måndag 3 juli 2017



زمين تفته، خورشيد سوزان ! 
داغ گرما به دلش، 
ديده گان ِ ابر باران زا خشك! 
كه شايد روزكى!



،بهانه اى نيست
!دليلى هم 
فكر مى كند خداست
!تنها و پر توقع




من از زمين مى گويم 
تو از زمان 
من از پيدا
تو از نهان
نه در دل آرزوى كس
و نه در سر ايمان



شاهد لحظه هاى پر غوغا
شاهد سوختن ، چو پروانه
شاهد اشكهاى چون دريا 
شاهد صبر، عشق و وصل
شاهد مهر بى پايان
شاهد مى توان از دل سنگ
شاهد بايد صد هزاران ها
شاهد آماده ها و حاضرها
شاهد صاحب روز خود بودن
ما دوباره
كه نه صدها بار
تا رهائى تو
تا شود قلعه خالى
از دد وديو
سر سپرده، به راه آزادى
تا فراسوى قله البرز
سر ز پا ناشناخته مى آئيم



دلم در سينه مى تپد
صداى تو در گوشم مى پيچد
چشم هايم در ميان صدها هزاران چشم، تو را مى جويد
هم شبنم اين جاست و هم فرزاد
شبنم كه از شبهاى بى نهايت گفت 
از مريم و فاطمه و زنان درد كشيده
شاهدى از شكنجه و بيداد بر زن
فرزاد كه ياد غلام رضا، شاهرخ، افشين، را با بودنش زنده نگه مى دارد! باز هم نگاه مى كنم
آتنا را مى بينم
سعيد را
و نرگس را
و همه آنان كه انكار سياهى هاى بى پايان بر مردمم هستند
مى دانم كه جسم تان اين جا نيست
ولى خواست تان را فرياد مى كنيم
كه اعدام نباشد
كه كولبرى براى تكه نانى جان ندهد
كه كودك كارى در گوشه خيابانى
نماند
من امروز تو را فرياد مى كنم
مى دانم كه كه مى دانى!




نه از ديروز يادى 
و نه از فردا تصويرى
گوئى همه هستى 
ايستا شد
اين است نقطه صفر



گاه برای بودن
گاه برای ماندن
نفسم می گیرد
و این راه  توست
که عشق را نشان می کند
بی هیچ بهانه ای