tisdag 2 maj 2017




در كجاى اين ديوار پوسيده 
بياويزم
زنده يادهاى تو را



كوچه ی بهار بن بست بود
نه عطر گل هايش 
به كسى رسيد
 نه سايه درختانش

fredag 28 april 2017




براى خواهر عزيزم " شهين مهين فر" 
ناديده !
در بعد فاصله
انگار كه مى شناسم
ذره ذره 
هستى را كه در تو جارى است
انگار مى كنم كه با تو هستم
در شبهاى بى طاقتى
و روزهاى انتظار
حس حضورت
گرمى بخش
آن گاه كه با كوه غم
فرياد عشق سر مى دهى
ايستاده چون سرو
مقاوم چون كوه
از تو مى آموزم
آئين عاشقى را
 سهيلا


شاید در سرزمینی که
قدر آزادی در محاق است 
 خورشیدی بدرخشد


رذالت اینان را ببین که 
در قحطی عشق 
دم از زنده بودن می زنند
واژه ها در مرداب سیاهی غرق 
دیدگان به طاق نشسته
هر چه هست حرام زادگی است
سهیلا 28 آوریل  17

onsdag 26 april 2017






قلم شرم مى كند
كه بنويسد 
از زخم باز 
قلم شرم مى كند 
كه از درد بگويد
حتى در خلوت تنهائى 
قلم به ناگزير 
نه از عشق مى نويسد و نه از درد 
 سهيلا

måndag 24 april 2017





مى خواهم جائى بروم 
كه آفتاب تابستانش 
پوستم را بسوزاند
مى خواهم چشم در چشم 
همسايه ام بيندازم 
و به او سلام كنم
و او حيرت نكند
كه مستم يا ديوانه
مى خواهم به زبان مادرى ام عصبانى بشوم
و فحش بدهم
در صف طولانى محبت بايستم
و هيچكس نگويد
كه كوپنت تمام شده
دوست دارم
آن خيابانها را كه بوى لجن مى دهند
و دختران در انتظار لبخندى
گوشه چشمى به اين طرف و آن طرف مى اندازند
پسرانى كه براى جلب توجه تند، تند و بلند، بلند حرف مى زنند
و صداى خنده شان آسمان آبى را پر مى كند
و مادرى كه با زنبيل خريد
دانه هاى عرق از پيشانى اش مى ريزد
و او با سر خوشى
فقط نگران شام شب است
براى فرزندانش
نه چيزهاى ديگر
مى دانم صورت ايرانم زخمى است
و از جاى جايش خون مى چكد
جيب هايم را پر از چسب زخم مى كنم
و هى مى چسبانم به اين و آنجا
آخر من يك آدم معمولى هستم
با آرزوهاى معمولى
سهيلا ٢٤ آوريل  ٢٠١٧