fredag 8 januari 2016


مقالات


سهیلادشتی:‌ فاطمه

 
سهیلادشتی
همیشه در بحث های سیاسی بزرگ انسانهای کوچک له و لورده می شوند. همین انتخابات را نگاه کنید. چه نشانه ای ازمردم و خواست آنان را در آن می بینید. تازه در این میان ادعاهای پوچشان گوش دنیا را کر می کند. نوشته ای را که در زیر می خوانید، دلیل هواداری من از مجاهدین است. آنجا که دیدم برای از بین بردن غده سرطانی تجویز آسپیرین نه درد سرطان را کاهش می دهد و نه درمان است. آنجا که در مقابل زخم صورت اجتماع احساس کردم فلج شده ام. داستان فاطمه یک واقعه مجرد نیست. روزانه صدها فاطمه قربانی خیانتهای این رژیم به مردم ایران می شوند. در همان خزانه شاگردانی داشتم که به من درس دادند که برای درمان دردها باید یکی شد و از خواستهای فردی گذشت. شاگردانی که به دست این رژیم ضد بشری در اوج نوجوانی اعدام شدند. و بعضی هم در کسوت مجاهد خلق به مبارزه بی امان خود برای گرفتن حق فاطمه ها ادامه می دهند.
در مدرسه دخترانه ای در فلکه چهارم خزانه فرح آباد درتهران به عنوان معلم کار می کردم. هم زمان در دانشکده علوم و ارتباطات که بخشی از مجموعه دانشگاهی علامه طباطائی بود در رشته روزنامه نگاری درس می خواندم. در نتیجه هم به عنوان دانشجو و هم به عنوان معلم، دریچه گسترده تری برای دیدن جامعه و آنچه که در آن می گذشت در مقابل چشمانم باز شده بود. این را اضافه کنم که برای تحصیل در دانشگاه از شیراز به تهران آمده بودم و همین هم تحول بزرگی بود، قبل از یکی دوبار برای دیدن دائی ام به تهران آمده بودم و تهران را نمی شناختم. فاصله جغرافیائی دانشکده مان و محل کارم فقط یک مسافت به کیلومترنبود، انگار که از شهری به شهر دیگرمی رفتی و یا حتی از کشوری به کشور دیگر. هر روز کار در آن محیط برایم تازه و تا حدی غیر منتظره بود. شهر در التهاب بود و هر روز از دستگیری دوستی و یا دانش آموزی خبر می رسید. من پر از اشتیاق به کارم و به شاگردانم می خواستم معلمی باشم که شرایط بیرونی جامعه را هم در نظر بگیرم و بدانم که مدرسه بخشی از زندگی دانش آموزان است نه تمام زندگی آنان و آنچه که در بیرون جامعه درخانه شان می گذرد تأثیر مهمی بر زندگی آنان دارد و گاه مدرسه برای بعضی از دانش آموزان مکانی باشد و یا جائی که چند ساعتی از روز را به دور از درد ها و مشکلات روزمره بگذرانند. در یک کلام اگر درسهای خود را خوب می خواندند من را متعجب می کردند. درمدتی که در خزانه تدریس می کردم، جهان دیگری در برابر چشمانم باز شد.
در آن سال به خصوص در کلاسی یک شاگرد داشتم به اسم فاطمه، او یک استثنا بود. چشمان شفاف ونگاه تیز و برنده ای داشت انگار بیش از بقیه می فهمید. شاد و سرحال بود. از آن دسته از شاگردهائی که می توانستی بفهمی که محبوب دیگران هم هست. من انشاء و ادبیات فارسی درس می دادم. درساعت انشاء در مورد موضوع انشاء با بچه ها به توافق می رسیدیم و برسر آن بحث می کردیم و بعد از انتخاب موضوع بچه ها مشغول نوشتن می شدند. سعی می کردم تا آنجا که امکان داشت باشد بچه ها تکالیفشان را در کلاس انجام دهند چون می شنیدم که در خانه سخت است که کارشان را دنبال کنند. برگردیم به فاطمه! او تشنه بود، تشنه یادگیری بیشتر، قلمی داشت بی نظیر. گاهی که انشایش را برای بچه ها می خواند نفس در سینه ها حبس می شد و تقریبا همه می خواستند که اوهمیشه انشایش را بخواند که به علت تعداد زیاد دانش آموزان این ممکن نبود. ولی من همیشه انشاهایش را می خواندم و گاه او شعر هم می نوشت . انگار که فروغ دیگری در حال تولد بود. گاه می ماندم که او با این سن کم چطور می تواند جامعه اینقدر عریان ببیند. انگار که چشمش میکروسکوپی باشد که ریزترین چیزها را از دست نمی دهد (وقتی که حرفهای پریا کهندل را شنیدم انگار که فاطمه در برابرم ایستاده باشد، با همان تواضع و با همان قدرت). گاهی از وقتها بعد از تمام شدن کلاس منتظر می ماند که اگر وقتی بود راجع به چیزهائی که می نوشت نظر من را بپرسد. ولی همیشه برای رفتن به خانه عجله داشت. می گفت مادرش کار می کند و او باید از خواهران و برادران کوچکش نگهداری کند. روپوش مدرسه اش رنگ ورو رفته ولی همیشه تمیز بود. روسری اش راگره می زد و به من می گفت: " خانم از مقنعه خوشم نمیاد، نمی دونم چرا باید این چیزها زوری باشه. تازه ما که باید چادر هم روی این لباس بپوشیم." با نگاه تیزش می خواست که از من تأئید بگیرد که این طوره که من می گم و با صدای آهسته تری می گفت: آدما باید آزاد باشن ! این قدرکه به این حجاب گیر میدن اگه به چیزای دیگه گیر می دادن وضع ما خیلی بهتر بود. پرسیدم مثلا چه چیزائی؟
- که مامان من برای اینکه خرج ما رو بده مجبور نباشه هر روز سرکار بره. وقتی هم که میاد خونه نای این رو نداشته باشه که با ما حرف بزنه.
- چند تا خواهر و برادرین؟
- شش تا!
نگاهی کرد و گفت: من باید برم.
فاطمه ناگهان نیامد. روزها می گذشت و او غائب بود. و من نگران، یک روز صبح موقعی که وارد حیاط مدرسه شدم خانمی جلو آمد و با لهجه غلیظ ترکی پرسید که شما خانم دشتی هستید؟ گفتم بله. گفت من مادر فاطمه هستم. پرسیدم فاطمه حالش خوب است؟ چرا به مدرسه نمی آید؟ خیلی عجیب است. گفت: بله میدانم. می خوام فاطمه را عروس کنم. گفتم: چی ! اون که تازه شانزده سالش هم نیست. آهی کشید و گفت: چاره ای ندارم. گفتم: فاطمه یکی از بهترین شاگردهای مدرسه است. نمونه از هر نظر. او می تواند هر چه که دلش خواست بشود. بهترین معلم، دکتر،نویسنده و یا هر کار دیگری. گفت: ای خانم، دیگر نمی توانم. پسر عمویش اورا می خواهد و یک نان خور کمتر برای من بهتر. گفتم: فاطمه می گفت که شما کار می کنید. گفت: چه کاری؟! نظافت چی یک بیمارستان هستم. روزی بیش از دوازده ساعت کار می کنم. روزانه دو یا سه ساعت در راه کار و خانه هستم . به هیچ چیز دیگر نمی رسم. موقعی هم که به خانه می رسم،مثل یک مرده . جونی برایم باقی نمونده که بچه ها نگاه کنم.
پدر بچه ها چی؟
مگه فاطمه نگفته؟
نه! نمی دونم کجاست. رفت. بی خبر رفت و من ماندم و شش بچه. مکثی کرد و نگاهی به من انداخت. در نگاهش چیز غریبی بود دیدم که اشک به چشمانش نشسته. و ادامه داد که فاطمه دوس داره که شما در جشن عروسی اش باشین.
در درونم آشوبی برپا شد. چه کار می توانستم بکنم. احساس بدی داشتم. نمی دانستم که چه بگویم. خشکم زده بود. و مادر فاطمه منتظر جواب من. به او گفتم. من خیلی نمی توانم که بیایم . و در ذهنم این بود که انگار داشتند این دختر و این همه استعداد را می کشتندند و می خواستند که من هم شاهد باشم. و ادامه دادم من می دانم که نظر من مهم نیست. ولی او حیف است. شما را به خدا اینکار را نکنید.
گفت: دیگر دیر شده. حرفهایمان را زدیم. و رفت. من در حیاط مدرسه ماندم و دلی پر ازدرد.
درکلاس نمی دانستم که چه بگویم. یکی از بچه ها پرسید: خانم حالتون خوبه؟ و من به آرامی گفتم: بله خوبم. ولی دروغ می گفتم. اصلا خوب نبودم. نفهمیدم که آنروز چگونه گذشت و روزهای بعد از آن، تا من توانستم به نبودن فاطمه در سر کلاس عادت کنم. انگار که خود بچه ها هم دلشان برای فاطمه تنگ شده باشد. کسی برای شروع بحث و یا اظهارنظر نمی توانست جای خالی فاطمه را پر کند. دو یا سه ماه بعد نزدیکهای ماه اردیبهشت بود که وارد مدرسه شدم که ناگهان یکی خودش را در آغوش من انداخت. انگار که یک توپ باشد که به سینه یک نفر می خورد و صدای هق، هق گریه. صدای فاطمه بود. انگار که اشکهایش بارانی باشد که تمامی ندارد. و می گفت خانم،خانم دیگه نمی تونم . دیگه نمی تونم.
پرسیدم مگه چی شده.؟
همسرم . وای که نمی دونم چی بگم. منو کتک می زنه .منو می خواد بکشه.
ومن نگاهی به چهره فاطمه انداختم.گلویم خشک شده بود و هیچ کلمه ای نداشتم که بگویم. و او ادامه داد.
خانم همسرم معتاده. نه تنها خرج منو نمی تونه بده. می خواد منو مجبور کنه که خرجشو براش در بیارم. می خواد منو به کارهائی واداره که اصلا فکرشو هم نمی تونم بکنم. می خوام فرار کنم.
گفتم:ازدستم من چه کاری بر می آد؟
گفت: هیچی ولی من هم هیچکس دیگه ای رو ندارم که باهاش حرف بزنم و رفت.
فاطمه رفت و من هیچوقت از او چیزی نشنیدم.
فاطمه شما کیست؟

torsdag 7 januari 2016

همسایه ام را نمی شناسم
به من می گوید 
برگرد به تهران 
برو به خانه ات
کلید در دست من 
برای باز کردن در خشک می شود
    پشت در خانه چه کسی ایستاده ام

tisdag 5 januari 2016

 صدای آزادی، سیمای آزادی


 


سیمای آزادی بیستمین برنامه گلریزان همیاری را اعلام کرده است. همیاری و کمک مالی برای اینکه این صدا جاودان بماند. صدای خواسته های مردم در برابر جهانی. راستی اگر سیما نبود چه می شد.
رژیم فاشیستی مذهبی حاکم بر ایران در کنار بقیه مقامهای ضد انسانی مثل تعداد کودکان خیابانی، معتادان، فروش کلیه، به عنوان بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهان شناخته می شود. دستگاه سانسور و ممیزی این رژیم از مخوف ترین دستگاههای سرکوب در جهان معاصر است. حزب نازی آلمان، ک. گ.ب درشوروی سابق، اشتازی در آلمان شرقی به گرد پای وزارت اطلاعات و سازمانهای موازی سرکوب در ایران تحت حکومت آخوندها نمی رسند. قوانین ارتجاعی امر به معروف و نهی از منکر، انواع و اقسام نیروهای سرکوب با نام های مختلف برای بر پا نگهداشتن ام القرای سرکوب فعالیت شبانه روزی دارند. مهمترین نقش تمام نهادهای حکومتی سرکوب است. ماده 10 قانون امر به معروف و نهی از منکر
ماده ۱۰ ـ وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی، سازمان بسیج مستضعفین، شهرداری‌ها و سایر نهادها و دستگاههای فرهنگی مکلفند شرایط اقامه امر به معروف و نهی از منکر و بالابردن سطح آگاهی‌های عمومی در این خصوص را از طریق آموزش و اطلاع‌رسانی فراهم کنند؛ که البته باید به این لیست سازمانهای بسیج و دفاتر امام های جمعه و و را اضافه کرد. در ستاد سرکوب امر به معروف و نهی از منکر حتی وزیر صنعت، معدن و تجارت هم عضویت دارد.
توضیح جزئیات این قوانین را به زمان دیگری موکول می کنم. ولی همین ماده بیانگر ابعاد سرکوب و انحصارطلبی دستگاه خلافتی است که هیچ صدائی جز مجیز گوئی را بر نمی تابد.
وضعیت رسانه های خبری فارسی زبان در خارج از ایران
رسانه های فارسی زبان اگر وابسته به دولتی باشند پیش برنده سیاست های خارجی این کشورها در برابر رژیم ایران هستند. رسانه هائی مثل بی بی سی، صدای آمریکا، رادیو فرانسه، رادیو دویچه وله، رادیو فردا. این رسانه ها به علت تأمین مالی در فکر نیازها و خواست مردم نیستند.
اما صدائی است که صدای مردم است. هرچه که رژیم در مورد ماهواره و مضرات آن یاوه سرائی کرد نتیجه معکوس داد.
این صدای آزادی است که نامش سیمای آزادی است و به مثابه پژواک خواسته های مردم جایگاه ویژه خود را پیدا می کند. صدائی که برای برقراری آن از فراسوی دیوارهای بتونی زندانهای ایران پیام می رسد. صدائی که امید را دردل مردم زنده نگهمیدارد. شعله پاکروان مادر ریحانه جباری درصفحه فیس بوک خود می نویسد: به دکتر ملکی گفتم جمله ی زیبای شما تبدیل به آوازی شده شنیدنی. ایشان آواز مذکور را شنیده بودند. جمله ی زیبای " ز گهواره تا گور آزادی بجوی " که اگر آزادی باشد عدالت و کرامت انسانی قربانی نخواهد شد.
دکتر ملکی درقسمتی از سخنان خود در مراسم خاکسپاری مادر داعی می گوید: این همه کشتید این هم زدید این همه بریدید. تیر زدی، تبر زدی، تبر زدی، تبر زدی، بر تن بی سپر زدی، دیگه وقتی دیدی اینها کافی نیست با موشک ۸۰ موشک فکر کردی همه چیز را از بین می بری اما مطمئن باش، مطمئن باش تا یکی دو ماه دیگر لیبرتی از اولش هم زیباتر و بهتر و قشنگ ترخواهد شد.
تا هستند کسانی که دلشان به حال این ملت می سوزد و تا هستند کسانی که فریاد می زنند زگهواره تا گور دانش بجوی و دانش را بر می دارند و میگویند ز گهواره تا گور آزادی بجوی
آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست
در دانشگاهی که به اصطلاح خیلی استاد و دانشمند وجود داره اما کوچکترین توجهی به وضع فلاکت بار و غم انگیز جامعه ندارد و دزدیها و چپاول گریها را می بینند و سکوت می کنند. بله در این جامعه باز هم باید گفت: ز گهواره تا گور آزادی بجوی!

روزهای همیاری روز غلامرضا خسروی، زندانی سیاسی که به علت کمک مالی به سیمای آزادی سربه دارشد، است. غلامرضا در دلنوشته ای که از او به یادگار مانده می نویسد: بنام خدا و به‌نام آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
راه رهایی؛ راه خدا و خلق؛ راه تکامل و تعالی و نیل به جامعه‌ای آزاد و رها پر فراز است و پر نشیب؛ با رنجها و شکنج ها و مصائب بسیار؛ با گردنه‌ها و راهزنان و شب‌پرستان بی‌شمار. طی این مسیر پر مخاطره جز با فدای حداکثری میسر نمی‌گردد. فدایی مستمر و مداوم؛ هر زمان چیزی را باید فدا نمود؛ پدر، مادر، همسر، فرزند، مال و دارایی و در یک کلام همه چیز را و سبکبال پرواز نمود؛ پروازی بلند و با چشم‌اندازی وسیع و پهناور تا هماره تاریخ!
روزهای همیاری روز صبا است که با لبان تبدارش گفت: تا آخرش ایستاده ایم. روز آسیه است که از دریچه دوربینش دنیای زیبا وجاودان مبارزه را ازیکسو و از طرف دیگر دژخیمی ولی فقیه و دست نشاندگانش را در اشرف در معرض دید قرار داد.
همیاری با سیمای آزادی یک وظیفه است، آنجا از چهارگوش دینا ایرانیانی که دل در گرو آزادی مردمشان را دارند به پا می خیزند که این صدا را زنده نگهدارند. زبان از بیان شور و احساسات ایرانیان آزاده، حامیان مقاومت ایران و مجاهدین خلق قاصر است.
روزهای همیاری آینه ایران آزاد فرداست که در آن هر ایرانی فارغ از عقاید مذهبی، قومی و ملیتی کرد، ترک، بلوچ، لر، عرب و فارس جایگاه خودش را دارد. روزهای همیاری روزهای "کس نخارد" است که می توان به جهان نشان داد که می توان به مردم تکیه کرد و پژواک خواسته های آنان بود و به جز به مردم به هیچ کس و هیچ قدرتی وابسته نبود.
پیش به سوی هرچه شعله ور کردن روزهای همبستگی ملی با سیمای آزادی

måndag 28 december 2015

#‏سیما‬ ‫#‏ایران‬ ‫#‏امنیت‬ ‫#‏تهران‬ ‫#‏ستار‬
دیروز داشتم درسیمای آزادی برنامه 360 درجه را نگاه می کردم. بحثی بود در مورد خطر تلگرام از دقیقه بیست به بعد می توانید ببنید. سعی کردم این بحث را پیاده کنم و آن را به صورت نوشتاری در بیاورم .یکی از پدیده های این حکومت ضد بشری دروغ است. شخص خمینی بدعت گزار دروغ و دروغگوئی بود. حتما بیاد می اورید که در پاریس در زیر درخت سیب نشست و گفت در ایران اسلامی همه آزاد هستند حتی مارکسیت ها . گفت به قم می رود و به سیاست کاری ندارد و به کار روحانیت می پردازد ، الان را بنگرید که به جز آخوند ها هیچ کس در قدرت نیست و چند تای دیگر هم عمله های آخوند ها هستن. خامنه ای آمد که داستان زمان خواندنش را در قطار همه به یاد دارند که از قطار در حال حرکت بیرون می پرد که نمازش قضا نشود وهمین دو سه روز پیش که می گفت ایران از نظر علمی مقام چهارم را دنیا دارد. احمدی نژاد آمد و هاله نورش و ارتباطش با امام زمان و دهک دهک هائی را که روی هم می گذاشت و میلیارد شد و دزدیدند.
http://iranntv.com/?p=385602
تلویزیون رژیم در باره تلگرام
اما به نظر من این مطلب سقف جدیدی از دجالیت رژیم است در باب امنیت وطلاق. فکر نمیکنم نیازی به توضیح بیشتر باشد.
رئیس پلیس فتا سرهنگ کاکوان پلیس قاتل ستار می گوید:
از کل بیندگان خواهش می کنم که اشاره ای بکنم به ویپ که همه گیر نیست صوتی که از طریق اینترنت پخش می شود در چهار ماه گذشته در هشت مورد داشته ایم بالای یک میلیارد و چهار میلیون تومان مردم (و بعد با مکث می گوید) یا شر کت ها متضرر شده اند.
نفر دو کارشناس فضای مجازی که محقق مسائل خانوادگی هم هست در جواب چه عاملی باعث می شود که خانواده آدمها نتوانند با مسائل کنار بیایند. مثل پروفسوری می گوید: مسائل فرهنگی و مسائل اخلاقیه!
ما( متاسفانه باور کنید گفت متاسفانه) چون جامعه ای اخلاقی داریم واینا مسائلی هستند که سعی می کنند که موقعی که اتقاق می افته اینا را افشا نکنند ولی یک زندگی را متلاشی می کند. نمونه های متعددی داریم. مثل شرایط استرس در خانواده ها . دلتنگی یا حوصله اش سر رفته و یا مسائل دیگه. در دختر ، پسر یا خانم خانواده . خوب الان وارد رابطه ای شده که استرس داره این رابطه افشا نشه . و وقتی افشا میشه باعث جدائی و طلاق و خیلی مشکلات میشه. یعنی طلاق عاطفی. ببنید طلاق عاطفی خیلی زیاد شده. موسسه کامنت آیز آمریکا (حالا یک آمریکائی منبع است و شیطان بزرگ نیست و می توان به آن استناد کرد) میگه 68 درصد از طلاقهای ثبت شده در 150 کشور دنیا به خاطر ارتباط یکی از طرفین با جنس مخالف از طریق فضای مجازی بوده و شبکه های اجتماعی بوده طلاقهای عاطفی هستند. ببنید خیلی زیاده 68 در صد طلاقهای ثبت شده.
ببنید من همین الان زنده دارم اینجا و از دوربین دار میخواهد که صفحه موبیل اورا نشان دهد. من از روی اینترنت نشان می دم. % 81.2 کاربرای تلگرام ایرانی هستن.
بگذارید یک چیز دیگر را هم در باب امنیت اضافه کنم. دیشب تا دیر وقت یه جائی بودیم دیدم تو این سرما یک عده تو خیابون خوابیدن. ولی با احساس امنیت یعنی با امنیت میشه تو سرما خوابید و سرما را تحمل کرد ولی اگر امنیت نبود همون ها هم راحت نبودند. همین که احساس می کن که پلیس توی جامعه می گرده و جامعه رو امن کرده باعث میشه که سرما را هم تحمل کنند. یعنی امنیت اینقد برای مردم مهم است.
حالا فهمیدید چرا ایران امن است و فقط در سوریه و عراق جنگ می شود چون می خواهند مردم در سرما در خیابان بخوابند. و اصلا سرکوب و حکومت نظامی مسئله سیاسی نداره و تمام این بازیها برای اینکه مردم ایران متاسفانه مشکل اخلاقی دارند. ولی نفهمیدم چرا ستار را زیر شکنجه کشتند. باز هم صلوات


söndag 27 december 2015

شعر چراغ
فلاني مرد اما عاشقي نوشش از محمد ملكي
********
نميدانم چه خواهد شد، نميدانم چه خواهد شد 
و فردا در كجاي اين خراب آباد خواهم مرد
و از اين عمر بي حاصل چه خواهم گفت
چرا بر اين كوير خشك و تركيده دگر باران نميبارد
چرا بر اين كوير خشك و تركيده دگر باران نميبارد
چرا يك كاوه و بابك به ايران بر نميخيزد
دگر از مردهاي مرد و از آن قهرمانيها
كسي حرفي نميگويد ره آنان نمي پويد
چرا ايران تهي از مُشكهاي آسمان خو است
دلم از اين همه نابخرديها سخت آشوب است
من از پوكيدن و ماندن به ياد دوست ميترسم
من از دنياي بي عاشق بسان بيد ميلرزم
چرا ديگر كسي عاشق نميگردد كجا رفتند عاشقهاي جان بركف
به عشق پاكشان سوگند من از پوسيدن و مُردن در اين مُرداب كرم آلود بيزارم
به خون پاكشان سوگند من از نامردميها سخت بيمارم من از نامردميها سخت بيمارم
(باور كنيد با عشق اومدم اينجا با عشق اومدم اينجا كه شما رو ببيننم وگرنه وضع مزاجي ام اجازه نميده)
ولي با اينهمه، با اينهمه اميد و عشق ميخوانم
نميدانم چه خواهد شد و فردا در كجاي اين خراب آباد خواهم مرد
و از اين عمر كم حاصل چه خواهم برد
بهر تقدير من هم آرزو دارم پس از مرگم زجمع دوستان يك شاعر سرگشته و عاصي
زند فرياد كي مردم فلاني برد عمري دار بر دوشش
فلاني مرد اما عاشقي نوشش
 نامه ای به مادران میهنم ایران
سهیلا دشتی
مدتهاست که می خواهم چند خطی برای آنان که ندیده مشان و هر روز به آنها فکر می کنم بنویسم. به دیر آشناهای میهنم. به مادران جاودانه های تاریخ ایران. به مادر امیرارشد، به مادر ریحانه، به مادر ستار، به مادر سعید و مادر مصطفی و مادر کیانوش و مادر فرزاد، به مادر زینب علم هولی، مادر ندا، مادر بهنود، مادر غلامرضا خسروی، مادر صانع ژاله و مادر محمد مختاری و هزاران هزار مادر دیگر که نه اسمشان را می دانم و نه نشانه ای از آنان است. راستش را بخواهید تا به حال جرأت نکردم. جرأت نکردم چون فقط نمی توانم بگویم روحشان شاد و یا مادر چه صبری داری.
می دانم که دلتنگ هستید. دلتنگ بوئی و یا آوائی، نفس گرمی و خنده ای. یادشان هر لحظه در دلتان جوانه می زند. از نوشته هایتان می فهم که خواب ندارید و دردی مستمر در جانتان افتاده است. انگار که می گوئید:
رشته ای بر گردنم افکنده دوست
هر کجا رو می کنم یادی از اوست
وآن زمان که بر سر مزار آنان می روید شاید در دل می خوانید:
تو در کجای این جهان بی باران روئیده ای که این چنین سبزی
هوای تو دارد
دلم، روحم
صدایت پژواک خوبیهاست
یاد تو در روزهایم جاری است
در همه روزهای آفتابی
در شراره های خورشید
همیشه با منی
نمی دانم چگونه می شود از فرسنگها راه دور به شما بگویم که ای شما سرو آزادگان چقدر برایم عزیز هستید. این را حمل بر خودستائی نکنید که از کلمه من استفاده می کنم، می دانم که احساسات من به شما عزیزان بیشتر از میلیونها نفر نیست که با شما هستند. ولی اجازه بدهید که از من استفاده کنم و بتوانم راحت تر بنویسم.
آنچه که در تک تک شما بارز است، عشق است و عشق. چیزی که آنان نداشتند و ندارند. آخر از همان روز اول گفتند که احساسی ندارند. شمایان همه آن عشقها را بدون هیچ چشم داشتی در طبق اخلاص مادری گذاشتید و آن را به فرزندانتان تقدیم کردید. به آنان یاد دادید که با تفاوت باشند. با تفاوت باشند در برابر آنچه که در اطرافشان می گذرد. چشمها را برهم نگذارند وقتی حقیقتی زیرپا له می شد و یا بازیچه دست آنان که ذره ای عشق در وجودشان نیست.
آنچه که از تک تک این عزیزان به جا مانده نشان از انتخاب آنان دارد، انتخابی بدون شک و تردید. انتخابی که من اگر بنشینم، چه کسی بر خیزد. چه کسی با دشمن بستیزد. از ستار که به مادرش می گوید که راه شرف را بر می گزیند و سرخم نکرد. در زیر شکنجه های بیرحمانه می خندد وشکنجه گر را به زانو در می آورد. از امیر ارشد که از رفتن تن نمی زند و ریحانه!
نمی دانم از کدام یک ازآنها بنویسم و از کجای این تاریخ غبار گرفته میهنم شروع کنم.
ریحانه در آخرین نامه اش می گوید. من محکوم می کنم دستگاه قضائی را. من محکوم می کنم قاضی را و برای جانش در مقابل قربانی کردن ارزشهای والای انسانی چانه نمی زند.
شعله عزیزم فکر کن که ریحانه ات که اکنون ریحانه جهانی است سر خم کرده بود و تن داده بود به تمامی نامردمی ها. آن وقت او ریحانه تو نبود. از او به جز تنی و نفسی نمانده بود. خودت در مورد او می گوئی: «تن نازک تو هر چه کشید، کشید. روحت بزرگ شد. خیلی بزرگ. انگار تو مادری و من فرزند. سرم را بالا میگیرم تا تو را نگاه کنم. از هر نظر که بگویی. میدانم در آرامشی. آرامش ناشی از انتخاب خودت. حتی به قیمت نفس های نکشیده ات. باید تمرین کنم. یاد بگیرم بی تو بودن را. بی تو خواب دیدن را. بی تو زندگی کردن را.»
از تو چه بگویم خواهر شیردلم گوهر مادر ستار، یکی از ستاره های آسمان غم زده میهنم. ستاری که خطاب به کاخ نشینان تهی از عشق می گوید. آگر از اطلاع رسانی هراس دارید از حکومت کناره گیری کنید و یا ظلم نکنید، شما بازداشت نکنید، شکنجه نکنید تا اطلاع رسانی نشود. به زودی بساط ظلم شما بر سرتان فرو خواهد ریخت. ... شما قصد ساکت کردن هر صدائی را دارید. پس ما را از تهدیدات خود نترسانید، چون ترسی در دل ما نیست. دیگرجای ترسی نمانده.
دیروز بنده را تهدید کردند به مادرت بگو به زودی رخت سیاه باید بپوشد، دهان گشادت را نمی‌بندی می‌گویم کاری انجام نمی‌دهم که لازم به بستن دهانم باشد می‌گویند وراجی زیاد می‌کنی، می‌گویم چیزی که می‌بینم ومی شنوم را می‌نویسم، می‌گویند هرکاری بخواهیم می‌کنیم هر رفتاری را انجام می‌دهیم، شما باید خفه شوید و اطلاع رسانی نکنید وگرنه خفه خواهید شد بدون نام ونشان! بدون اینکه کسی بداند چه برسر شما آمده؛ و ستار در جواب به این تهدیدات می نویسد
ترسی در دل ما نیست، دیگر جای ترسی نمانده، شلاق وشکنجه شدن، ما را از اطلاع رسانی کردن باز نمی دارد. ستار انتخاب می کند و بهای انتخابش را با جانش می پردازد. ادعا نمی کند، از آرِی گفتن به قداره بندها و پاسداران تاریکی تن می زند.
چنین سرو آزاده ای را گرفتند. ولی صدای ستار جاودان شد و تو یکی از منادیان پیامش. فقط از خودت نقل می کنم. چون هیچکس نمی تواند به روانی و صداقت تو بگوید.
«با صدایی رسا اعلام می‌کنم من نیز با شمایم و باکی از تهدیدات خود و دخترم ندارم، چرا که اگر قرار بود سکوت پیشه کنم، سال‌ها پیش می‌بایست هم‌چون مدعیان دین‌مداری مهر سکوت بر لبانم می‌زدم و خفت با ترس زیستن را می‌پذیرفتم، اما با دل غم‌بار و قلبی مجروح اعلام می‌کنم خودم و دخترم در راه دفاع از کیان خانواده‌ام، آماده پذیرش هر نوع برخورد هستیم و جان خویش را سال‌هاست در راه دفاع از خون پایمال شده فرزندم در دست گرفته‌ایم.»
اکرم نقابی فقط از سعیدش نمی گوید. فریاد بر می آورد که اگر خرداد شصت اعتراض کرده بودیم کشتارهای سال 67 به وجود نمی آمد؛ و همین طور ادامه می دهد و می گوید دیگر وقت سکوت نیست. اکرم فقط به دنبال سعید خودش نیست. می خواهد سعیدهای دیگری قربانی انحصار طلبی و فرد پرستی دستگاههای خلافتی و ولایتی نشوند
شهین عزیز وقتی از امیر ارشد می نویسی دل آدم هزار پاره میشود. به او گفتی برو و امیر ارشد ماند و جاودان شد. نوشتی:
به تو گفتم: از ایران برو
گفتی: کجا
گفتم: هر جایی غیر از اینجا
گفتی: با دلم چه کنم؟ هیچ جا وطن نمی شود
گفتم: هر کجا آزادی باشد آنجا وطن است و وطن دل. دل درون قفس چه سود؟
گفتی: اینجا را آزاد می کنیم...
داستان مصطفی کریم بیگی، کیانوش و سعید، محمد و بهنود و هزاران هزار دیگر هم همین است. در جستجوی آن گوهر ناب بودند. آزادی را می گویم.
جان آنان را گرفتند ولی این برایشان کافی نیست. بیشترمی خواستند، بیشتر می خواستند سکوت سیاه مردم را. به گفته ای اختناق حاکم، اما امنیتی حاصل نبود. می خواستند شما را تطمیع کنند. تهدید کردند و به زندان انداختند و باز داشت و دستگیری. ولی بیهوده سعی دارند، گزمه های تباهی؛ اما شما در برابر این همه ظلم ساکت نماندید در مقابل شما سر برافراشتید و ایستادید. قنفوس وار سر بر داشتید. حال هر کدام از شما به یک گنجینه برای مردم تحت ستم تبدیل شده اید. شما مادرانی هستید که سر از سجاده ها برداشتید. فریاد دادخواهی شما را شنیده اند، همه شنیده اند. باور کنید از شما وحشت دارند. خودتان خوب می دانید. به گفته شعله ما مادران از بند ناف فرزندانمان زنجیری بافته ایم که پیوندمان می دهد. بله ما مادران در احقاق حق فرزندانمان کوتاه نمی آئیم. چه زندانی باشند و یا چه آزاده ای خفته در زمین. ما به واسطه بند ناف فرزندانمان قدرت داریم؛ و این همان است که لرزه بر اندامشان می اندازد. شما دیگر یک تن نیستید. شما جمع است و در شما خواسته های مردم ایران بارزتر می شود. ایرانی بدون اعدام و ایرانی آزاد
اکنون
هر زن
مریمی است
و هر مریم را
عیسائی بر صلیب است،
بی تاج خار و صلیب و
جُل جُتا
بی پیلات و قاضیان و دیوان عدالت
عیسایانی همه هم سرنوشت
عیسایانی یک دست
با جامه ها همه یک دست
که برابری، میراث گران بهای تبار انسان است، آری!
و اگر تاجِ خاری نیست
خُودی هست که بر سر نهید
و اگر صلیبی نیست که بر دوش کشید
تفنگی هست. (احمد شاملو)
خواهر کوچک شما

fredag 25 december 2015

رشته ای بر گردنم افکنده دوست 
هر کجا رو می کنم یادی از اوست