torsdag 18 maj 2017





کبوتری که پیام ها 
را برایت بفرستم
از بام خانه مان 
پرواز کرد
و هیچوقت 
برنگشت
هیچوقت

onsdag 17 maj 2017





از من نپرس که کجا هستم
فریادی در گلوگاه خسته کبوتری
در صبحدم
که تو را می خواند




چشمها بر دهانت دوخته خواهد شد
و گوش ها منتظر شنیدن کلامی از تو خواهند بود
چه خواهی گفت؟
منشور شهروندی
شنیده ام که از آزادی گفته ای
زهر خند تلخی است
بر چهره ایران
آیا از شلاق و سنگسار خواهی گفت
آنان که جانشان در سوز بی آبی می سوزد
و در پس حصارها اسیر
تو اجبارها را می شناسی
از فقر نمی خواهم که بگوئی
از جهل هم چیزی نگو
دریا دلان در راهند
که پا درمیان نهند
و ابراهیم وار سرفراز سر از آتش برکشند
سهیلا 17 مه 2017


نه عقل و نه عشق 
نه انصاف
نه درد 
انكار 
انكار
 انكار


زشت ترين عجوزه هاى تاريخ
بر گرده مردم سوار
حرام زاده هائى 
از جنس 
 جهل و فريب



قدر انسان نه به آب است
و نه به خاك
 به انتخاب است

tisdag 16 maj 2017




مشتی گل اشرفی را به هوا پاشیدم
از صد ابر گذر کردند
به آسمان رسیدند
ستاره شدند
باور نمی کنی 
باران شدند
باریدند
هزار هزار گل اشرفی شدند
دوباره رسیدند
به خانه مان
پ.ن در شیراز به شکوفه های درخت نارون "گل اشرفی" می گویند.
سهیلا 16 مه  2017