tisdag 8 oktober 2019




عمو بهروز
صدای زنگ تعطیل مدرسه بلند شد. مثل همیشه مسابقه بود که چه کسی اولین نفر است که خودش را به حیاط مدرسه می رساند. آن روز نتوانستم نفر اول باشم. دفتر و کتابم را جمع کردم و در کیفم گذاشتم، دستی به موهایم کشیدم و کیف را به دوش انداختم و از کلاس خارج شدم. پله های ایوان مدرسه یکی، دوتا کردم و به حیاط رسیدم. چرخی در حیاط مدرسه زدم و چند بار به تنهائی شش خانه بازی کردم. صدای بلند گوی مدرسه بلند بود و خانم عباس اسم بچه هائی را که کسی به دنبالشان می آمد از بلند گو صدا می کرد.  صدای خانم عباس عین موزیک متنی برای لی لی من توی حیاط شده بود. بر طبق قانون مدرسه هیچکس نمی بایست در خیابان منتظر بماند و همه دانش آموزانی که منتظر بودند کسی به دنبالشان بیاید در همان دالان مدرسه جلو در بزرگ چوبی در هم وول می خوردند تا پدر و یا مادر و شاید راننده شان بیاید و آنها را ببرد. مدرسه ما یکی از بهترین مدارس شهر شیراز شناخته می شد. شاید بهترین از این جهت که دانش آموزانی داشت که از خانواده های شناخته شده شهر بودند و یا پدرشان ریاست یک اداره دولتی و یا فرماندهی  نظامی را داشت. در هر کلاس چند نفری بودند که از خانواده های متوسط و کارمندی بودند و من هم یکی از آنان بودم.  
احساسی که اسم آدم از بلند گو خوانده شود برای من شناخته شده نبود. گاه باید خودم  به خانه می رفتم و گاه باید منتظر برادر بزرگترم که در دبیرستانی نزدیک مدرسه ما درس می خواند، می ماندم تا او بیاید و من را ببرد. از آن جهت که دبیرستان ها نیم ساعت دیرتر از دبستانها تعطیل می شدند هیچوقت اسم من از بلند گو شنیده نمی شد. چون موقعی که برادرم می آمد تقریبا دیگر هیچ دانش آموزی نمانده بود و برای یکی دو تا باقی مانده که خانم عباس این زحمت را به خودش نمی داد که منتظر بماند. روزهائی که برادرم به دنبال من می آمد فقط من و دو یا سه نفر دانش آموز بودیم و بابای مدرسه!  در این مدت هم من یا سرسره بازی می کردم و یا آبرک می خوردم و یا شش خانه ! در هر حال با یکی از این بازیها سرگرم می شدم تا برادرم بیاید و من را ببرد و در آرزوی اینکه روزی اسم من هم از بلند گوی مدرسه شنیده شود مانده بودم.
انگار همه دنیا یک لحظه ثابت ماند، وسط شش خانه بازی یک لنگه پا مانده بودم.  اسم من از بلند گو شنیده شد. مرا صدا می کردند. یکی حتما اشتباه کرده بود، تا آن جا که من می دانستم هیچ کس توی مدرسه هم اسم من نبود. دوباره  خانم عباس با آن صدای نازک و کشیده اش اسم من را صدا کرد.  همیشه حرف ی آخر اسم فامیل بچه ها  خیلی می کشید و درآخر سر انگار نفس کم می آورد. درست شنیده بودم. با عجله کیفم را برداشتم و به طرف در مدرسه رفتم. از بین آنهائی که برای بردن بچه هاشون آمده بودند مردی با کت وشلوار خاکستری با کلاهی شاپو بر سرش در گوشه ای ایستاده بود. درست که نگاه کردم عمویم بود. در دستش یک پاکت کوچک . انگار که از جمع خودش را کنار می کشید. به سرعت به طرفش دویدم و سلام کردم. سلام دختر خوب!
شما اومدین دنبال من؟
 با تعجب پرسیدم.
بله ، کاری نداشتم. فکر کردم کمی هم راه بروم بد نیست.
من زیاد از اینکه چرا عمو مدت زیادی است که در خانه ما است چیزی نمی دانستم. فقط کلمه "ورشکسته" را شنیده بودم و معنی را نمی فهمیدم. می ترسیدم که ازکسی هم بپرسم چون موقع گفتن این کلمه قیافه همه خیلی جدی می شد. پدرم بیشتر توی فکر بود و گاه با مادرم خیلی آهسته حرف می زدند و هیچکس نمی فهمید چه چیزی بهم می گویند. توی خانه  خواهران و برادران من که بزرگتر از من بودند ساکت تر شده بودند. عمویم که همه بی نهایت برایش احترام قائل بودند از همه ساکت تر بود و تقریبا هیچوقت چیزی نمی گفت. در گوشه بالای اطاق می نشست و کتاب می خواند. مادر هم به همه  سفارش کرده بود که به هیچ عنوان مزاحم عمو نشویم و احترام او را به جا بیاوریم. همیشه باید به عمو شما می گفتیم و هر چه را که می خواست بدون چون و چرا انجام بدهیم. گر چه که عمو چیز زیادی نمی خواست. اینکه روزنامه را به او بدهیم و یا برایش لیوانی آب بیاوریم ویا زیر سیگاریش را خالی کنیم. اما مادر شاید روزانه چند بار در این مورد به همه ما اخطار می داد.
حالا عمو آمده بود به دنبال من!
 از بس عمو ساکت بود و حرف نمی زد نمی دانستم که من را دوست دارد یا نه!؟
عمو به من گفت "دختر خوب" پس آنقدر که مامان هم می گفت من عمو را اذیت نکردم. 
چشمم روی پاکت توی دستش قفل شد. عینکش را کمی روی چشمش جا به جا کرد و کلاهش را مرتب کرد. من به بچه هائی که منتظر بودند نگاهی کردم و شاید می خواستم به آنها بگویم که من کسی را دارم که دنبالم بیاید. و اسم من هم از بلند گو خوانده شده است. بعضی ها راننده به دنبالشان می آمد و ماشین ها بود که پشت به پشت جلو در مدرسه پارک شده بود. مادر شهره قد بلندی داشت و موهایش را به رنگ ریش ذرت در آورده بود و میزامپلی داشت. نمی دانستم "میزامپلی" یعنی چه! ولی همه خانم هائی که "میزامپلی" داشتند کله شان بزرگ می شد و موهایشان پف می کرد. البته این کلمه را هم روی تابلو آرایشگاه های زنانه می دیدم. "فر شش ماهه" ، "کوتاه کردن" و "میزامپلی"!   او همیشه کت و دامن می پوشید با لبهای قرمز و ناخن های بلند. خودش هم رانندگی می کرد. یک ماشین بزرگ داشت. می گفتند کادیلاک است. من چه می دانم؟ !  ولی بیشتر در آن لحظه فکرم این بود که توی پاکتی که در دست عمو است چه چیزی است. مثل اینکه عمو متوجه شده باشد که چشم و نگاه من از پاکت برداشته نمی شود گفت : این  برای توست. و پاکت را به طرف من دراز کرد  و من دستم را بلند کرده بودم که پاکت را بگیرم. قد عمویم خیلی بلند نبود و هیکل کوچکی هم داشت با این حال من روی پاشنه پایم بلند شدم که پاکت را بگیرم. لبخندی روی لبهایش نشست. من کمتر لبخند و یا خنده ای برلبان عمو دیده بودم. پاکت را به دست من داد. پاکت کمی برای دستهای من بزرگ بود و من با عجله   می خواستم که ببینم توی پاکت چه چیزی هست. بند کیفم را روی شانه هایم جا به جا کردم. عمو دستش را دراز کرد تا دست من را بگیرد. خانم اقتدار ناظم مدرسه که همیشه جزو آخرین نفرهائی بود که مدرسه را ترک می کرد انگار می خواست مطمئن شود که مردی که به دنبال من آمده است، عمویم هست از عمویم پرسید که آیا مادر من می داند که او به دنبال من آمده است که من بدون اینکه منتظر باشم که عمویم چیزی بگوید گفتم : خانم اقتدار عمویم خانه ما زندگی می کند، حتما که مادرم می داند. مثل اینکه جواب من به نظر عمو خیلی خوب نبود و او کمی عقب رفت و نگاهی کم رنگی به من کرد و من ساکت شدم. عمو مردی بود که در عین سکوت همه به او احترام می گذاشتند و شاید این مسئله کمک کرد که خانم اقتدار با احترام از ما خدا حافظی کرد و به من گفت  که فردا من را می بیند. از در مدرسه بیرون آمدیم. هوا کمی سرد بود. عمو دست من را در دستش می فشرد و من خوشحال و هنوز کنجکاو بودم که بدانم در پاکت چیست. ولی با یک دست نمی توانستم سر پاکت را باز کنم و سعی داشتم که دست خود را از دست عمو بیرون بکشم و در عین حال نمی خواستم چیزی بگویم که شاید عمو فکر کند از اینکه دست من را گرفته من ناراحت هستم. به بهانه اینکه بند کیفم را روی شانه هایم جا به جا کنم دستم را از دستش بیرون کشیدم و بند کیف را ضربدری روی سینه ام انداختم و از فرصت کوتاهی استفاده کردم و پاکت را باز کردم. وای خدای من نقلهای درشتی که توی هرکدام آنها یک بادام بود و آب نباتهای قیچی با رنگهای براق!
 قرمز، زرد، سبز، سفید. بعضی هاشون رنگهاشون راه راه بودند. سفید وسبز. اونا مزه نعنا می دادند. قرمز ها مثل مزه آلبالو بود. یک کمی ترش مزه و زردها هم مزه عسل می داند.  دهنم آب افتاده بود. بی اختیار شروع به دویدن کردم که از عمو جلو بزنم تا فرصت داشته باشم چند تا از آب نباتها و یا نقلی را به دهن بیاندازم. عمو صدا کرد دختر چرا می دوی؟ قرار است با هم برویم. برگشتم و بدون اینکه لحظه ای را از دست بدهم، دو سه تا نقل و یک آب نبات را باهم در دهانم انداختم و با دهن پر مثل اینکه چیزی نشنیده باشم به عمو گفتم: چیزی گفتید؟ دوباره لبخندی بر روی لبهای عمو نشست و گفت بیا با هم برویم. بر گشتم و دوباره عمو دست من را در دستهایش گرفت. دستهایش گرم بودند و من برای اولین بار احساس کردم که عمو من را دوست دارد. با نگاه مهربانی گفت: خوشمزه است؟ با دهان پر به سختی جواب دادم بله. اشکال آب نبات قیچی این بود که همیشه به گوشه ای از دندان و یا به سقف دهان می چسبید و این خودش زمان می برد که من بتوانم درست حرف بزنم. اما دیگر خیالم راحت بود که همه آب نباتها ونقل ها مال من است و من سعی داشتم که قبل از رسیدن به خانه همه را خودم بخورم که کار آسانی نبود. من عجله داشتم که تند راه بروم ولی انگار عمو اصلا عجله ای نداشت و شمرده، شمرده قدم بر می داشت. در همین حال که راه می رفتیم به من گفت:
حالا می توانی بخوانی وبنویسی؟
و من با غرور و بسیار کشیده بله بلندی گفتم.
 ـ چه خوب! می دانی من یک فکر کردم.
 دستهایم را در دستهایش جا به جا کردم و پا به پا شدم و با تعجب پرسیدم
ـچه فکری؟
در همین حال فکر می کردم که من دارم با عمو حرف می زنم. این اصلا در خانه امکان نداشت. گفت:
ـ چون می توانی بخوانی و بنویسی پس می توانی قرآن  خواندن را هم یاد بگیری؟
ـ قرآن !!؟؟   
بله قرآن! از امروز تصمیم گرفتم که به تو خواندن قرآن را یاد بدهم.
ما هنوز درس قرآن را نداشتیم و از کلاس سوم تازه شروع می شد.
ـ یکسال مونده که به ما قرآن یاد بدهند.
ـ خیلی خوب است که از بچه های دیگر بیشتر بلد باشی.
نمی دانستم چرا باید خواندن قرآن را یاد بگیرم، ولی نمی توانستم از عمو هم چیزی بپرسم. آخر مامان گفته بود که هر چه عمو خواست بدون چون و چرا باید بگوئیم چشم. من هم گفتم چشم ولی نمی دانستم برای چی باید این کار را بکنم.
همین طور که راه می رفتیم از کمترین فرصتی که به دست می آوردم استفاده می کردم و آب نبات و یا نقلی را به دهان می انداختم. همین طور که  راه می رفتیم عمو ادامه داد.
ـ دانش قرآن به فهمیدن خیلی چیزهای دیگه کمک می کنه.
باید فقط گوش می کردم. جای هیچ اعتراضی و یا اضافه کردن مطلبی نبود. به خانه که رسیدیم عمو به من گفت.
ـ برو دست و صورت خود را بشور و لباسهایت را عوض کن و بیا تو اتاق پیش من.
مادرم به عمو سلام کرد و گفت:
ـ چای حاضره. تازه دم! می خواین یک استکان براتون بریزم .
عمو گفت: لطف می کنید.
به نظر می آمد که گفته بله چون مامان برای او چای آورد. عمو هم کت و شلوارش را در آورد و کت و پیژامه خانه را پوشید. او هم دست وصورت خود را شسته بود وبه اتاق برگشته بود و روی پتوی چهارگوشی  که پشتی بزرگی داشت نشسته بود که من وارد شدم.  عمو رو به مامان کرد و گفت: 
ـ خانم فاطمه از امروز قرارشده که من به سهیلا قرآن یاد بدم.
مامان با تعجب گفت:
ـ زحمت تون میشه وشما را خسته می کنه.
ـ نه اصلا خسته نمی شم به نظر دختر با هوشی می آد. فکر می کنم می تونه  قرآن رو هم یاد بگیره.
 داشتن راجع به من حرف می زدند. در روزهای دیگروقتی که به خانه می رسیدم، بعد از عوض کردن روپوش مدرسه و شستن دست و صورت تا تاریک شدن هوا یا در کوچه با بچه های همسایه  هفت سنگ بازی می کردم و یا در خانه در حال بازی شش خانه با خواهرانم بودم. و کلی سرو صدا می کردیم. تا اینکه هوا تاریک می شد و ما باید مشق های خود را می نوشتیم. مامان در این مورد هیچ انعطافی نشان نمی داد و تقریبا می دانست که هر کدام از ما چه تکالیفی برای نوشتن داریم و یا برای روز بعد چه درسهائی داریم که باید خودمان برای آنها آماده کنیم. در خانه هم زمان شش نفر بودیم که به مدرسه می رفتیم. دست و صورت خود را شسته بودم و داشتم می رفتم توی حیاط که عمو مرا صدا کرد و گفت
ـ بیا این جا!
 صدایش هیچوقت بلند نبود  و دستوری هم حرف نمی زد. نمی شد خودم را به نشنیدن بزنم. رفتم توی اتاق.
ـ دست وصورتت را شستی ؟
ـ بله
ـ بیا این جا! دفتر و مدادت را هم با خودت بیاور!
ـ چشم
دفتر و مدادی از کیفم در آوردم و رفتم پیش عمو. روی پتوی کمی جا به جا شد و درست در کنار دست خودش به من اشاره کرد که بنشینم. من هم نشستم و گفت
ـ حروف را می شناسی
ـ بله
ـ حروف قرآن هم درست عین همان است که تو یاد گرفتی. شاید کمی ساده تر هم باشد. به خاطر این که همه حروف حرکت دارند و اگر نداشته باشند، علامت سکون دارند.
 بعد با دقت توی دفتر من در شروع هر سطری نوشت. همزه، ضمه، فتحه، کسره، سکون، وصل و تشدید، تنوین!   ترتیب نوشتن را درست به خاطر نمی آورم ولی اول به من یاد داد که هر کدام از این ها یعنی چه و  چه علامتی در قرآن دارند. زود متوجه شدم که ضمه یعنی او، فتحه یعنی آ، همزه یعنی أ و کسره یعنی ا و سکون با دایره کوچکی مشخص می شود. چند بار از من پرسید و کلماتی را با حرکت می نوشت و از من   می خواست تا بخوانم. اتاق پر شده بود از صدای من و خواهران کوچکترم که منتظر آمدن من از مدرسه بودند در گوشه دیگر اتاق نشسته بودند و به بازی  با عروسک  مشغول بودند. پاکت نقل و آب نباتی که عمو برای من خریده بود تمام نشده بود. عمو به من گفت اگر چیزی در پاکت باقی مانده آن را به خواهرانم بدهم. کمی سخت بود ولی قبول کردم. هر دو خوشحال شروع به خوردن کردند و پاکت به سرعت خالی شد.
 هر روز عصر موقع آمدن من از مدرسه خانه آن چنان شلوغ می شد که مادر همیشه می گفت: ساکت تر بگذارید صدا به صدا برسد. ولی از  آن روز به بعد  من مجبور بودم کنار دست عمو بنشینم و قرآن یاد بگیرم. سعی می کردم که عمو از من راضی باشد تا بتوانم از او اجازه بگیرم که بروم و بازی کنم . ولی همیشه تا موقع تاریک شدن وقبل از اینکه به مشق های خودم برسم او من را به شکلی سرگرم می کرد.
عمو  کلمات را با هجا و حرکت می نوشت و از من می خواست که بلند آنها را بخوانم و هجی کنم. خط خوانائی داشت و به حالت دو زانو می نشست. موقع نوشتن دفتر را روی یک  زانویش می گذاشت و با حوصله کلمات را می نوشت. دستهایش گاهی می لرزید وانگار که زور انگشتان بلند و کشیده اش به آن مداد باریک نرسد. رگهای پشت دستش دیده می شد و یک انگشتری عقیق در دست راستش بود. بعد دفتر را به من می داد و دستی به موهای کم پشت خاکستری رنگش می کشید وعینکش را روی بینی بزرگش جا به جا می کردویک سیگار هما را از جعبه سفیدش بیرون      می آورد ، پکی به سیگار می زد و به  خواندن من گوش می کرد. عجله داشتم که زود یاد بگیرم تا به عمو نشان بدهم که دیگر کافی است ولی او با صبر و شاید هم که از حالت من حدس می زد که من در حال فرار هستم، و با این حال به روی خودش نمی آورد و می گفت از روی هر کدام از این کلمات سه یا چهار بار بنویس. گاه به من یاد آوری می کرد که باید روی خط بنویسم و دقت کنم که حروف کج و معوج نشود.
ـ معوج یعنی چه؟
ـ همون کجه!
پس چرا می گن معوج که خیلی سخت تر است. توی فکرم این می چرخید که عمو گفت
ـ حواست به نوشتن باشه.
 فکر کنم موقع فکر کردن  مداد توی دستم خشک می زد و عمو به همین علت به من گفت که به نوشتن ادامه بدهم.
عمو آموزش  را با سوره های کوتاه شروع کرده بود و اولین سوره ای که یاد گرفتم ، سوره الحمد بود. موقع خواندن سعی می کرد که تفاوت تلفظ حروف را به من یاد آوری کند. مثل تفاوت قاف وغین، ح و ه ! زود یاد می گرفتم و تکلیف بعدی این بود که سوره ها را از حفظ کنم. موقعی که می خواستم سوره ها را از حفظ برایش بخوانم می گفت:
ـ به احترام قرآن باید بایستی و سوره ها را بخوانی
 و من فکر می کردم چرا موقعی که از روی خود کتاب می خوانم لازم نیست بلند شوم.  بلند می شدم و می خواندم ولی تقریبا معنی هیچ کلمه ای را نمی دانستم. برای اینکه سوره ها را حفظ کنم سعی می کردم که آهنگی روی آنها بگذارم الم نشرح لک صدرک. بعضی از کلمات هم به نظرم خیلی خنده دار می آمد. مثل خناس،  السعر یسرا!
پس از مدتی یاد گیری سوره های کوچک تمام شد و اضافه بر سوره های جزء سی ام قرآن ، آیت الکرسی را بخشی از بلندترین سوره قرآن یعنی البقره بود را به من یاد داد.  به اولین سوره بلند رسیدیم.  سوره یاسین ! می گفت
 ـ این سوره مهمی است و نکات زیادی دارد و این سوره را برای آمرزش روح کسانی که رفته اند می خوانند.
 تمام کلمات تقریبا سخت بود. عمو از نگاه من متوجه شده بود که من معنی حرفهایش را نفهمیدم. سعی کرد با زبانی ساده تر برای من توضیح دهد.
ولی هر توضیح می داد برای من فهمیدن سخت تر و سخت تر می شد. عمو به من گفت
ـ حالا بگو که چه فهمیدی؟
 ـ فقط فهمیدم که انسان از دو چیز ساخته شده، روح و جسم ! جسم را خاک می کنند و روح می ماند. برای اینکه به روح خوش بگذرد برایش این سوره را می خوانند و بعدش هم فاتحه ای می فرستند. فاتحه  دو سوره کوتاه است. سوره الفاتحه و سوره الاخلاص ! سوره الفاتحه از خدا می خواهیم که ما را به راه راست هدایت کند و سوره الاخلاص می گوئیم خدا یکی است.
 عمو با لحنی پر از تعجب گفت:
 ـ احسنت خوب فهمیدی.
 من اصلا متوجه نمی شدم که عمو چرا برای حرف زدن همیشه از کلماتی استفاده می کند که معنی آنها  را نمی فهمیدم اما این بار از شیوه گفتنش و از استفاده از کلمه خوب فهمیدم که درست فهمیدم.


عمو دیگر به دنبال من نیامد ولی  من هر روز بعد از مدرسه پیش او می رفتم. با وجود اینکه  از این وقتی برای بازی کردن نمی ماند خیلی خوشحال نبودم ولی  از اینکه دارم چیزی را یاد می گیرم که کمتر کسی در کلاس ما بلد بود به خودم می بالیدم. نمره املاء فارسی من از به بعد همیشه بیست بود و پیش خودم می گفتم من که بیست می گیرم، پس نیازی به نوشتن مشق نیست. صبح ها که خانم امامی  معلم کلاس ما می خواست دفتر مشق هایمان را نگاه کند، به او می گفتم که
ـ شما قبلا مشق من را دیدید.
و بعد با  اطمینان  ادامه می دادم که
ـ می خواهید دوباره به شما نشان بدهم.
او هم با وجود اینکه مطمئن نبود می گفت :
ـ نه لازم نیست. حتما من مشق تو را خط زدم.
 سن خانم امامی از همه معلمان مدرسه ما بیشتر بود. خیلی آهسته حرف می زد و هیچ عجله ای برای درس دادن از خودش نشان نمی داد. کمی هم فراموشکار بود و هر روز که به کلاس می آمد یادش رفته بود که روز قبل چه چیزهای گفته و گاه یک درس را چند بار تکرار می کرد که ما همه  با نگاه کردن به هم می خندیدیم. شاید همین فراموش کاری او بود که باعث شده بود که من هر روز از نوشتن مشق خودداری کنم. و به او حقیقت را جور دیگری بگویم.  هر وقت هم مادرم از من می پرسید
ـ مگر مشق نداری ؟
جواب می دادم :
ـ نه خانم امامی یادشون رفته که به ما مشق بدن.
 این کار من مدتها ادامه داشت. یک روز مادرم گفت که می خواهد به مدرسه بیاید و بپرسد که چرا خانم امامی به ما مشق شب نمی دهد. من ترسیدم و دنبال موضوعی می گشتم که مادرم را از آمدن به مدرسه منصرف کنم. فکرم به هیچ جا نمی رسید. مادر اگر می فهمید من دروغ به او گفته ام خیلی خوشحال نمی شد. و شاید هم کمی ناراحت می شد. از این گذشته توی مدرسه خوب نبود که خانم امامی بفهمد من مشقهایم را ننوشته ام و یکی دو هفته است که هر روز طوری وانمود می کنم که او مشقهایم من را خط زده است. به مادرم گفتم:
 ـ کی می خواهید به مدرسه بیائید؟
ـ شاید فردا!
  من تمامی مشقهائی که عمو می گفت می نوشتم و عمو با دقت آنها را نگاه می کرد و دور بعضی از کلمات را خط می کشید و یا بالای کلمه، درست آن را می نوشت و هیچ وقت مشق من را خط نمی زد. با خودم فکر کردم که از همان شب دوباره مشق نویسی را شروع کنم. گرچه که خیلی به نظرم سخت و مسخره می آمد.
موضوع مشق ننوشتن من در مقابل وضعیت پیش آمده  و بودن عمو در خانه مان کمرنگ شد. عصر که از مدرسه آمدم و پس از شستن دست وصورت به اتاق رفتم پیش عمو رفتم. انگار که عمو خیلی کوچکتر شده بود. رنگ صورتش به خاکستری می ماند که گرمایش رفته باشد، ولی چشمانش هنوز شفاف و تیز و برنده بود. عمو در اتاق تنها نبود و دو تا از پسر عموهایم و مادر وپدر هم در اتاق بودند. عمو نشسته بود و بقیه ایستاده بودند. وقتی من وارد شدم سکوتی عجیب بر اتاق حاکم شد. سلام کردم و همه به سرعت جواب من را دادند به عمو نگاهی کردم ، در چشماهش محبت و گرمی دیده می شد. گفت
ـ فکر نمی کنم امروز به درسی برسیم، بهتر است تو هر کاری که دلت خواست بکنی تا فردا که از مدرسه برگشتی ادامه می دهیم.
 با وجود اینکه هر روز که از مدرسه می آمدم آرزو داشتم که دنبال بازی بروم و از خواندن قرآن و دعاهای جوشن کبیرو صغیر خلاص شوم ولی اصلا خوشحال نشدم . چیزی در صدا ولحن گفته عمو بود که  من را نگران کرد.
شب شد، روزهای زمستان گذشته بودند و هوا دیرتر تاریک می شد. قبل از شام که برای نوشتن مشق وارد اتاق شدم. همه نشسته بودند ، مادر هم طبق معمول در آشپزخانه بود و در حال تهیه وتدارک شام برای همه. در گوشه ای از اتاق نشستم ولی کنجکاو بودم که بدانم در اتاق چه می گذرد. اتاق نشیمن ما خیلی بزرگ بود و سه تا پنجره رو به حیاط داشت. دوتا آنها چوبی بودند. سوی یک پنجره گرد آهنی  بود که شیشه های مربع شکل داشت و فقط یکی از مربع ها که دستگیره کوچکی داشت باز می شد. سه تا فرش قرمز با گلهای در هم کف اتاق پهن شده بود. عمو همیشه در گوشه بالای اتاق روی پتوئی که ملافه سفیدی داشت، می نشست. زیر سیگاری و سیگارش را کنار کتابهائی که داشت روی تاقچه می گذاشت. 
عمو زیاد سیگار نمی کشید. ولی آن شب زیر سیگاری پر بود.
ـ بیا این زیر سیگاری ببر و خالی کن!
 سرم را بلند کردم. دیدم رویش به من است. زیر سیگاری را برداشتم. خوشحال بودم که بهانه ای برای برگشتن به اتاق دارم و من را بیرون نمی کنند. تا من بتوانم حرفهایشان را بشنوم. زیر سیگاری را خالی کردم و به اتاق برگشتم و آن را به عمویم دادم.
ـ ممنون و متشکر!
همیشه این دوکلمه را با هم می گفت. یک کم نزدیک تر به آنها  درکمال سکوت نشستم. صورت  پدرم و پسر عموهایم خیلی نگران بود. ولی عمو مثل همیشه با ابهت و سکوت به آنها نگاه می کرد. پدرم گفت
ـ آقا (همیشه عمو را آقا صدا می زد) من نگران حال جسمی شما هم هستم. خودتان بهتر می دانید که دکتر چه تشخیصی داده است. به علاوه طلبکار هم گفته که باید خانه را خالی کنید. دستمان از همه جا کوتاه است.
درست شنیدم. یعنی عمو مریض است. مگر دکتر چه تشخیصی داده است. عمو با همان متانت گفت
ـ عمر دست خداست. من روزهای سخت تر از این هم دیده ام. در زندان انگلیس ها بودم. مهدی مگر فراموش کردی که خودت به تهران آمدی که برای  آزادی من و آقای بزرگ (پدر بزرگ، که هیچوقت ندیده بودمش) کاری بکنی؟
ـ نه آقا ! فراموش نکردم. ولی الان شرایط سخت تر است.
ـ بله سخت تر است. ما هم باید سخت تر باشیم. ولی آن موقع زندانی سیاسی بودم.
در پایان این جمله نفس بلندی کشید. بیشتر شبیه آه بود.
پسر عموهایم ساکت بودند و هیچ نمی گفتند. عمو ادامه داد
ـ به این مردک بگو که تا زمانی که من زنده هستم خانه را نگیرند وبعد خانه را به گرو می گذاریم ویا رهن. این طور که دکتر گفته غده همه جا را گرفته.
از یک طرف خانه بزرگ بیرونی و اندرونی عمو در نظرم آمد. هر دو خانه درکنار هم بودند و یک دیوار کوتاه آنها را از هم جدا می کرد. وسط دیوار یک در چوبی با گل میخ های مسی قشنگ بود. خانه بیرونی دری رو به کوچه داشت. برای رسیدن به خانه عمو که در فیروزآباد بود، باید از کوچه ای که طاق داشت می گذشتیم. خانه اندرونی اما خیلی بزرگتر بود و دو طبقه. با اتاق های پنج دری و شش دری. آشپزخانه در طبقه اول بود. حیاط خانه پر بود از درختهای نارنج. در گوشه ای از حیاط  چند اجاق به ردیف ساخته بودند که برای مهمانی های بزرگ دیگهای غذا را روی آن می گذاشتند.  معنی رهن و گرو را هم نمی فهمیدم. ولی این طور که به نظر می آمد باید که از آن خانه می رفتند. چشمم به چشم های پسر عمویم که کوچکتر بود افتاد. دیدم که اشک صورتش را گرفته ولی صدای گریه نمی آمد. با صدائی پر از بغض گفت
ـ چشم حتما این کار را می کنیم.
پدرم گفت:
ـ من و عباس می رویم و او را می بینیم و با او حرف می زنیم.
نمی دانم که این گفتگو چقدر طول کشید که مادرم گفت
ـ شام آماده است. سفره را بیاندازیم.
ـ بله خانم فاطمه. زحمت می کشید.
ـ زحمتی نیست. فکر می کنم همه گرسنه باشند.
سفره انداخته شد و همه دور سفره نشستیم. من به صورت عمو خیره شده بودم. نگاهی به من کرد و گفت:
ـ همه چیز درست می شود.
انگار از صورت من فهمیده بود که من خیلی ناراحت هستم. بیشتر از اینکه غده همه جا را گرفته. نمی دانستم این غده لعنتی با عمو می خواهد چکار کند و چرا همه جای بدن عمو را گرفته.
نمی دانستم در جواب چه بگویم. با وجود این که یاد گرفته بودم قرآن را بخوانم.  درخواندن فارسی و املاء بهترین بودم، در آن لحظه فکر کردم که هیچ چیز نمی دانم. فقط در جواب گفتم.
ـ بله!
 کلمه دیگری به ذهنم نرسید.
همه سرشان را به زیر انداخته بودند و به جز صدای قاشق و چنگال ما بچه ها صدای دیگری شنیده نمی شد. زنگ در خانه به صدا در آمد، برادرم دوید که در را باز کند. صدای سلام او شنیده شد و بعد از چند لحظه برادرم همراه با پسر خاله ام که دکتر هم بود وارد اتاق شدند. ما به او داداش می گفتیم. داداش هم دکتر ارتش بود. عصرها در مطبی که در یکی از خیابانهای قدیمی شیراز داشت کار می کرد و آن موقع لباس ارتشی بر تن نداشت.
ـ همین الان از مطب می آیم. گفتم سری بزنم و ببینم که حال آقا چطور است.
عمویم با صدای ضعیفی گفت
ـ خوبم! به حمدالله خوبم.
ولی به نظر نمی آمد که خوب باشد. سرم را بلند کردم و به همه بزرگتر ها نگاه کردم. دیدم که همه در سکوت اشک می ریزند. فقط خود عمو بود که گریه نمی کرد و داداش!
پدرم گفت
ـ برای دکتر یک بشقاب بیاورید.
داداش کنار دست عمو نشست  و با وجودیکه خیلی کوچکتر از عمو بود دستش را بر شانه عمو گذاشت و گفت
ـ هر کاری داشته باشید در خدمتم.
ـ می دانم پسرم
عمو جواب داد.
وباز  هم سکوت بزرگتر ها وصدای قاشق و چنگال ما بچه ها!
دیدم که هیچکدام از بزرگترها هیچ چیز نخوردند و خیلی غذا زیاد آمد. سفره جمع شد و مادر به ما گفت که به دنبال نوشتن مشق ها یمان برویم. البته ما هیچ جا نمی رفتیم. با وجود اینکه خانه مان چند اتاق دیگر داشت هر کدام در گوشه ای می نشستیم و مشق هایمان را می نوشتیم. مادر هم تا آنجا که می توانست در تمرین های حساب به ما کمک می کرد. من هم با کمال بی میلی مجبور شدم که مشقی بنویسم.
فردای آن روز که از مدرسه برگشتم. مادرم گفت
ـ حال عمویت خوب نیست. نباید سر وصدا کنی.
ـ چشم
دست وصورتم را شستم و به اتاق رفتم.  عمو درست سرجایش نشسته بود و سرش توی کتاب بود. سلام کردم.
ـ سلام.
ـ امروز قرآن نمی خوانیم
ـ نه! چرا؟
 ـ از این به بعد فکر می کنم خودت باید تنها بخوانی. این قدر یاد گرفته ای که بتوانی از روی قرآن بخوانی.
صورتش خیلی کمرنگ شده بود. من هیچوقت ندیده بودم که عمو ریش داشته باشد. ولی آن روز دیدم که صورتش را موهای ریز سفید پر کرده است. از نگاه من متوجه شد و با لبخندی گفت
ـ امروز نرسیدم که صورتم را بتراشم.
و با حالتی که به طنز می ماند ادامه داد
ـ خیلی کار داشتم.
من دلم نمی خواست که از اتاق بیرون بروم. دلم نمی خواست که توی کوچه بروم. هفت سنگ بازی کنم و یا توی حیاط شش خانه.
دلم می خواست کنار دست عمو بنیشینم و زیر سیگاریش را خالی کنم. برایش پز بدهم که قرآن را یاد گرفته ام . دلم می خواست به او بگویم بهترین شاگرد کلاس توی درسهای فارسی و  املاء هستم. به او نگاهی کرد دیدم حوصله این را هم ندارد که به من بگوید روزنامه برایش بیاورم و یا زیر سیگاریش خالی کردم. خودم هر دوی این کارها را کردم.
ـخیلی ممنون دختر خانم خوب!
فکر کردم دستهاش رو توی دستم بگیرم، کمی نزدیک شدم و دستم را دراز کردم . کمی خم شد و پیشانی مرا بوسید. لبهایش خشک خشک بود. نزدیک زبری عجیبی! نگاهش کردم توی چشمهایش خیره شدم. یاد نگرفته بودم مثل خود عمو باهاش حرف بزنم.
ـ شاید بهتر بشید.
من گفتم و  او لبخند بسیار کمرنگی به لبهای او نشست.
ـ حالا برو دست و صورتت رو بشور و لباسهات را عوض کن. می دونم که خودت می تونی بخونی. بعد برو قرآن را بیار! فکر کنم بد نباشه سوره یاسین را بلند برای من بخونی!
سوره بلند وهمه یاسین را من باید برای عمو می خواندم.
ـ چشم.
به سرعت به اتاق برگشتم دو زانو نشستم و قرآن را باز کردم.
ـ یادت می آد که چطور میشه سوره ها را پیدا کرد؟
ـ بله
ـ بارک الله، شروع کن!
صدایش نه رنگ داشت و نه زنگ .
با ترس شروع کردم.
ـ بسم الله الرحمان رحیم
یاسین. والقران الحکیم. انک لمن المرسلین. علی صراط مستقیم و تنزیل العزیر الرحیم. لتنذر قوما ما ابائهم فهم غافلون.
همین جملات را هنوز هم حفظ هستم . داشتم فکر می کردم که جملات و کلمات دارند سخت تر می شوند.
ـ ادامه بده!
همین طور هم شد. دست پاچه شده بودم و غلط پشت غلط و او با صبری بی نظیر حتی بیشتر از معلم ها کلمات را درست می خواند و به من می گفت که تکرار کنم. بعد از یکی دو صفحه دیدم که صورتش کاملا بیرنگ شده. نه بیرنگ نه مثل رنگ روپوش مدرسه مان خاکستری چرک. گفت:
ـ برو و بقیه اش را برای خودت بخوان. قول بده که این سوره را همیشه بخوانی.
ـچشم!
بلند شدم و قرآن را بستم و از اتاق بیرون آمدم. نفسم گرفته بود. چرا رنگ عمو این طور شد.
به مادرم گفتم حال  عمو خیلی بد است.
ـ می دانم. کاری از دست هیچکس بر نمی آید. شاید محمد جعفر( پسرخاله که ما به او داداش می گفتم. ولی مادر همیشه او را محمد جعفر صدا می کرد.)  که بیاد مسکن قوی تری  با خودش داشته باشه

حال عمو هیچوقت بهتر نشد. بد تر و بد تر شد. شبها صدایش شنیده می شد. مادر به داداش می گفت: 
ـ خیلی درد می کشد. مسکن ها کمک نمی کند.
ـ شاید تریاک کمک کند
ـ ولی آقا دوست ندارد تریاک بکشد.
ـ من با او صحبت می کنم
مثل اینکه عمو حرف داداش را قبول کرده بود، چون شب منقلی پر از آتش توی اتاق آورده شد و همه ما را از اتاق بیرون کردند.
بعد از چند روز عمو به مادر و پدرم  گفت
ـ می خواهم بر گردم فیروزآباد، بهتر است این روزهای آخر را آنجا باشم.
پدرم گفت:
ـ حالتان خوب نیست آقا. بهتر است همین جا باشید. دکتر هر روز به شما سر می زند.
ـ زحمت می کشد. ولی می دانم فایده ای ندارد.
عمو در آن روزها تقریبا همیشه در رختخواب بود. دیگر نمی توانست سیگار بکشد. غذا هم خیلی کم می خورد. مادر یا برایش سوپ درست می کرد ویا آش. به مادرم می گفت:
ـ خانم فاطمه فقط آش ماست شما را می توانم بخورم.
و مامان برایش درست می کرد.
فردای آن روز منصور شوفر آمد. منصور یک ماشین جیپ برزنتی داشت. بین شیراز و فیروزآباد مسافر می برد. به او خبر داده بودند که بیاید و مسافر دیگری هم نگیرد.  عمو رفت و دیگر من او را ندیدم.
بعد از سالها سوره یاسین را برایش خواندم. نمی دانم به گوشش می رسد یا نه! خدا کند بدون غلط خوانده باشم.














پائیز مرا فرا می خواند
نمی دانم چند ده بار
با نخوت
بر استخوانهای خشک
اش
پا گذاشته ام و بی محابا
له کرده ام آخرین نشانه های حیاتش را
باز هم با فریاد باد از گلوی درخت
مرا می خواند
خزان 2019

fredag 27 september 2019





فاطمه شما کیست؟؟ 

همیشه در بحث های سیاسی بزرگ انسانهای کوچک له و لورده می شوند. همین انتخابات را نگاه کنید. چه نشانه ای ازمردم و خواست آنان را در آن می بینید.  نه برنامه ای برای آموزش و یا بازسازی مدارس دارند و نه از استخدام معلمان خبری است. تازه در این میان ادعاهای پوچشان گوش دنیا را کر می کند وادعای صلح و رهبری بین المللی جهان را دارند.
نوشته ای را که در زیر می خوانید، دلیل هواداری من از مجاهدین است برای اینکه سرنگونی این نظام ضد بشر تنها راه چاره برای رسیدن به آینده ای بهتر برای مردم ایران است. آنجا که دیدم برای از بین بردن غده سرطانی تجویز آسپیرین نه درد سرطان را کاهش می دهد و نه درمان است. آنجا که در مقابل زخم صورت اجتماع احساس کردم فلج شده ام. داستان فاطمه یک واقعه مجرد نیست. روزانه صدها فاطمه قربانی جنایتهای  این رژیم به مردم ایران می شوند.
در دوران کوتاهی که در خزانه  فرح آباد معلم بودم، با دنیای دیگری آشنا شدم. عشق بی پایان از یکسو و دردی از سوی دیگر.
در همان خزانه شاگردانی داشتم که به من درس دادند که برای درمان دردها باید یکی شد و از خواستهای فردی گذشت. شاگردانی که به دست این رژیم ضد بشری در اوج نوجوانی اعدام شدند. و بعضی هم در کسوت مجاهد خلق به مبارزه بی امان خود برای گرفتن حق فاطمه ها ادامه می دهند.
در مدرسه دخترانه ای در فلکه چهارم خزانه فرح آباد درتهران به عنوان معلم کار می کردم. هم زمان در دانشکده علوم و ارتباطات که بخشی از مجموعه دانشگاهی علامه طباطائی بود در رشته روزنامه نگاری درس می خواندم. در نتیجه هم به عنوان دانشجو و هم به عنوان معلم، دریچه گسترده تری برای دیدن جامعه و آنچه که در آن می گذشت در مقابل چشمانم باز شده بود. این را اضافه کنم که برای تحصیل در دانشگاه از شیراز به تهران آمده بودم و همین هم تحول بزرگی بود، قبل از یکی دوبار برای دیدن دائی ام به تهران آمده بودم و تهران را نمی شناختم. فاصله جغرافیائی دانشکده مان و محل کارم فقط یک مسافت به کیلومترنبود، انگار که از شهری به شهر دیگرمی رفتی و یا حتی از کشوری به کشور دیگر. هر روز کار در آن محیط برایم تازه و تا حدی غیر منتظره بود. شهر در التهاب بود و هر روز از دستگیری دوستی و یا دانش آموزی خبر می رسید. من پر از اشتیاق به کارم و به شاگردانم می خواستم معلمی باشم که شرایط بیرونی جامعه را هم در نظر بگیرم و بدانم که مدرسه بخشی از زندگی دانش آموزان است نه تمام زندگی آنان و آنچه که در بیرون جامعه درخانه شان می گذرد تأثیر مهمی بر زندگی آنان دارد و گاه مدرسه برای بعضی از دانش آموزان مکانی باشد و یا جائی که چند ساعتی از روز را به دور از درد ها و مشکلات روزمره بگذرانند. در یک کلام اگر درسهای خود را خوب می خواندند من را متعجب می کردند. درمدتی که در خزانه تدریس می کردم، جهان دیگری در برابر چشمانم باز شد.
در آن سال به خصوص در کلاسی یک شاگرد داشتم به اسم فاطمه، او یک استثنا بود. چشمان شفاف ونگاه تیز و برنده ای داشت انگار بیش از بقیه می فهمید. شاد و سرحال بود. از آن دسته از شاگردهائی که می توانستی بفهمی که محبوب دیگران هم هست. من انشاء و ادبیات فارسی درس می دادم. درساعت انشاء در مورد موضوع انشاء با بچه ها به توافق می رسیدیم و برسر آن بحث می کردیم و بعد از انتخاب موضوع بچه ها مشغول نوشتن می شدند. سعی می کردم تا آنجا که امکان داشت باشد بچه ها تکالیفشان را در کلاس انجام دهند چون می شنیدم که در خانه سخت است که کارشان را دنبال کنند. برگردیم به فاطمه! او تشنه بود، تشنه یادگیری بیشتر، قلمی داشت بی نظیر. گاهی که انشایش را برای بچه ها می خواند نفس در سینه ها حبس می شد و تقریبا همه می خواستند که اوهمیشه انشایش را بخواند که به علت تعداد زیاد دانش آموزان این ممکن نبود. ولی من همیشه انشاهایش را می خواندم و گاه او شعر هم می نوشت . انگار که فروغ دیگری در حال تولد بود. گاه می ماندم که او با این سن کم چطور می تواند جامعه اینقدر عریان ببیند. انگار که چشمش میکروسکوپی باشد که ریزترین چیزها را از دست نمی دهد (وقتی که حرفهای پریا کهندل را شنیدم انگار که فاطمه در برابرم ایستاده باشد، با همان تواضع و با همان قدرت). گاهی از وقتها بعد از تمام شدن کلاس منتظر می ماند که اگر وقتی بود راجع به چیزهائی که می نوشت نظر من را بپرسد. ولی همیشه برای رفتن به خانه عجله داشت. می گفت مادرش کار می کند و او باید از خواهران و برادران کوچکش نگهداری کند. روپوش مدرسه اش رنگ ورو رفته ولی همیشه تمیز بود. روسری اش راگره می زد و به من می گفت: " خانم از مقنعه خوشم نمیاد، نمی دونم چرا باید این چیزها زوری باشه. تازه ما که باید چادر هم روی این لباس بپوشیم." با نگاه تیزش می خواست که از من تأئید بگیرد که این طوره که من می گم و با صدای آهسته تری می گفت: آدما باید آزاد باشن ! این قدرکه به این حجاب گیر میدن اگه به چیزای دیگه گیر می دادن وضع ما خیلی بهتر بود. پرسیدم مثلا چه چیزائی؟
- که مامان من برای اینکه خرج ما رو بده مجبور نباشه هر روز سرکار بره. وقتی هم که میاد خونه نای این رو نداشته باشه که با ما حرف بزنه.
- چند تا خواهر و برادرین؟
- شش تا!
نگاهی کرد و گفت: من باید برم.
با وجود اینکه در مورد مسائل مختلف همیشه اظهار نظر می کرد در باره خودش کم حرف می زد و انگار داشت چیزی را پنهان می کرد.
فاطمه ناگهان نیامد. روزها می گذشت و او غائب بود. و من نگران، یک روز صبح موقعی که وارد حیاط مدرسه شدم خانمی جلو آمد و با لهجه غلیظ ترکی پرسید که شما خانم دشتی هستید؟
گفتم بله.
گفت من مادر فاطمه هستم.  
 ـفاطمه حالش خوب است؟ چرا به مدرسه نمی آید؟ خیلی عجیب است. پرسیدم
ـبله میدانم. می خوام فاطمه را عروس کنم.
ـ چی ! اون که تازه شانزده سالش هم نیست.
آهی کشید انگار می خواست جلو اشکاشو بگیره
ـچاره ای ندارم.
ـ فاطمه یکی از بهترین شاگردهای مدرسه است. نمونه از هر نظر. او می تواند هر چه که دلش خواست بشود. بهترین معلم، دکتر،نویسنده و یا هر کار دیگری.
ـ ای خانم، دیگر نمی توانم. مثل اینکه از دنیای ما خبر نداری!!  پسر عمویش اورا می خواهد و یک نان خور کمتر برای من بهتر.
ـ  فاطمه می گفت که شما کار می کنید.
ـ چه کاری؟! نظافت چی یک بیمارستان هستم. روزی بیش از دوازده ساعت کار می کنم. روزانه دو یا سه ساعت در راه کار و خانه هستم . به هیچ چیز دیگر نمی رسم. موقعی هم که به خانه می رسم،مثل یک مرده . جونی برایم باقی نمونده که بچه ها نگاه کنم.
ـ پدر بچه ها چی؟
ـ مگه فاطمه نگفته؟
ـنه!
ـ نمی دونم کجاست. رفت. بی خبر رفت و من ماندم و شش بچه.
مکثی کرد و نگاهی به من انداخت. در نگاهش چیز غریبی بود دیدم که اشک به چشمانش نشسته. و ادامه داد که:
 فاطمه دوس داره که شما در جشن عروسی اش باشین.
در درونم آشوبی برپا شد. چه کار می توانستم بکنم. احساس بدی داشتم. نمی دانستم که چه بگویم. خشکم زده بود. و مادر فاطمه منتظر جواب من. به او گفتم. من خیلی متأسفم که  نمی توانم بیایم . در ذهنم این بود که انگار داشتند این دختر و این همه استعداد را می کشتندند و می خواستند که من هم شاهد باشم. و ادامه دادم
ـ می دانم که نظر من مهم نیست. ولی او حیف است. شما را به خدا اینکار را نکنید.
ـ  دیگر دیر شده. حرفهایمان را زدیم و شیرینی خوردیم و رفت.
من در حیاط مدرسه ماندم و دلی پر ازدرد.
درکلاس نمی دانستم که چه بگویم. یکی از بچه ها پرسید:
ـ خانم حالتون خوبه؟
من به آرامی
ـ بله خوبم.
ولی دروغ می گفتم. اصلا خوب نبودم. نفهمیدم که آنروز چگونه گذشت و روزهای بعد از آن، تا من توانستم به نبودن فاطمه در سر کلاس عادت کنم. انگار که خود بچه ها هم دلشان برای فاطمه تنگ شده باشد. کسی برای شروع بحث و یا اظهارنظر نمی توانست جای خالی فاطمه را پر کند. دو یا سه ماه بعد نزدیکهای ماه اردیبهشت بود که وارد مدرسه شدم که ناگهان یکی خودش را در آغوش من انداخت. انگار که یک توپ باشد که به سینه یک نفر می خورد و صدای هق، هق گریه. صدای فاطمه بود. انگار که اشکهایش بارانی باشد که تمامی ندارد. و می گفت
ـ خانم،خانم دیگه نمی تونم . دیگه نمی تونم.
ـ مگه چی شده.؟
ـ همسرم . وای که نمی دونم چی بگم. منو کتک می زنه .منو می خواد بکشه.
ومن نگاهی به چهره فاطمه انداختم.گلویم خشک شده بود و هیچ کلمه ای نداشتم که بگویم. و او ادامه داد.
ـ خانم همسرم معتاده. نه تنها خرج منو نمی تونه بده. می خواد منو مجبور کنه که خرجشو براش در بیارم. می خواد منو به کارهائی واداره که اصلا فکرشو هم نمی تونم بکنم. می خوام فرار کنم.
ـ ازدستم من چه کاری بر می آد؟
ـ  هیچی ولی من هم هیچکس دیگه ای رو ندارم که باهاش حرف بزنم و رفت.
فاطمه رفت و من هیچوقت از او چیزی نشنیدم.
فاطمه شما کیست؟


måndag 19 augusti 2019




پرتره از  هنرمند مبارز و متعهد: حجت کسرائیان
پیرمرد
به خانه رسیدم. نفسهایم به شماره افتاده بودند. آنقدر تند راه رفته بودم که از سر و صورتم عرق می ریخت. درماه اردیبهشت هوا هنوز سرد بود. در را بهم کوفتم و صدای در مثل اینکه مادرم را که برای دیدار از ما به سوئد آمده بود، از جا پرانده بود.
ـ کیه؟
ـ منم !
ـ مگه سرکار نبودی؟
ـ چرا بودم.
ـ چی شده که زود برگشتی، حالت خوب نیست؟
صدایش خیلی مهربان بود. به من اطمینان داد که او هست، هر زمان که بخواهم. درست عین دوران کودکی که همیشه پشتم به او گرم بود. وارد هال شدم. با عصبانیت کیفم را به گوشه ای پرت کردم. او بلند شده بود و در درگاه هال ایستاده بود و با چشمانش به من خیره شده بود. 
ـ یه چیزی شده، چرا رنگ صورتت این طور شده. خیلی برافروخته ای!
ـ حالم بد نیست. می خوام کمی راه برم
ـ چای می خوای . می تونم همین الان برات دم کنم.
آه که چه وجودی. پر از محبت و من بی توجه در دنیای خودم. با بی تفاوتی گفتم 
ـ الان نه . می رم و بر می گردم.
وارد اتاقم شدم. هر تکه از لباسهایم را به سوئی پرت کردم وبا عجله کاپشن و شلوار ورزشی ام را پوشیدم و جورابی به پا کردم و دوباره به هال برگشتم. پدرم هم از اتاق بیرون آمده بود و هردو با تعجب به من نگاه می کردند. ساعت درحدود ده یا ده و نیم صبح بود. 
ـ دارم نهار درست می کنم. یکی و دوساعت دیگه آماده میشه. 
بوی عشق مادر و پدر فضای آرپاتمان کوچک من را پر کرده بود. و من مثل اینکه خودم را لوس کنم گفتم:
ـ شما بخورید.منتظر من نباشید. وقتی برگشتم ، می خورم
پدرم گفت: 
ـ به نظر می آد که اتفاقی افتاده. می تونم کمکی بکنم.
چقدر نحوه گفتار پدرم با دوران بچگی و زمانی که در خانه بودم تفاوت کرده بود. برای اولین بار احساس کردم که آنها فهمیدند که من بزرگ شده ام. جواب دادم
ـ نه ! بابا جان چیزی نیست. باید کمی راه برم . برگردم براتون تعریف می کنم. 
کفشهای ورزشی ام را پوشیدم و گره سختی به بند های آن زدم که در میانه راه باز نشود. خداحافظی کوتاهی کردم و بیرون زدم. در خانه را که می بستم، صدای پچ پچ مادر وپدرم را شنیدم که با هم ، درمورد من حرف می زدند. به سرعت به طرف دریاچه ای که در نزدیکی خانه مان قرار داشت روانه شدم. فاصله خانه تا دریاچه حدود چهار تا پنچ کیلومتر بود و دور دریاچه هفت یا هشت کیلومتر.با خودم گفتم حتما که دو تا سه ساعت پیاده روی حالم را بهتر می کند. همیشه برایم پیاده روی خیلی جالب بود. می توانستم در دنیای خودم باشم و در افکار غرق شوم و با خودم سئوال و جواب کنم. گاهی به جواب های خودم بخندم و گاه عصبانی شوم. گاه دروازه های رویاها که قفل و زنجیری نداشت باز کنم وبه هر جا که دلم می خواست بروم و یا پرواز کنم. با هر که دلم می خواست و هر طور که دلم می خواست حرف بزنم. هیچ آداب و ترتیبی نجویم. صدای قدمهایم روی اسفالت سخت پیاده رو شنیده می شد. خیابان خلوت و آرام بود. گاه تراموائی رد می شد وصدای غیژ غیژ چرخهایش بر روی ریلهای آهنی شنیده می شد. صدائی که تا ته کله آدم می رفت. هنوز به این صدا خو نگرفته بودم. صدائی که در دوران کودکی نبود. آشنا نبود و همیشه من را به دنیای دیگری می برد. رهگذران بی اعتنا به من می گذشتند. البته من هم اعتنائی به آنها نداشتم. آنها در دنیای خودشان و من در دنیای خودم. بیشتر سالمندان بودند که در آن ساعت برای پیاده روی در خیابان دیده می شدند ویا زن جوانی که کالسکه را می برد. 
با خودم فکر کردم چطور شد که چنین اتفاقی افتاد. حادثه های روزها و سالها را در ذهنم مرور می کردم.
به اولین روزی که به سوئد وارد شدم رسیدم. روزی که در ترانزیت فرودگاه با خواهرم و دختر کوچکش که چهارساله بود، نشسته بودیم. سعی می کردم که خودم را آرام نشان دهم. تمام پولی را که داشتیم در فرودگاه فرانکفورت یک مرد ایرانی بسیار خیرخواه!!؟؟ از خواهرم گرفته بود، که برای رسیدن به سوئد به ما کمک کند وبعد گم شده بود. دارائی من نیم مارک آلمانی بود ویک کیف دستی ، به علاوه کیف آرایشی مادرم که قرمز بود. جزو اولین کیفهای آرایشی بود که دیده بودم. شکلی مکعبی داشت و دسته اش مثل یک کمربند بود که این طرف و آن طرف کیف را به هم وصل می کرد ورنگی سرمه ای داشت. توی این کیف سه کتاب داشتم. کلیات عبید زاکانی، کلیات عراقی و ابوسعید ابوالاخیر! در روزهای آوارگی در تهران به عرفان و ادبیات عرفانی علاقمند شده بودم. کتاب منطق الاطیرعطار را نتوانستم با خودم بیاورم سنگین بود. 
نمی دانم چرا در ترانزیت منتظر نشسته بودیم و پولی هم نداشتیم که برای دخترخواهرم چیزی بخریم. سکوت عجیبی بین ما دو نفرحاکم شده بود و دخترش چون پروانه ای سبکبال وکنجکاو در سالن ترانزیت چرخ می زد و بر می گشت وبا زبان شیرین کودکانه اش از دیده های خود می گفت. و ماهم بدون آنکه بدانیم او چه می گوید با لبخندی سرمان را تکان می دادیم تا او از نگرانی ما سر در نیاورد و چیزی متوجه نشود. ولی مثل اینکه او خوب فهمیده بود که ما نگران هستیم و یک ریز می آمد و برای ما تعریف می کرد. ساعتها در سالن ترانزیت نشستیم تا اینکه دیگر نه پروازی بود که تظاهر کنیم منتظر آن هستیم و نه مسافری که آنجا مانده باشد. فقط صدای چرخهای گاری نظافت چی بود که روی سنگفرش سالن ترانزیت می لغزید و نظافت چی که در سکوت سطل های آشغال را خالی می کرد و دور سطل ها را جارو می کرد و بقیه زمین را به امان خدا وا می گذاشت. 
دو پلیس به طرف ما آمدند. قدشان خیلی بلند بود و اسلحه کمری داشتند. قیافه شان خیلی ترسناک نبود. یکی از آنها گفت:
ـ پاسپورت؟! 
ودست خود را به سمت ما دراز کرد.من و خواهرم نگاهی بهم انداختیم و خواهرم به زبان انگلیسی گفت:
ـ نداریم
ـ بلیط
ـنداریم
ـ منتظر چه نشسته اید؟ 
مرد ایرانی که پولها را از خواهرم گرفته بود،به اوگفته بود کسی می آید و شما را از ترانزیت بیرون می برد. ولی هیچ کس آنجا نبود. خواهرم نگاهی به من کرد و دیدم که بسیار ناراحت شده که فهمیده آن "مرد ایرانی خیر" به او دروغ گفته است. زمانی برای شماتت نمانده بود. 
گفتم: 
ـ ما تقاضای پناهندگی سیاسی می کنیم. 
ـ با ما بیائید!
من کیف قرمزم را برداشتم و خواهرم دست دخترش را گرفت وبه دنبال آنها راه افتادیم. پلیس ها با من و خواهرم را از هم جدا کردند و هر کدام از ما به اتاقی بردند و ازطریق مترجمی که با تلفن با ما حرف می زد ازما مصاحبه گرفتند. نزدیکهای صبح بود که من و خواهرم و دخترش را سواری ماشینی کردند و ما را به یک کمپ پناهندگی در نزدیکی فرودگاه استکهلم بردند و این چنین بود که ما وارد سوئد شدیم. کارهای پناهندگی و اجازه کار و اقامتمان آن طور که فکر می کردیم با سرعت پیش نرفت. و حدود یکسال طول کشید که اجازه اقامت و کارمان آمد.
صدای چرخ تراموائی من را از در تونل زمان به جلو پرتاب می کند. بیش از دو سال از ورودم به سوئد گذشته بود. در این مدت خواهرم فرزند دومش که در زمان ورود مان به سوئد او را حامله بود به دنیا آورده بود. در این مدت حضور و وجود دخترهای خواهرم محیط خانوادگی ما را گرم می کرد و در کنار آنان و سعی آنان برای یادگیری و بزرگ شده دغدغه های روزانه را از یاد می بردیم. یادگیری زبان سوئدی که زبانی مهجور و دور از ذهن ما بود زمان می گرفت. آواها و حجاهای غیر آشنا و ملودی جملات و کلمات که در حافظه سنگین می نشست، دلتنگی هایمان برای ایران، دوستان و خانواده ونگرانی برای آن کسانی که اسیر دست نظام جمهوری اسلامی شده بودند، مزید بر علت می شد. کارم را در خانه سالمندان شروع کرده بودم. جملاتی را که فکر می کردم در طول کار می شود از آنها استفاده کرد می خواندم و حفظ می کردم. ولی موقع حرف زدن هیچکس نمی فهمید و بارها سئوال می کردند که چی گفته ام و یا چه منظوری داشتم. در یکی از این روزها بود که با سکه هائی که جمع کرده بودم به مادرم زنگ زدم. به او گفتم:
ـ من نمی توانم این زبان را یاد بگیرم. اصلا نمی خواهم
با همان صدای پر آهنگ و پر صلابتش جواب داد
ـ بین خواستن و باید تفاوت است. تو باید که هر چه زودتر این زبان را یاد بگیری. بحث انتخاب نیست. باید است.
روی کلمه "باید" خیلی تأکید داشت و بعد از رد وبدل چند جمله کوتاه دستگاه تلفن عمومی دیگر پول قبول نکرد و تلفن قطع شد. گوشی تلفن در دست من مانده بود و صدایش در گوشم زنگ می زد. باید که یاد بگیری. نمی دانم جمله اش حالت تحکم داشت ویا نه ! پشتم را به شیشه باجه تلفن تکیه داده بودم، انگار که فقط باید بود که از تمام گفتگو به جا مانده بود. سرعت یادگیری به صورت چشمگیری بالا رفت. ومن بعد از مدتی به عنوان مترجم شروع به کار کردم. کارم این بود که برای کسانی که متقاضی پناهندگی از دولت سوئد بودند ترجمه می کردم. ترجمه ها بیشتر حضوری بودند، گاهی تلفنی ترجمه می کردم. مواردی مثل شکایت به پلیس، ترجمه نامه هائی به زبان فارسی که در موارد مختلف به اداره پلیس می رسید هم جزو موارد کاری من بودند. 
ساعات کار بسیار زیاد بود و بعضی از روزها بودند که از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر ترجمه می کردم. کار آسانی نبود. در کلاسی که در مورد اخلاق کار برایمان گذاشته بودند، روی چند نکته تأکید فراوان داشتند. اول قانون سکوت بود که همه مترجمان باید امضاء می کردند، بدین مفهوم آنچه شنیده و یا خوانده می شود در همان اتاق می ماند وبه هیچ عنوان برای کسی باز گوئی نمی شود و فوق العاعده روی اینکه اسم و مشخصات متقاضیان پناهندگی محفوظ بماند حساسیت داشتند. نکته دیگر اینکه باید مترجم نقش سیم تلفن را داشته باشد وکلمات و جملات را با همان آهنگی که فرد مورد نظر می گوید ترجمه شود. حتی اگربدترین چیزها را تعریف کند و یا از کلمات زشت و مستهجن استفاده کند. 
پلیس هائی که از متقاضیان پناهندگی مصاحبه می گرفتند، در بخش خارجی و بین الملل پلیس کار می کردند. برای آنان کلاسهای ویژه ای در مورد شرایط اجتماعی و سیاسی کشورهائی که پناهجویان زیادی داشت می گذاشتند.ایران دربحبوحه جنگ ایران و عراق از این دست کشورها بود. 
بدترین و شاید بهتر باشد بگویم سخت ترین ترجمه ها برای کسانی بود که شکنجه شده بودند و یا زندانی سیاسی بودند. موقعی که آن مرد جوان تعریف می کرد که چگونه روزها و ساعت ها او را درقفس نگاه داشته اند که حتی برای رفع احتیاجات طبیعی و ضروری به اجازه خروج نمی دانند. ویا اینکه چگونه اورا قپانی آویزان کرده اند. پلیس باید از این مرد دهها سئوال می کرد که یکی را جواب می گفت. می شد حدس زد که هیچ اطمینانی به پلیس ندارد. ویا زنی که در زندان بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود و شاید از دهها مورد شکنجه ای که در مورد او روا داشته بودند یک و یا دو را با درد ورنجی بیکران تعریف می کرد. 
گروه دوم زنانی بودند که مورد آزار و اذیت جسمی و تعرض جنسی قرار می گرفتند و باید حرفهای مرد مهاجم را هم ترجمه کرد. مردان درس خوانده ای که ادعای سیاسی ویا روشنفکر بودن داشتند و موقعی می دیدی که چنان بی رحمانه زنی را که فقط از نظر فیزیکی ویا جسمی ضعیف تر است را زیر بار مشت ولگد گرفته اند، که کار آنان به بیمارستان رسیده است. تن و بدن خون آلود ولبهای پاره شده این زنان، آنچنان جانکاه بود که کلامی برای بیان آن نیست و بعد بنشینی و به حرفهای بیهوده و بی ربط مرد گوش کنی که چگونه می خواهد تقصیر کتک زدن و یا مورد تجاوزقرار دادن را به گردن خود زن بیاندازد و هزار فلسفه ببافد. و در همان حال هم از مبارزاتش داد سخن سر دهد. قیافه حق به جانب به خود بگیرد و رو به من بگوید:
ـ خانم شما که ایرانی هستید. بهشان بگوئید که در ایران چه خبر است. 
و من درست همین را که گفته است ترجمه می کنم. 
ـ ترجمه کردید؟
ـ بله!
و دوباره ترجمه می کنم.
کارآگاه پلیس می گوید:
ـ فکر می کنم درهمه جای دنیا کتک زدن جرم باشد
مرد روبه من می کند وبا لحنی عصبانی می گوید
ـ خانم ! 
صدایش را می کشد.
ـ چرا این را ترجمه کردید؟
و من دوباره ترجمه می کنم
پلیس به او می گوید:
ـ شما باید با من صحبت کنید و نه با مترجم!
مرد اخمی می کند و می گوید: 
ـ این هم از دمکراسی این ها! به آدم اجازه صحبت نمی دهند.
و من ترجمه می کنم.
روزهائی بودند که روح آن چنان خسته بود که قدرت کوچکترین کاری از من سلب میشد. بیش از چهره صدای شکنجه شدگان بود که در روح من نفوذ می کرد. خودم را فراموش می کردم. در ذهن وضمیرم جائی برای این همه درد ورنجی که بر مردم می رود نبود. تعریف انسان را فراموش می کردم. باید که لغت نامه جدیدی ساخته شود. باید که جامعه شناسان ،روانشناسان، و هرچه شناس است می نشستند و این تعریفی دوباره از انسان می دادند. 
ساعتها راه رفته بودم. موقعی که بخود آمدم در بالای صخره ای ایستاده بودم و نفس نفس می زدم. زمان و مکان را فراموش کرده بودم. صورت رئیس بخش بین المللی پلیس با موهای کم پشت طلائی که سفیدهایش بیشتر شده بودند در نظرم آمد. قد بسیار بلندی داشت و چهار شانه بود. بر عکس بقیه پلیس هائی که دربخش بین المللی کار می کردند و لباس های معمولی می پوشیدند اوهمیشه لباس فرم پلیس را به تن داشت. صبح همان روز من را به اتاق خود صدا کرد. من وارد اتاق شدم. فکرکردم که طبق معمول می خواهد نامه ای به من بدهد تا ترجمه کنم. با اشاره به صندلی که جلومیزش بود به من گفت که بنشینم. 
روی صندلی نشستم. سرش را پائین انداخت و مشغول بازی با کاغذ هائی که روی میزش بود شد. من منتظر نشسته بودم وبه او نگاه می کردم. صدایش را صاف کرد و لیوان قهوه اش را برداشت و بلند شد.
ـ می خواهم برای خودم قهوه بریزم. تو هم می خواهی که یک فنجان برای تو بیاورم.
ـ نه ، ممنون! تازه خوردم
ـ باشد
ازاتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با یک فنجان قهوه برگشت. در را پشت سر خودش بست و صندلی دیگری راجلوکشید و کنار دست من نشست. لیوان قهوه را روی میز گذاشت. مثل اینکه از من سئوال کرده بود که قهوه می خواهم به دنبال موضوعی برای باز کردن سر صحبت بود. 
ـ گفتی تازه قهوه خوردی 
ـ بله
روی صندلی جا به جا شد. دوباره فنجان قهوه را بلند کرد وگذاشت سرجایش. فکر کردم اگرمن سر صبحت را باز نکنم خیلی طول خواهد کشید. گفتم:
ـ من یک ربع ساعت دیگه ترجمه دارم
ـ زیاد وقتت را نمی گیرم. می دانی که ما از تو خیلی راضی هستیم و تو یکی ازبهترین مترجم های ما هستی.
ـ متشکرم
ـ در ضمن حتما خبر داری که شرایط ایران رو به بهبود است و ریئس جمهور جدیدی آمده است که اسمش رفسنیانی است. 
در زبان سوئدی صدای "ج" وجود ندارد و آن را "ی" می گویند. 
ـ خیلی هم عوض نشده. درسته که جنگ تمام شده ، ولی مردم وضیعت بسیار سختی دارند. و در مناطقی که جنگ بوده ، شهرها هنوز ویران هستند و کمکی به مردم نمی شود.
ـ می دانم تو سیاسی و فعال هستی
ـ من فعال نیستم، مسئله ایران و ایرانیان قبل از اینکه یک مسئله سیاسی باشد یک مسئله انسانی است. بحث فراتر از حزب سیاسی و یا اندیشه سیاسی است. مردم و به خصوص زنان از داشتن کمترین حقوق انسانی محروم هستند. 
ـ می دانم ولی یک موضوع است که باید با تو در میان بگذارم. شنیدم که تو به پناهجویانی که مخفی زندگی می کنند ، کمک می کنی.
با تعجب گفتم:
ـ کمک؟
ـ بله ! به آنها از پول می دهی 
ـ درسته من این کار را می کنم.
ـ دنبال پیدا کردن محل برای کسانی که مخفی زندگی می کنند هم می گردی
ـ بله این کار را هم می کنم. 
ـ تو می دانی که مترجم هستی و تعهد داده ای! 
ـ بله این را هم می دانم . ولی کار من مغایر با تعهدم نیست. چون من هیچ فردی را نمی شناسم و اسم هیچکس را هم نمی دانم. 
کمی جا خورده بودم . چه کسی این اطلاعات را به آنها داده بود. در دایره دوستان و آشنایانم این جور آدمها نبودند که برای پلیس خبر چینی کنند. البته خودم بارها نامه هائی را ترجمه کرده بودم که محتوای آنها خبر چینی در مورد پرونده های پناهندگی ویا موضوع در خواست بود. گاه کپی پاسپورت فردی را که گفته بود غیر قانونی از کشورخارج شده را هم برای پلیس می فرستادند. ولی در مورد خود من برایم بسیار عجیب می رسید.
ـ چیزی را انکار نمی کنی 
ـ چیزی برای انکار وجود ندارد. این وظیفه انسانی است که به کسی که نیازمند است، کمک کرد.
ـ ولی تو می توانی به ما بگوئی که پناهنده ها کجا پنهان می شوند و چه کسانی به آنها کمک می کنند. 
خشکم زد. من در مقابل کارآگاه عالی ، رئیس بخش خارجی نشسته ام و او از من می خواهد که نقش جاسوس را بازی کنم. 
بلافاصله از جایم بلند شدم و همان طور که در حال بلند شدن بودم، گفتم
ـ جدی می گوئید؟
ـ بله! کاملا جدی است. اگر به ما کمک نکنی نمی توانی به کارت در این جا ادامه بدهی.
ـ همین بود چیزی که می خواستی به من بگوئی؟
ـ بله ، همین بود.
رو به در اتاق رفتم و در را باز کردم. در آستانه در ایستادم و با صدای بلند گفتم
ـ من اگرمی خواستم این کارها را بکنم، از ایران بیرون نمی آمدم. تو از من می خواهی کاری بکنم که مخالف پرنسیبهای انسانی است. قبل از اینکه بگوئی من نمی توانم در این جا کار کنم. باید بگویم که من به هیچ عنوان مایل نیستم که با این شرایط کار کنم. 
چند نفر از اتاق هایشان بیرون آمدند و من محکم در اتاق او را بهم کوبیدم و کیفم را برداشتم و اداره پلیس بیرون آمدم. 
خونم به جوش آمده بود. در چه زمانی زندگی می کنیم. از تمامی مردم سوئد متنفر شده بودم، فکر می کردم که این کشور هم آن طورکه می گفتند نیست. این ها هم بهائی دارند برای فروش خود ، یا خود فروشی!
به بالاترین صخره ای که ممکن بود رسیده بودم ولی هم چنان چیزی در من غلیان داشت که نمی توانستم آرام باشم. فکر می کنم مدتی از راه با صدای بلند هر چه دشنام و فحش می دانستم به آنها داده بودم. نسیمی به صورتم می خورد و دانه های عرقی که روی صورتم بود کمی سرد می شد. به اطرافم نگاهی کردم. از این بالا دریاچه خیلی شفاف به نظر می رسید. نورخورشید در آن افتاده بود و رشته هائی مرواریدی را می ساخت. از این بالاتر نمی شد رفت. به اطراف خود نگاهی کردم .باید یک سمت را انتخاب می کردم. شاید به طرف نور خورشید. مات ایستاده بودم که فریادی شنیده شد. صدای مردی بود. بر گشتم . درست در جهت مخالفی راهی که من در ذهنم انتخاب کرده بودم. به زبان سوئدی حرف می زد
ـ وایسا! از اون طرف نرو!
با کی داشت حرف می زد. چرا صدایش این قدر بلند است. معمولا این ها ، منظورم سوئدی ها بلند حرف نمی زنند. مگر اینکه مست باشند ویا خیلی جوان! 
ـ با تو هستم خانم جوان! 
اوبا من چکار داشت. اصلا به چه ارتباطی داشت که من از چه راهی میروم. دراین مملکت برای دیده شدن باید خیلی زحمت می کشیدی. معمولا به جز سلام کوتاهی در خیابان ، مکالمه ای بین دو نفر ناآشنا صورت نمی گیرد. هر کس استراتژی خود را دارد که خودش را از دید بقیه پنهان کند و یا خود را به ندیدن بزند. بارها شده بود که کسی را در هنگام کار با او آشنا شده بودم در محلی غیر از محیط کار می دیدم. با شوق و یا احترامی که برایم بسیار طبیعی بود ، خودم را آماده می کردم که سلامی کنم و به منتظر این بودم که او هم بخواهد یک سلام و احوالپرسی کوتاه داشته باشد. موقعی که به او نگاه می کردم، یا سرش را پائین انداخته بود ویا این که وانمود می کرد اصلا من را نمی شناسد. از این گونه برخوردها هر کس تجربه ای داشت. فقط افراد الکلی بودند که بدون مقدمه و بدون هیچ مسئله ای می خواستند با آدم حرف بزنند. که این را هم یاد گرفته بودیم با آنها زیاد حرف نزنیم. در تراموا ویا در اتوبوس می آمدند و کنار دستت می نشستند و شروع به حرف زدن می کردند. بوی الکل با عرق تنشان آمیخته شده بود که نفست را می آزرد. از کلمات آنان هم چیزی نمی شد فهمید. جز اینکه آنان هم ناراضی بودند ، بیشتر مثل غرولند بود تا جمله ای!
ـ بهت می گم از اون طرف نرو! 
یک نفر سوئدی، آنهم مرد کمی پائین تر ایستاده بود وبه من می گفت که من چه کار کنم. با دل پری که داشتم بی اختیار فریادی زدم که صدای پژواک آن را خودم شنیدم.
ـ به تو مربوط نیست که من کجا می روم و یا چه راهی را انتخاب می کنم. حتما این جا هم می خواهی بگوئی که از ما بیشتر می فهمی! 
ـ فقط به تو می گویم از آن طرف نرو !
ـ از کی تا حالا برای شما سوئدی ها مهم شده که ما چکار می کنیم.
او را نماینده تمام عصانیت و برافروختگی ام از سوئدی ها فرض کردم و ادامه دادم
ـ شما فکر می کنید همه چیز را بهتر از ما می دانید. چه کسی به تو این اجازه را می دهد که در کارهای بقیه دخالت کنی؟
هنوز آنقدر به زبان سوئدی آشنائی نداشتم که تمامی فحش ها و ناسزاها را بلد باشم. دیوانه و بی شعور و نژاد پرست تنها کلماتی بودند که به ذهنم رسید. همه را استفاده کردم. سرم را به طرف او برگرداندم. او کیست که این چنین روی حرف خود پافشاری می کند و هر چه به او می گویم ایستاده و از جایش تکان نمی خورد. خطوط چهره اش از آنجائی که من ایستاده بودم خیلی مشخص نبود. به نظر قد بلند نمی آمد. از آن بالا هیکل وقیافه اش شبیه عمویم بود. کلاه شاپوی سیاهی برسر داشت و عینکی بر چشم. عصائی هم در دستش بود و همانطور درهمان جا ایستاده بود. مثل اینکه در پی آن نبود که به ناسزاهای من جوابی بدهد. 
ـ من تازه قلبم را عمل کرده ام و نمی توانم بالا بیایم . اگر می توانستم می آمدم وبه تو می گفتم که چرا نباید از آن راه بروی!
به او نگاهی کردم. روی سنگی که کنارش بود نشست و دستهایش را به عصایش تکیه داده بود. 
ـ خواهش می کنم بیا پائین!
نمی فهمیدم چرا این قدر اصرار دارد ولی درصدایش چیزی بود که من را به فکر واداشت. و اینکه هرچه را که من به او گفته بودم ناشنیده گرفته بود. 
ـ بیا پائین! اگر از آن طرف بروی خطرناک است. 
انگار که من توی کوههای هیمالیا گیر افتاده باشم و کسی می خواست من را نجات بدهد. 
ـ اصلا به تو مربوط نیست
ـ هر چه می خواهی به من بگو ولی از آن طرف نرو!
در من حس غریبی ایجاد شد. شاید راست بگوید. شاید منظوری نداشته باشد. او که من را نمی شناسد. او که نمی داند چند ساعت قبل یکی از هموطنانش از من خواسته که برای دستگاه پلیس شان خبرچینی کنم. کمی هم کنجکاو شده بودم که بفهم این همه اصرارش برای چیست. با خودم گفتم بگذار تا بگوید که چه منظوری دارد دوباره بر می گردم و راهم را ادامه می دهم. سرازیری را پیش گرفتم وبعد از چند دقیقه نزدیک او رسیده بودم
ـ ممنون که آمدی. دیگر نفسی برای فریاد زدن برایم باقی نمانده است. از کدام راه رفتی که این علامت را ندیدی؟ 
دستش را به بلند کرد و جهتی که من می خواستم بروم را به من نشان داد. علامت ریزش کوه بود و خطر ریزش مجدد که در تابلو نوشته شده بود. احتمالا من غرق در فکر آن تابلورا از دست داده بودم.
نفس بلندی کشید و گفت
ـ حالا فهمیدی
ـ معذرت می خواهم
ـ چرا این قدر عصبانی هستی؟
ـ به خودم مربوط می شود. منظورم تونبودی
لبخندی زد و گفت
ـ می دانم با من نبودی. تو که من را نمی شناسی . از کدام کشورمی آئی؟ 
از این سئوال حالم بهم می خورد. حالا حتما می خواهد بپرسد " از زندگی ات در سوئد راضی هستی؟ اوش چه وضع بدی دارند آن کشورها! خوب شد که تو این جا هستی" این جملات کلیشه ای بودند که تقریبا در هر محاوره ای که با هر سوئدی داشتم شنیده بودم. با اتفاقی که صبح افتاده بود، حوصله ورود به هیچ مکالمه ای را نداشتم. 
ـ برای توچه تفاوتی دارد؟
ـ برای توتفاوت دارد.
صدایش ولحن گفتارش آرام بود.
ـ ایران!
ـ چند سالت است. 
با لحنی طنز آلود ادامه داد 
ـ با این عصانیت که داری به نظر پنجاه ساله می آئی! 
نگاهی به او کردم و جوابی ندادم. 
ـ که گفتی ایرانی هستی. پس باید "مصدک" بشناسی
منظورش محمد مصدق بود.
ـ هم او نخست وزیر ایران بود
ـ چیزی از او به یاد داری؟
ـ نه ! درکتابها هم چیزی در باره او نخوانده ام . ولی پدر و مادرم راجع به او زیاد گفته اند. قبل از اینکه من به دنیا بیایم بر علیه او کودتا شده بود. فقط در روزنامه ای خبر مرگش را در چند خط نوشته بودند.
ـ بگذار چیزی به توبگویم. این را همیشه به یاد داشته باش. "مصدک" برای آنان که امپریالیسم را می شناسند قهرمان است. او همیشه برای من یک قهرمان است. ما تمام کارهای او را در این جا دنبال می کردیم. دادگاه لاهه، پیروزی مصدک بر انگلیس. چه روزهائی به یاد ماندنی. چه قهرمانی
بقیه حرفهایش را درست نمی شنیدم. چه حکمتی در کار بود که درست روزی که من از همه چیز و همه کس عصبانی بودم ، فردی در جلو من ظاهر شود و راجع به مصدق با من حرف بزند. انگار که جملات اوآبی باشد که بر آتش می ریزند. 
ـ حواست به حرفهای من هست؟
ـ بله ! 
ـ یادت نرود ، درهر جا، هر سختی و هربالا وپائینی دیدی "مصدک" را به یاد آور. او هیچ کم نداشت. نه آمریکا و نه انگلیس ونه هیچ کشوری دیگر نمی تواند تاریخ مبارزات مردمی را از آنان بگیرد. 
سوزش اشک را درچشم هایم احساس کردم. به معجزه اعتقادی نداشتم. ولی این دیدار دنیای من را عوض کرد.

söndag 28 oktober 2018






در نا كجا آبادى
حس ، 
حضورت را يافت
نه چهره اى 
نه آوائى
فقط حس بودنت
مرا گرم كرد
در هنگامه بختك تنهائى
رويگرداندن نا ممكن
نهيب و فرياد هايم
بيهوده
سرنوشت بود
يا
چيز ديگر
تسليم
با آغوشى باز
كه زخمى عميق داشت
لبخند زدم
آنگاه كه به بودنت
خو كردم
محو شدى
در آسمان مه گرفته
دور
دور
و سوزشى بى پايان
در قلبم