fredag 13 oktober 2017



خانه ما درست پشت كوچه دلتنگى بود
يعنى پشت به  همه دلتنگى ها 
ياس بزرگى داشت 
پر از سفيدى 
پر از عطر
نارنج و بهارش
حياط خانه مملو بود 
از شادى هاى بى خبرى 
و خنده هاى مادر 
با صورتى  كه عرق  كار زيباترين 
آرايشش بود 
و زنبيل خريدى كه پر بود از سبزى و عشق 
پدرى كه بايد حتما براى رفتن به سر كار 
كراوات مى زد 
موهاى سياه پر پشتش را 
هى شانه مى زد ، هى شانه مى زد و به آينه لبخند مى زد 
از سر خرسندى 
نمى دانم براى چه
و زير لب زمزمه مى كرد 
نه چو خَر به زير بارم 
نه بر اشترى سوارم 
نه خداوند رعيت 
نه غلام پادشاهم
و من با ضرب مى خواندم 
نه چو خَر به زير بارم
توى دلم!  
دعواهاى كودكى 
برادر بزرگتر 
كه همه عاشقى هايش 
را مى فهميدند 
و دختر ها كه در دل همه چيز را پنهان مى كردند
حتى روياهايشان را
همه را جا گذاشتم 
ولى ياد ها چون رودخانه اى 
توى تنم بالا و پائين مى رود 
عين خون توى رگ
باور كنيد 
نمى خواهم به آن روزها باز گردم
اما به خانه بزرگمان بر ميگردم 
همه غم ها را 
همين جا مى گذارم 
و عشق را با خودم مى برم
حالا كه مى توانم بگويم 



گفت : براى رسيدن به آرزوهايت 
قفلى بزن  بر پلِ ....؟ 
يا سكه اى بيانداز  
در حوضِ.... ؟ 
نامه اى بيانداز 
در چاهِ  ....؟ 
زنجيرى ببند 
بر درِ ... ؟ 
گفتم : كسى را مى شناسى كه اين چنين به دست آورده آرزوهايش را!
 بگو كه به همو دخيل بندم!  

tisdag 3 oktober 2017




در نا كجا آبادى
 حس ، 
حضورت را در یافت  
نه چهره اى 
نه آوائى
فقط حس بودنت 
مرا گرم كرد
در هنگامه بختك تنهائى
رويگرداندن نا ممكن
نهيب و فرياد هايم 
بيهوده
سرنوشت بود
يا
چيز ديگر 
تسليم
با  آغوشى باز 
كه زخمى عميق داشت
لبخند زدم 
آنگاه كه به بودنت 
خو كردم
محو شدى
در آسمان مه گرفته
دور 
دور  
و سوزشى بى پايان
در قلبم

fredag 22 september 2017



  1. تو مينائي
    تو خورشيدى
    تو رسم عشق جاويدى
    تو با شبها غريبه
    وارث صبحى...
    تو نور چشم نسرين
    و تن تبدار مينا
    ندائي تو
    كه مشعل شد
    تا برافروزد نگين صبح روشن را
    صبائى تو
    كه چون باد صبا
    در كوى
    و در برزن
    نسميش جان دهد
    هر نو نهالى را
    تو بارانى
    كه روبد يا كه شويد
    هر چه زشتى و پلشتى را
    و كوير تشنه را به گل آرد
    تو روزى
    روزى پر اميد
    مسيحي تو
    رخت گلگون
    و صليبت بر دوش
    بيا و جان خستگان را صفاى ديگرى ده
    بمان جاويد
    بمان خرم
    كه تنها يك كلامى تو
    نه بيش و كم
    مجاهد، مجاهد
    كه چون برقى درخشى در ظلام سخت دلتنگى

fredag 15 september 2017





حضورت را حس می کنم
با چشمانی پر از سئوال
به نقطه ای خیره شده
 در دنیای خویش
و من در آرزوی تأئیدی از تو
زمین را به آسمان می برم
و در آن میان دست و پا می زنم
تو بی تفاوت بلند می خوانی
من در این بحر تفکر کجا و تو کجا
نگاهی به  من
و زیر لب زمزمه می کنی
« در آمد از در آن لولی سرمست
عرق ریزان و خندان باده در دست »
وجودم پر از فریاد
 توانی نیست  که بگویم
اصلا غزلهای عاشقانه ات را دوست ندارم
ولی با همه این احوال
دلتنگم
سهیلا 14 سپتامبر 18




دردهایت را لبخندی می کنم
و آن را بر لبهای خشکت می گذارم
می بینی شعر چه قدرتی به من می دهد