجمع برای حمایت
از تظاهرات و خیزش های مردمی ایران بودیم. از بلندگو ترانه از اون ندا تا این ندا
پخش میشدکه این خون بهای آزادیه !
بله ، این خون بهای آزادیه !
چهره ات در جلو چشمهایم شکل گرفت و صدای رسایت که صدای ندا
بود در تجمع بزرگ ایرانیان در پاریس که میگفتی که من به ندا قول دادم که صداش
میشوم ! و پژواک صدای مسعود در امجدیه تهران که گفت ما را از گلوله ها نترسانیدکه
ما از همه چیز خود گذشته ایم و صدای مریم که میگفت اگر مبارزهبرای آزادی جرم
است ما همگی مجرم هستیم.
صدای ندا ،
صدای فروغ برای ندا
صدای فروغ
وصدای مسعود
و فریاد مریم
همه وهمه در خیابانهای تهران و در جای جای ایران شنیده می
شود.
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می کشم به پای سر در قفای آزادی
اگر فروغ در تجمع چندین ده هزار نفره فریاد برآورد که مگر
ما چه می خواهیم جز آزادی!
ما هم همصدای فروغ میشویم و می گوییم
فریاد هر ایرانیآزادی ، آزادی
فروغ عزیزم!
بگذار چند کلمه ای هم با خودت صحبت کنم.
از دلی که چون دریا داشتی! موقعی که سر از پا ناشناخته
همچون پروانه ای سبک بال صندوق کمک مالی را بالای سرت گرفته بودی و در کنار احمد
فریاد میزدی
کمک به اشرف ! کمک به اشرف !
گفتم دیگر صدایی برات نمانده کمی استراحت کن !
گفتی اشرف خواب را بر چشم دشمن حرام کرده. حتی خود کلمه
اشرف راحت شان نمی گذارد! برادر گفته اگر اشرف بایستد جهانی را مجبور به ایستادن
خواهد کرد و باید که کمکشان کنیم و با لبخندی شیرین صندوق کمک مالی را بسویم گرفتی
و به احمد گفتی امروز ببینیم کدام یک از ما می توانیم برای اشرف بیشتر کمک جمع
کنیم.
لحظه ای نداشتی که رنگ اشرف ، رنگ ندا نداشته باشد فروغ
بودی و گرمای وجودت را به همه جا پراکنده می کردی.
خواهرم
تو فروغ ما خواهی ماند و فروغ مردم ایران که در راه رسیدن
به آزادی ایستاده اند.
راهت پر رهرو
درود برتو!
onsdag 22 juni 2016
سهیلا دشتی: سی خرداد و جاودانگی مبارزه برای آزادی
روبرویم نشسته است. چشمانش برق خاصی میزند هنگامیکه میگویم ما هواداران مجاهدین هستیم. میپرسم، مجاهدین را میشناسی؟ در ابتدا میگوید نه زیاد، ولی اسمشان را شنیدهام. ادامه میدهم میدانی برای چه اینجا هستیم، سری تکان میدهد و جواب میدهد نه! نمیدانم. راجع به جنگ سیاسی که با تمامیت رژیم داریم و اهمیت کار خارج از کشور برایش توضیح میدهم. سعی میکنم که کوتاه باشد و از اینکه همهساله مقاومت ایران در بزرگترین همایش سیاسی که در جهان بینظیر است فریاد دادخواهی مردم ایران را پژواک میدهد؛ و امسال این مراسم در روز نهم ماه ژوئیه برگزار میشود.
به او میگویم از خودت بگو! روی صندلی جابهجا میشود و بهصورت من زل میزند و آهی میکشد و شروع میکند انگار که بعد از سالیان میتواند حرف بزند. «من در بوکان به دنیا آمدهام و خیلی سیاسی نیستم ولی فقط هفت سال داشتم که رژیم پدر و عمویم که میگفتند سیاسی هستند اعدام کرد. من حتی نمیدانستم که دلیل اعدام آنها چیست. مادرم که حامله بود فرار کرد و من را به خانه خالهام فرستاد. من حتی گریه کردن را هم بلد نبودم. نمیدانستم دلتنگی چیست، چون از همان آغاز مجبور به کار شدم. بعدها خالهام به من گفت که گفته بودند که مادرت هم مثل پدرت فعالیت سیاسی دارد و او به همین خاطر مجبور به فرار شد. من مادرم را اصلاً در دوران کودکیام ندیدم». نگاهی به من میکند، میبیند که من مشتاقانه به حرفهایش گوش میدهم. نمیدانم چرا با دیدن این جوان به یاد روز سی خرداد شصت میافتم و تصاویر در ذهنم جان میگیرد. عصر روز سی خرداد سال شصت است. هوا خفه و گرفته است. بوی باروت همهجا را گرفته است و صدای آژیر آمبولانس است که شنیده میشود. گفتند که خمینی به تظاهرات پانصدهزارنفره مسالمتآمیزی که به دعوت سازمان مجاهدین در اعتراض به انحصارطلبیها و سرکوب آزادیهای بهدستآمده پس از انقلاب، دستور شلیک مستقیم و کشتار همگانی داده است. یکی فریاد زند خیلیها زخمی شدهاند، بچهها به خون نیاز دارند. ما در چهارراه انقلاب بودیم. گروهی شدیم و به سمت بیمارستان فیروزگر راه افتادیم. در اواسط خیابانی که بیمارستان فیروزگر در آن قرار داشت به سمت ما تیراندازی شد، من از ترس خشک و بیحرکت ایستادم. دوستم فریاد زند گلوله و من گلویم خشکشده بود پسری در جلو من در حال دویدن بود که تیری به رانش خورد و خون فوران زد. صحرای محشری بود. یکی از اهالی در خانهاش را باز کرد و پسری را که گلوله خورده بود را کشانکشان به حیاط خانهاش کشید. آنچه را که میدیدم باور نداشتم. به جلو بیمارستان رسیدیم و فریاد زدیم که میخواهیم خون بدهیم. پاسداران به هیچکس اجازه ندادند که برای خون دادن وارد بیمارستان شود. در همان لحظه دکتری که روپوش سفید پزشکیاش غرق خون بود جلو در بیمارستان ظاهر شد و فریاد زد همه جوانان را بهقصد کشت زده اند تمام گلولهها از کمر به بالا بهسوی این جوانان شلیکشده و ما فریاد میزدیم مرگ بر ارتجاع و مرگ ... که ناگهان گلولهای سینه دکتر را شکافت و دکتر در همانجا افتاد. جمعیت متفرق شد و مردی که در خانهاش را بازکرده بود فریاد زد: بیانید تو!! پسر جوانی که مقابل من نشسته ادامه میدهد. «طولی نکشید که خالهام ازدواج کرد. همسرش راضی نشده بود که من به خانه آنها بروم و من خانه دوستان پدرم و یا کسانی که من را میشناختند، زندگی میکردم». باز آهی میکشد و میگوید نگذاشتند که من به مدرسه بروم. میپرسم چرا؟ چونکه میگفتند پدر و مادرت ضد ما بودند. در اولین سالهای نوجوانی با من تماس گرفتند و از من خواستند که با آنها همکاری کنم. میگفتند چون پدر و مادر تو شناختهشدهاند، آنان به تو اعتماد میکنند و تو میتوانی به مدرسه بروی و کار بگیری. یادم رفت که بگویم در سر هر کاری بیش از دو یا سه هفته نمیماندم. میآمدند و صاحب را مجبور میکردند که من را اخراج کند. دیگر در کردستان نمیتوانستم بمانم و مجبور شدم به تهران بروم. به شهر دردها و شهر فقر و اعتیاد. نمیدانی که در تهران چه خبر است. در یک پارک حوالی میدان شوش، معتادها در کنار هم لول میخورند. نه پولدارند و نه غذا! همه دنیا آنان را فراموش کرده. برای رسیدن به پول حاضر به هر کاری هستند». دوباره سی خرداد و من به یاد خانوادهای میافتم که اگر آن روز در خانهشان را باز نکرده بودند من اینجا نبودم. و ما داخل خانه او شدیم. عکسی از خمینی به دیوار آویزان بود. مرد عکس را باخشم پائین شد و فریاد زد: جانی نمیدانستم که بچههای بیگناه مردم را اینچنین به خاک و خون میکشد. اگر جانم را هم بگیرند نمیگذارم یک کدام از شما آسیبی ببینید. پسری را که گلوله خورده بود را همانجا دیدم. گفت اگر کسی آشنائی دارد که دکتر است زنگ بزنیم که بیایند و او را ببرند. دختری گفت من آشنا دارم و تلفن را برایش آورند، تماس کوتاهی بود و چند نفر کمک کردند که پسر جوان را از پشتبام خانه فرار دادند و ما همه که شاید بیست نفر میشدیم در سکوت مطلق و دردی عمیق آنجا نشسته بودیم. به هم نگاه نمیکردیم. خانم خانه آبقند درست کرده بود و به هرکدام از ما تعارف میکرد و سعی میکرد که ما را آرام کند. آن شب تا ساعت دوازده تا یک صبح خانم خانه به همراه همسرش بچه ها را یکییکی بیرون بردند و همانطور که گفته بودند هیچکس در آنجا دستگیر نشد. آرزوی داشتن آزادی و ابراز آن در آن روزبه خون نشست، اما خاکستر نشد. بهصورت این جوان که نه پدری داشته و نه مادری خیره میشوم. میپرسم چطور شد که تصمیم گرفتی از ایران خارج شوی؟ میگوید در کشور خودت باید قاچاقی زندگی کنی. نه اجازه کار و نه اجازه مدرسه رفتن. شش سال تمامکار کردم و پولهایم را جمع کردم و به ترکیه رفتم و از راه دریا به یونان و بعد شاید خودت شنیده باشی. شش ماه است که اینجا هستم. هنوز اقامت نگرفتهام ولی امیدوارم که اقامتم را بگیرم و مدرسه را شروع کنم. آرزویم این بود که با شما باشم ولی نمیتوانم چون هنوز نه پاسپورت دارم و نه برگه اقامت. از او خداحافظی میکنم و برایش آرزوی موفقیت و با خودم میگویم اگر صد سی خرداد دیگر هم بیاید تا رسیدن به خواستههای مردم این مبارزه ادامه دارد چه من باشم و یا نباشم.
حسین علیزاده یا مداح هفت تیر کش! آه كه فراموشى چه شلاقى بر گرده مان مى كشد و چه زخمها كه چرك مى كند و رويش كبره زشت و سياهى را مى گيرد! از این زخم فردی به نام حسين عليزاده بیرون می زند . او که تار و سه تار هم می تواند بنوازد و لقب هنرمند را یدک می کشد دچار آلزايمر تاريخي مى شود و ساز ناكوك خود را اين بار براى سلطان اعدام مى زند! چه دردى در تنم مى پيچد ، براى نوای تنبور كيانوش! براى هنر قلع و قمع شده در ايران، براى ندا، براى صانع! سقوط برخی از انسان و ارزشهای انسانی را شنیده بودیم، به آنان پاسدار، بسیجی ، آخوند ویا مزدور می گویند. اما آن که قبای هنرمند را می پوشد و ادعای برتر بودن از بقیه را دارد ، فکر می کند بیشتر می فهمد و وجود نا وجودش برای مردم ایران موهبتی است ، در بهترین و خوش بینانه ترین تعریف خود شیفته است. خود شیفتگی علیزاده را در مصاحبه او با تلویزیون بی بی سی می توان دید. با "تواضعی" که مخصوص خود اوست خود را هنرمندی جلوتر از زمان می داند (بی بی سی فارسی آوریل 2014 ). همین شخص از گرفتن مدال شوالیه فرانسه سرباز می زند و ادعا می کند که دولت فرانسه این مدال را به کسانی که ارزش گرفتن این مدال را ندارند و به کمک این مدال به نان وآب بیشتری می رسند. شجریان این کار علیزاده را اعتراض به دولت فرانسه نمی داند (چون خودش قبلا این مدال را گرفته) و در نامه ای ضمن تبریک به علیزاده این چنین می نویسد.
«با خوشحالی به حسین علیزاده تبریک میگویم که ضمن سپاس و احترام به دولت فرانسه از دریافت نشان شوالیه رسماً پوزش خواست. پوزشخواهی او از جنبه اعتراض به دولت فرانسه نبود بلکه اعتراض به رفتار و گفتار کسانی از خودمان بود که از این نشانها استفاده نابجا کردند و میکنند. منظورم خود شخصیتهای دریافتکننده نشان و مدال نیست بلکه بادمجان دور قابچینهاییست که نام این نشانها را پیشوند نام هنرمند مورد علاقهشان میکنند. نمونه دیگری هم اغلب سازمانهای تبلیغاتی برای موفقیت در کسب درآمد بیشتر یک شرکت تولیدکننده و یا برگزار کننده کنسرتها برای پر کردن سالنهای کنسرت پیشوندهایی به نام هنرمند و یا گروه هنری اضافه میکنند که مفهوم آن هیچ مناسبتی با کاری که آن هنرمند یا گروه انجام میدهند ندارد و گاه خندهآور است. این نابجاگوییهاست که نشانها و مدالها را بیاعتبار میکند. حسین علیزاده خواست این موقعیت را از آنان بگیرد که دستاوردی برای اضافه کردن واژههای بیربط با هنرش، به نامش نباشد. حسین علیزاده پیشوند و پسوند نیاز ندارد، با سپاس از دولتمردان فرانسه که به نویسندگان، دانشمندان، هنرمندان و شخصیتهای فرهنگی ادبی و هنری ایران توجه خاص دارند. محمدرضا شجریان آذر 1393»
علیزاده که بارها جایزه بلورین فجر (بخوانید زجر) را از آن خود کرده و تقریبا همیشه در همان چهار چوبی که سانسورچیان اطلاعاتی برایش گذاشتند کار کرده این بار در دانشگاه فردوسی مشهد 29 خرداد 1395رکورد خودفروختگی خود را می زند. خبرگزاری سپاه پاسداران "فارس" که در بین مردم کاملا شناخته شده است در گزارش خود از بزرگداشت علیزاده در دانشگاه فردوسی او را استاد، خالق، موسیقی دان، رکوردار جایزه سیمرغ بلورین موسیقی خطاب می کند. چقدر این مرد محبوب دستگاه ولایت است درست عین "شهاب حسینی" که جایزه نخل طلائی خریده شده را تحت عنوان بهترین هنرپیشه مرد خود را به خامنه ای نایب امام زمانش تحویل داد، چند انتقاد به فرموده دستگاه اطلاعاتی می کند که مثلا بگوید مستقل است ولی چه دم خروسی بخوانید : حسین علیزاده روز آخر سفرش همراه با «علی بوستان»، موسیقیدان و نوازنده سهتار، به بازدید از یکی از آموزشگاههای موسیقی و کانون موسیقی دانشگاه فردوسی اختصاص داد و ضمن افتتاح خانه گفتگو در این دانشگاه که برای گفتمانهای فرهنگی و هنری پیشبینی شده است، در جمع تعدادی از اساتید علوم انسانی دانشگاه فردوسی و دانشجویان کانون موسیقی سخن گفت: « این تضاد عجیبی است، ما در دانشگاه، در سطح عالی مملکت برای موسیقی جایگاه داریم؛ ولی وقتی کسی موسیقی تحصیل میکند در جامعه به او توهین میشود. توهین فقط در لغو کنسرت نیست؛ توهین ادبیاتی است که در برخی روزنامهها از زبان برخی افراد بازتاب داده میشود. بنده اگر قدرتش را داشتم باید از این وضع شکایت میکردم، چون این افراد موسیقی را در سطح فحشا مطرح میکنند، من معتقدم باید در سطوح عالی درباره این مسأله صحبت شود. رهبر انقلاب راهنمای این جامعه و راهنمای دنیای اسلام هستند، ایران در منطقه الگو است و درست نیست که چنین نگاهی به موسیقی در ایران وجود داشته باشد. من مطمئنم که نگاه رهبر انقلاب به موسیقی نگاه والایی است، چون ایشان اطلاعات موسیقیایی خوبی دارند.» خبرگزاری فارس 29 خرداد
اگر شاعر شاعران احمد شاملو زنده بود و می دید و یا می شنوید که کسی که بر شعر "دخترای ننه دریا" موسیقی گذاشته مجیز گوی خامنه ای شده چه می کرد.
قد وقواره علیزاده اگر نه کوتاه تر به اندازه مداحان بارگاه ولایت مثل سعید حدادیان، محمود کریمی (مداح هفت تیر کش) و محمدرضا طاهری، محمدصادق آهنگران خواننده «ای لشگرصاحب زمان آماده باش» و «با نوای کاروان» است.
نوای تنبور کیانوش آسا به علیزاده می گوید هنرت ارزانی ولی فقیه باد که تو از مردم نیستی!