måndag 15 maj 2017





نگذار آخرين فريادت آهى باشد 
 براى آنچه آرزو داشتى

lördag 6 maj 2017



آنچه بر سينه ام سنگينى مى كند 
تنگى نفس نيست 
ضربان يكسان و يك رنگ لحظه هاست 
من تنها سرگردان كره خاكى نيستم 
 شايد خبرى خوب بيايد



معدن ما "حسگر" نداشت
چونان آنان كه شانه بالا مى اندازند
براى درد
براى مرگ
براى پدر
پسر
يا برادرى
 كه رفت




آرزو داشتم كه مى توانستم شانه هايم 
را به تو بدهم
تا سر بر آن گذارى
و اشك بريزى
دوست داشتم دست در دست تو
گرد و خاك زغال سنگ را از تن زخمى آنان
پاك كنم
اما براى خشمت
 بايد كه همه فرياد شويم



 یادت همه جا
در میان لباسها گمت کردم
همه جا بودی
با همان لبخند شیرین
موهای جو وگندمی
به من نگاهی کردی
و از آغوشم فرار
هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم
آغوشم پر از خاطره ها و خالی از تو
پیراهنی در دستم
دلم نیامد آن را بپوشم
آخر هدیه تو بود
آن را آویزان کردم
انگار مارک پیراهن "آه" بود
دیگر هیچ وقت پیدایش نکردم
سهیلا 7 مای 2017 

tisdag 2 maj 2017




در كجاى اين ديوار پوسيده 
بياويزم
زنده يادهاى تو را



كوچه ی بهار بن بست بود
نه عطر گل هايش 
به كسى رسيد
 نه سايه درختانش